خَرِ ما از کُرّگی دُم نداشت

در يكي از سايت‌هاي خبري مطلب جالبي خواندم. نخست تعجب كردم كه چه جاي اين گونه مطالب است در سايتي خبري، دوم دريافتم كه منبعي براي آن ذكر نكرده است و سوم ديدم تعدادي از وب‌لاگ‌ها هم، هم‌چون من، آن را عيناً نقل كرده‌اند بدون ذكر منبع.
اين است آن مطلب با مختصري ويرايش:

مردی خری دید به گِل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را دست در دُم خر زده قُوَت کرد. دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که «تاوان بده»! مرد به قصد فرار به کوچه‌اي دوید، بن‌بست یافت. خود را به خانه‌ای درافکند. زنی آن‌جا کنارِ حوضِ خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت( باردار بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاش( جنين را سِقط کرد). خانه‌خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه‌ي دیوار خوابانده بود؛ مَرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حال بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه‌خدای و صاحب خر پیوست!
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره‌چوبی در چشم مرد یهودی رفت و او را کور کرد. او نیز نالان و خون‌ریزان به جمع متعاقبان پیوست!
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه‌ي قاضی افکند که «دخیلم»!. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره‌ي رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.
نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم.
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و او را هلاک کرد. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضی گفت: پدرت بیمار بوده استو ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد!
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش(عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی! بایست که اکنون نوبت توست! صاحب خر هم چنان که می‌دوید فریاد کرد: «مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است».

Advertisements

There are no comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: