دلتان مي‌خواهد 103 سال عمر كنيد؟

خدا رحمت كند همۀ رفتگانِ شما را. خدابيامرز پدرم حدود 10 سال پيش در سن 103 سالگي درگذشت.
ببينم، با خواندن اين جمله‌ها كه واقعيت هستند، نه زادۀ تخيل، چه احساسي به شما دست داد؟ توي دلتان نسبت به عمر دراز ايشان احساسي به وجود نيامد؟ اگر آمد، چه احساسي؟
پدرم كه تا آخرين روزهاي عمر هوشياري‌اش را حفظ كرده بود، خودش نسبت به برخي از اين نوع احساس‌ها آگاه بود. روزي به من گفت: عجب روزگاري است، مي‌بيني! اين همه سال سرد و گرم چشيده‌ام، اين همه رنج‌ و زحمت‌ تحمل كرده‌ام، مطابق سنتي كه داريم، انتظار احترام از مردم دارم؛ اما بعضي وقت‌ها بعضي‌ها عمر دراز مرا به تمسخر مي‌گيرند: هر جا پا مي‌گذارم و در هر جمعي كه حاضر مي‌شوم، بعضي‌ها از من مي‌پرسند: علي آقا چند سال داري؟ وقتي مي‌گويم نود و چند سال… پوزخند مي‌زنند، يعني ديگر بس است!
بعد اضافه كرد كه متأسفانه همۀ دوستان و خويشاوندانِ هم سن و سالش درگذشته‌اند و كسي هم‌درد و هم‌تجربۀ او باقي نمانده و متأسف است كه توانايي بيان احساسش را از زندگي و رانده شدن از جمع مردم را ندارد.
عجيب اين‌جاست كه من هنوز پس از 10 سال خاموشي، غالباً آن پيرمرد 103 ساله را در خواب مي‌بينم و با او حرف مي‌زنم! يادش بخير!

5 Responses

  1. I cant believe how sometimes people behave in a way that can not be explained and excused in anyway… But still I am willing to have that long life! To see all my grand grand childs : ) … I wish him peace

    Mohammad: Thank you, shahrzad. But not all people think reasonably, logical and wisely like you. In the other hand, I think it’s quite natural that people must leave the life one day in the old age! It’s nature’s low!

  2. سلام-خدا رحمتشان كند.من هم به اين مسئله فكر كرده ام سالمنداني را مي شناسم كه هر بار با شنيدن خبر فوت همسالانشان افسرده تر وگوشه گير تر مي شوند.ولي نزديك شدن به انها هم چندان راحت نيست ديوار محكمي در اطراف خودكشيده اند كه هم خودشان در عذابندوهم ديگران راهي به آن ندارند .اين ديوار به دست خود آن ها در طول ساليان كشيده شده ديواري كه به بهانه ي حفظ احترام كشيده شده.شايد احترام واقعي آن چيزي نيست كه در جامعه ي عامي ما معمول است.احترامي خشك كه بيشتر همراه با سكوت است كاش بچه ها وپدر بزرگها ياد بگيرند كه هم حرمت نكهدارند هم شوخي كنند وهم رفيق باشند. به نظرم پدر شما شجاعت زيادي داشته كه اين نكته را به زبان آورده.روحش شاد

  3. یاد اون حکایت افتادم که انتخاب‌های (یا اتفاق‌ها) مختلفی را که انسان در برابر مسائل مختلف دارد را در برابر حرف مردم ردیف می‌کنه و آخر نتیجه می‌گیره که هر کاری کنی مردم نسبت بهش یه حرف نامربوط می‌زنند.
    نمی‌دونم که تونشتم مننظورم را برسونم یا نه؟

  4. سلام استاد کرام الدینی عزیز
    ما هم با مشکلات سالمندان در خانواده ی خودمان آشناییم. خوب است که پدر فقیدتان در سالهای آخر عمرشان همچنان از هوشیاری خوبی برخوردار بودند اما ناتوانی اواخر عمر طولانی برای خود فرد و اطرافیان اش بسیاری مشکلات به همراه دارد. من شخصاً آرزو می کنم عمر من کوتاه باشد و به مصائب سالمندی دچار نشوم و شرایط دشواری را برای خود و اطرافیانم به بار نیاورم. سالمندان مان عزیزند اما من از رنجی که انها به واسطه ی کهولت سن و ناتوانی های همبسته با آن می کشند دچار افسردگی می شوم!

  5. روحشان شاد! نمی تونم بگم چه احساسی به من دست داد…ولی حس خوبی بود..مثل وقتی که چیزی می شنویم و می گیم..ماشاالله….و اینکه پدر شما مرد قوی و سالمی بوده اند…

Leave a Reply