صبحگاه یکشنبه بیست و سوم خرداد 89 وقتی که خواستم نوشتهای به این وبلاگ بیفزایم، با کمال تعجب به جای صفحهی وبلاگ با صفحهای رو به رو شدم که مهمترین نوشتهاش این بود «با استناد به قانون جرايم رايانهای، دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد». دانستم به جرمی ناکرده حکمی صادر و اجرا شده است. بلافاصله با ایمیلی که در آن صفحهی معروف براي شكايت معرفی شده بود، پیامی فرستادم که به احتمال زیاد اشتباهی روی داده است، چون نزد ما همه چي آرومه و من چه خوشبختم و لذا هیچ نوشتهای که مصداق جرایم رایانهای باشد در این وب لاگ وجود ندارد.
برای آن ایمیل البته پاسخی نیامد، اما بعداً دانستم که همهی وب لاگهای وردپرسی مشمول این قانون شدهاند. اول خوشحال شدم که این کار سبب خیر شده، مرا از وب لاگ نویسی معاف کرده است و از اين پس به جاي نوشتن در اين جا به كارهاي عقبمانده خواهم پرداخت و جبران مافات خواهم كرد. اما امروز وقتی خواستم این وبلاگ را باز کنم، با کمال تعجب به جای آن صفحهی معروف بار دیگر صفحهی اول این وبلاگ را مشاهده کردم. دانستم که البته جرمی در کار نبوده است.
در این دوران محاق ایمیلهایی از دوستان دور و نزدیک دریافت میکردم که جویای حال این وبلاگ و نويسندهي آن بودند. وقتی داستان را برای یکی از آنان نوشتم، چنین پاسخ نوشت:
روزی شخصی آهویی را در جادهای مشاهده کرد که با سرعت میدوید. علت را پرسید. آهو مکثی کرد و گفت: «در شهری که من از آن فرار میکنم، دارند سرِ همهی آهوهایی که سه تا شاخ دارند را از تن جدا میکنند». شخص به سر آهو نگاه کرد و با تعجب پرسید: «ولی تو که دوتا شاخ داری، تو چرا فرار میکنی»؟ كه آهو گفت: «بله، اما در شهر ما اول سر را از تن جدا میکنند و بعد شاخها را میشمارند»!