شهر خدا

brasil3چند روز پيش يكي از دوستان مجازي از شيشه‌ي عالم مجازي به در آمد، پا به عالم واقع نهاد و به سراغم آمد. او فيلمي برايم آورده بود، به رسم وفاي به عهدي كه چند ماه پيش در همان عالم مجازي قولش را داده بود.
آن دوست محمد آقا بود كه خود پيش از اين از سر لطف، خبر ديدار ما را نوشته است و آن فيلم Cidade de Deus عنوان داشت، يعني «شهر خدا». شايد يكي از علت‌هاي كشش من به فيلم آن بود كه فيلم برايم يادآور دنيايي واقعي و ملموس بود كه تجربه‌اي كوچك از آن داشتم.
چهار سال پيش، يعني ارديبهشت 2005 به مكاني كه ماجراي فيلم در آن جا شكل گرفته است، يعني به ريو دو ژانيرو (برزيل) سفر كردم. تجربه‌اي بود هم در عالم آموزش علم و هم در مشاهده‌ي مردمي كه در يكي از معروف‌ترين شهرهاي توريستي جهان در فقر و گرسنگي، خلافكاري و جنايت در هم مي‌لولند. در آن موقع از آن سال در ميان صدها هزار نفري كه به آن جا آمده بودند، ريو دو ژانيرو ميزبان شماري از متخصصان آموزش علوم بود كه از بخش‌هاي مختلف كره‌ي خاكي به قصد شركت در كنفرانس جهاني انجمن‌هاي آموزش علوم بدانجا سفر كرده بودند. شعار اين كنفرانس چنين بود «Rompendo Barreirras, Engajando cidadaos ». منظور اين است كه سدها و ديوارهايي را كه بين متخصصان علم و مردم جدايي انداخته‌اند، خراب كنيم تا شهروندان درگير علم شوند. البته شعاري بسيار قديمي است كه تحقق آن قرن‌هاست كه معطل مانده‌ است. باري فعلاً آن كنفرانس را به كناري مي‌نهم تا به موضوع اصلي اين نوشته بپردازم.
brasil1شهر ريو دو ژانيرو يكي از زيباترين و عجيب‌ترين شهرهايي است كه ديده‌ام. شهري با طبيعتي عجيب كه گوشه‌اي از آن را در اين تصوير مشاهده مي‌كنيد. شهري كه فقر و ثروت در آن به هم تنه مي‌زنند. حلبي‌آبادهايي پراكنده در كنار بناهاي زيبا و مدرن كه در پايين اين تصوير ديده مي‌شوند brasil10و مانندش را فقط در تابستان گذشته در بمبئي ديدم، اما تفاوت‌هاي بسياري اين دو شهر دارند باهم. شهري كه بزرگ‌ترين مجسمه‌ي حضرت مسيح بر فراز آن آغوش گشوده است. در كنار زيبايي‌هاي اين شهر، اما گروه‌هاي جوانان و نوجوانان و حتي كودكان خلافكار مي‌لولند. دزدي مي‌كنند، آدم مي‌كشند، تجاوز مي‌كنند و خلاصه به هر كار ناشايست و خلافي كه در تصور آدمي مي‌آيد، دست مي‌زنند. من اين را شنيده بودم، اما لمس نكرده بودم. brasil4 تا آن روز صبح كه در خيابان به قصد شكار سوژه‌اي براي عكاسي چشم مي‌چرخاندم. كبوتراني كه از آدم‌ها نمي‌ترسند. جاي پاهايي برهنه بر ماسه…و جواناني افتاده بر ماسه‌ها، همان‌ها كه ناگهان با اسلحه‌ي گرم و سرد به من حمله ور شدند تا دارايي‌ام را به سرقت ببرند و معلوم نبود بعد از آن مي‌خواهند با من چه كنند.
… به گونه‌اي معجره آسا از چنگ آنان فرار كردم. به دنبال پليس مي‌گشتم تا آنان را به سوي دزدان كه هنوز با خونسردي در همان محل حمله ايستاده بودند، جلب كنم. مردي پيش آمد و گفت. پليس را صدا نكن. از چنگ اين‌ها فرار كردي، اما اگر به چنگ پليس بيفتي، نمي‌تواني فرار كني. تا بخواهي ثابت كني كه شاكي هستي يا متشاكي، پوستت را در زندان مي‌كنند. پليس اين جا فاسد است. و رفت. حمله كنندگان همين‌هايي بودند كه تصادفاً دقايقي پيش عكس‌شان را گرفته بودم: آن‌ها را در اين عكس مي‌بينيد. brazil2 همان‌ها كه در فيلم شهر خدا جنايت مي‌كنند. در اين فيلم كودكي حدود 7 ساله كه به علت كودك بودن نمي‌تواند به دسته‌ي گانگسترها وارد شود، مي‌گويد: من بچه نيستم، آدم مي‌كشم، دزدي مي‌كنم، … پس مرد شده‌ام.
اما گناهكار واقعي سيستمي است كه براي آن‌ها حتي مدرسه هم بنا نكرده است، سيستمي است كه پليس فاسد و رشوه‌خوار را كه چند برابر بچه‌هاي خلافكار خطرناك است بر انان مسلط كرده است، سيستمي كه در آن دزدي، جنايت و فساد ارزش‌ به شمار مي‌آيد.
تعجب من در اين است كه چرا آن كنفرانس جهاني را در چند قدمي كودكاني برگزار كردند كه از ابتدايي‌ترين آموزش رسمي به دورند؛ آن هم با شعار «Ciência, cultura e educação promovendo a inclusão social e a vidaا». يعني علم، فرهنگ و آموزش، موجب ارتقاي شمول اجتماعي و زندگي مي‌شود!

One Response

  1. خوشحالم که خوشتون اومد و مخلصیم
    این در به درهای توی عکس هم چقدر شبیه اراذل توی فیلم هستن لامصبا!

Leave a Reply