نثر هم نثر قديم!

بريده اي از تاريخ بيهقي، تاريخ نگارش در حدود 450 ـ 460 هـ .، نويسنده: ابوالفضل محمد بن حسين كاتب بيهقيِ.
…فصلي خواهم نبشت، در ابتداي اين حال بر دار كردن اين مرد و پس بشرح قصه تمام پردازم. امروز كه من اين قصه آغاز مي‌كنم، در ذي‌الحجه سنه خمسين و اربع مائه در فرخ روزگار سلطان معظم ابو شجاع فرخزاد بن ناصردين الله، اطال‌الله بقائه و ازين قوم كه من سخن خواهم راند، يك دو تن زنده‌اند، در گوشه‌اي افتاده و خواجه بوسهل زوزني چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آنان كه از وي رفت گرفتار و ما را بآن كار نيست، هر چند مرا از وي بد آيد، بهيچ حال. چه عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر وي مي‌ببايد رفت و در تاريخي كه مي‌كنم سخن نرانم كه آن به تعصبي و تر بدي كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند: شرم باد اين پير را. بلكه آن گويم، كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعني نزنند.
اين بوسهل مردي امامزاده و محتشم و فاضل و اديب بود، اما شرارت و زعارتي درطبع وي مؤكد شد و به آن شرارت دلسوزي نداشت و هميشه چشم نهاده بودي، تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاكري خشم گرفتي و آن چاكر را لت زدي و فرو گرفتي، اين مرد از كرانه بجستي و فرصتي جستي و تضريب كردي و المي بزرگ بدين چاكر رسانيدي و آنگاه لاف زدي كه: فلان را من فرو گرفتم. و اگر چنين كارها كرد كيفر ديد و چشيد و خردمندان دانستندي كه نه چنانست و سري مي‌جنبانيدندي و پوشيده خنده مي‌زدندي كه نه چنان است، جز استادم كه او را فرو نتوانست برد، با اين همه حيلت، كه در باب وي ساخت و از آن در باب وي بكام نتوانست رسيد، كه قضاي ايزد، عزوجل، با تضريب‌هاي وي موافقت و مساعدت نكرد…

There are no comments on this post

Leave a Reply