تغيير و تحويل سال غمها و شاديهاي بسياري در پي دارد. دربارۀ آنها بسيار گفتهاند، ميگويند و خواهند گفت. اما به نظرم يكي از جالبترين تغييرهاي نو شدن سال، تغيير موقت در سَبك زندگي است.
مثلاً بيشترِ روزهاي عادي را صبح زود از خانه بيرون ميزنم. با زور خودم را درون يكي از اتوبوسهاي تندرو يا بيآرتي جا ميكنم و در حالي كه در هر ايستگاه فشار افرادي كه مانند خودم با زور خود را در اتوبوس جا كردهاند، افزايش مي يابد تا ميدان انقلاب. ميدان انقلاب با پياده شده شماري از مسافران اتوبوس كمي خلوتتر ميشود. در اين ايستگاه مجبورم هر جاي اتوبوس كه هستم خودم را به نزديكي در خروجي نزديك كنم، تا ايستگاه بعدي بتوانم راحتتر از لاي جمعيت پياده شوم.
سرِ كار كه ميرسم، گويي وارد دنيايي ديگر شدهام. مؤلف، مترجم، ويراستار، كارشناس، كارمند، حروفچين صفحهآراي و از همه مهمتر واژهها احاطهام ميكنند. واژههاي فارسي ، واژههاي انگليسي، فرهنگهاي واژگان و كتابهاي مختلف دور و برم حلقه مي زنند. گاه خسته ميشوم. خستگي را با يك ليوان چاي و بازرسي پست الكتروني ميزدايم. بعدازظهر با همان شيوه كه آمدهام، باز ميگردم.
اما تعطيلات عيد كه ميشود، اول برنامهريزي ميكنم كه چندتا از كارهاي عقبمانده را كه بسيارند، به جايي برسانم. كتاب و كاغذ و دفتر و مداد و لپتاپ آماده ميكنم. اما مهمانان عزيز از راه ميرسند، يكي پس از ديگري. فرصت هيچ كاري به جز رسيدن به ميهمانان باقي نميماند. كارها همچنان ناتمام ميمانند و ميهمانان دعاگويان خداحافظي ميكنند. راستي فكر نكنيد كه دارم شكايت ميكنم. نه. آن چه برايم ميماند تجديد ديدار و تجديد عهد با دوستان و خويشاونداني است كه در طول سال كمتر مجال ديدار آنان پيدا ميشود.
سالهاست كه تعطيلات عيد اين چنين ميگذرد. اما باز اول هر سال همين برنامۀ بينتيجه را ميريزم و هرگز هم ياد نميگيرم كه بهتر است در اين ايام تَركِ كار كنم. شما هم همينطوريد؟
پ.ن. گرچه پزشكان مرا از سوارشدن به اتوبوس، مخصوصاً اتوبوسهاي تندرو منع كردهاند، اما چون از گذشتهها بودن با مردم كوچه و بازار را دوست داشتهام، ترجيح ميدهم با اتوبوس سر كار بروم.
سلام!
اما با تمومی این حرفا خواهشاً حالا که دکترها شما رو از سوار شدن به اتوبوس منع کردند لااقل هفته ای یکی دوبار بودن در مردم رو مزه مزه کنید… من هم اتفاقا دقیقا مثل شما قبل عید کلی برنامه ریزی می کنم و با خودم فکر می کنم که وای چه فرصت خوبی اما دقیقا از همون روز تحویل سال و ورود اولین مهمون و بعد هم حضور ما در منزل یکایک اقوام تازه تازه می فهمم که “شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لُپ لُپ خورد گه دانه دانه”
من هم کلی برنامه برای عید داشتم و الان کاملا درک میکنم که چرا برنامههای 5 ساله دولت هیچکدومشون عملی نشدند :)