Archive for the ‘آموزش زيست‌شناسي’ Category

زیست‌شناسی تکوینی و سلول‌های بنیادی
مه 29, 2010

بالاخره نخستین مدرسه‌ی تابستانی پژوهشگاه رویان هم با عنوان زیست‌شناسی تکوینی و سلول‌های بنیادی ثبت نام را آغاز کرد. 21 تیرماه (به زبان فارسی) و 22 تا24 تیرماه (به زبان انگلیسی)، در پژوهشگاه رویان. موضوعات: سلول‌های بنیادی، سلول‌های زاینده، اپی‌ژنتیک، جنین‌شناسی پیش از لانه‌گزینی. اطلاع بیشتر: اینجا.

Advertisements

مشاهده‌ي سلول با قوطي كبريت
آوریل 5, 2010

اين سرمقاله‌اي است كه براي مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي تابستان 89 نوشته‌ام:
در آن صبح آفتابي و خوشِ‌ 25 آذرماه 88 از كرمان به راه افتاديم، از كوه و دَر و دشت گذر كرديم و گردنه‌ي خانه‌سرخ را پشت سر گذاشتيم. آن گاه به آرامي از كنار دامنه‌ي خواب‌آلوده‌ي كوه‌پنج عبور كرديم و به مبادي شهر سيرجان رسيديم. از سه راهي اول كه پيچيديم سمت راست ناگهان با ديدن تابلو اداره‌ي آموزش و پرورش شهرستان سيرجان، به ناگهان ناخواسته و بي‌اختيار در احساسي غريب فرو رفتم؛ گويي قرن‌هاست در زمان سفر كرده‌ام و اكنون به سيّاره‌اي دوردست، اما آشنا وارد شده‌ام.
خودرو متوقف شد و ما سرنشينان، كه به بازديد نحوه‌ي توزيع مجلات آموزشي رشد و ارتباط و گفت و گو با مخاطبان‌مان در ادامه‌ي سفرهاي استاني، راهي استان كرمان شده بوديم، پاي به زمين گذاشتيم. هنوز چند گامي فراتر برنداشته بوديم كه مردي سپيدموي و موقّر را ديديم به استقبال‌مان مي‌آيد. پس از سلام‌ها، عليك‌ها و تعارف‌هاي معمول، رييس گروه، رو به آن مرد مو‌سپيد در حالي كه دستش را به نشانه‌ي معرفي به سوي من دراز كرده بود، نام مرا بر زبان راند. مرد سپيد موي با لبخندي مهربان، سر به زير و آهسته رو به من نجوا كرد كه: «مي‌شناسم! ايشان معلم ما بوده‌اند».
به چشمانش نگاه كردم. در زير برف حاصل از گذر زمان خيلي زود آن نوجوان پر شور را شناختم. اما آن برف به نشانه‌ي تغيير در گذر زمان مرا به گذشته‌اي دور فرا ‌‌خواند، به زماني بسيار دور، به نقطه‌اي در جواني من و نوجواني او. پرسيدم: «بيست سالي شيرين از آن روزگار مي‌گذرد، مگر نه؟». با لبخند پاسخ داد: «سي سالي شيرين از آن روزها مي‌گذرد»!
يادم آمد، گويي همين ديروز بود. دبيرستان ابن‌سينا يكي از دو دبيرستان شهر بود و آن تخته‌ي سياه كلاس در زير سقف‌هاي گنبدي كاهگلي به حوض رنگ مي‌مانست با گچ‌هايي از رنگ‌هاي مختلف در پاشويه‌اش. اين حوض رنگارنگ هر روز به رنگي درمي‌آمد. يك روز نوبت مي‌رسيد به بساك و تكوين دانه‌هاي گرده‌ي زرد در كنار كاسبرگ‌هاي سبز و گلبرگ‌هاي گل‌بهي و ديگر روز به گويچه‌هاي سرخ خوني در كنار رشته‌هاي زرد و سفيد بافت هم‌بند. به جز كاغذ و قلم، گچ‌هاي سفيد و رنگي تنها ابزارهاي آموزشي و كمك آموزشي ما بودند كه تنوع رنگ‌‌، تنها تفاوت‌شان بود.
يادم آمد، روزي از آن روزها در ميانه‌ي درس، دانش‌آموزي سؤالي ساده ولي عجيب مطرح كرد. او پس از مشاهده‌ي تصويري از سلول در كتاب درسي، ناگهان آهسته غريد كه حالا از كجا معلوم كه اين شكل‌ها راست و درست باشد؟ البته، بگذاريد همين جا اقرار كنم كه در آن لحظه گر چه همه‌ي استعدادها و تجربه‌هاي اندك معلمي‌ام را به كار گرفته بودم، اما از شما چه پنهان، نتوانستم نوعِ پرسش اين دانش‌آموز را تشخيص دهم؛ ندانستم از سر كنجكاوي است كه مي‌پرسد يا به قول معروفِ آن روزها، براي ايجاد تنوع! در آن لحظه اما، تنها چيزي كه به نظرم رسيد، آن داستان معروف بود: كسي در پاسخ به كسي ديگر كه در جست و جوي مركز كره‌ي زمين بود، گفت: مركز كره‌ي زمين درست همين جايي است كه ميخ طويله‌ي الاغ من در زمين فرو رفته است. قبول نداري خودت اندازه بگير.
در آن لحظه به سرم زد كه نزد دانش‌آموزان پيشنهادي مطرح كنم. بدانان گفتم حالا كه ميكروسكوپ نداريم تا با آن سلول‌ها را ببينيم، بياييد خودمان يك ميكروسكوپ بسازيم و وسيله‌اي براي درشت‌تر نشان دادن اشيا درست كنيم، به اندازه‌اي كه حداقل هسته‌ي سلول را به ما نشان دهد. مطرح كردن اين پيشنهاد شد مثل انداختن كبريتي در انبار جاز[1]. نه، بهتر است بگويم، مثل آتشفشاني شد كه ناگهان فوران مي‌كند. كلاس شد صحنه‌ي آن چيزي كه امروزه به آن مي‌گويند «بارش مغزي[2]»: با يك ذره‌بين بزرگ مي‌شود؟ با دو تا ذره بين كه حتماً مي‌شود! چطور است دنبال سلولي بگرديم كه بزرگ باشد. راستي، تخم مرغ چطور است[3]؟…
عجله‌اي در كار نبود. قرار گذاشتيم هفته‌ي آينده در همان زنگ هر كس روي آن چه به نظرش مي‌رسد، بيش‌تر فكر كند يا اگر توانست، وسيله‌اي ابتكاري طراحي يا اجرا كند و به كلاس بياورد.
به هفته نكشيد. سه روز بعد اما، آن چه مي‌ديدم به معجزه مي‌مانست. يكي از دانش‌آموزان طرحي از وسيله‌اي بسيار ساده، اما كارآمد با خود به كلاس آورده بود. پرسيدم: «اما قرارمان هفته‌ي آينده بود، چرا عجله كردي؟ مگر گوش نمي‌دادي در آن موقع كه مي‌گفتم»؟ كه گفت: «چرا، گوش مي‌دادم، اما صبر نمي‌توانستم بكنم. پريشب و ديشب در مجموع چهار ساعت هم نخوابيدم. وسوسه‌ي ساختن ميكروسكوپ دست از سرم برنمي‌داشت آقا»! و شگفتا او همان بود كه در خواندن و حفظ كردن مطالب شيرين زيست‌شناسي چندان خود را علاقه‌مند و كوشا نشان نمي‌داد. وسوسه‌ي او اين انديشه را در من ايجاد كرد كه آموختن نظري و آموختن عملي با هم فرق دارند، گويي از جنس هم نيستند و رويكردها و راهكار متفاوت دارند. به گونه‌اي كه اين دو را نبايد با هم مقايسه كرد.
باري، وسيله‌ي بسيار ساده و ابتكاري اين دانش‌آموز متوسط را سال‌ها بعد، در حضور جمعي بزرگ از دبيران زيست‌شناسي كشور كه براي گذراندن دوره‌اي كارآموزي در تهران جمع شده بودند، رونمايي و برمَلا كرديم. خوب به ياد دارم در آن روز گرم تابستاني در نزد ايشان به ضرورتِ نشان دادن هاگ‌هاي سرخس به دانش‌آموزان تأكيد مي‌كردم. از پيش مي‌دانستم كه بسياري از ميان جمع برخواهند خاست كه ما ميكروسكوپ از كجا بياوريم؟ در مدرسه‌ي ما ميكروسكوپ وجود ندارد، يا خراب است. و من ‌چون بازيگري در ميان جمع خود را متعجب و پشيمان از پيشنهاد جسورانه‌ام نشان دادم. جمعيت از مشاهده‌ي اين حالت پشيماني به وجد آمد و هر كس سخني از كمبود امكانات آموزشي و كمك‌آموزشي در مدرسه خود گفت. چاره‌اي نبود، جز شنيدن همه‌ي آن‌ها. اما اين معلم حقير كه در آن لحظه به هدفي، به بازيگري روي آورد بود، در شب قبل از آن وسايلي را كه براي ساختن ميكروسكوپ ابداعي آن دانش‌آموز سيرجاني لازم بود، از بقالي رو به روي خانه خريداري كرده بود: تعدادي قوطي كبريت كه آن‌ها را از چوب كبريت‌ خالي كرده بود، نوار چسب، تعدادي تيغ. مقداري طلق بي‌رنگ و شفاف، يك عدد پياز و چندين برگ هاگينه‌دار سرخس هم آماده داشت.
باري، آن روز معلماني كه همگي زيست‌شناسي را در دانشگاه خوانده‌ و لابد بارها با ميكروسكوپ‌هاي دانشگاهي سلول را مشاهده كرده بودند، شگفت زده با يك قوطي كبريت خالي به مشاهده‌ي سلول پياز و هاگ سرخس پرداختند. همان كارستاني كه آن دانش‌آموزان سيرجاني ده‌ها سال پيش در آن روز زيباي پاييزي كردند[4]!
يادم آمد آن روزهاي زيباي پايان اسفندماه هم! همراه با دانش‌آموزان‌مان به سفري علمي رفته بوديم به ناحيه‌ي گرمسيري جنوب آن شهرستان، نزديكِ حاجي‌آباد. جوانانه در جست و جوي گياهان نورسته‌ي اسفندماه خوش خوش و گلچين گلچين تا نزديكي‌هاي خيمه و خرگاه چادرنشينان رفتيم. پيش كه مي‌رفتيم، از زير هر بوته خرگوشي، خارپشتي، كبكي،يا تيهويي هراسان به ديگر سو مي‌گريخت و گورخرهاي آسيايي گَلّه گُلّه از دور در حركت بودند. پيرزني چادرنشين كه در آستانه‌ي چادر ايستاده بود، با مشاهده‌ي نسل جوان و نوجوان كه وقت خود را صرفِ در آوردن ريشه‌ي نمونه‌هاي گياهي از درون خاك مي‌كنند، با دست مساحتي به اندازه‌ي تقريبي يك متر مربع روي زمين رسم كرد و به گويش عشايري خود به ما گفت: «دست نگه داريد. يك ماه بعد بياييد. من از اين اندازه از همين زمين يك بغل گل برايتان خواهم چيد كه در آن از هيچ نوع گُلي دوتا نباشد. مي‌ترسم بچه‌اي نسل گياهي را براندازد». شگفتا! او كه فقط در دامان طبيعت درس آموخته بود، سال‌ها پيش از برگزاري كنفرانس زمين در ريودوژانيروي برزيل[5]، تنوع زيستي[6]، غناي گونه‌اي[7] ، فراواني نسبي گونه‌ها[8] و لزوم حفاظت از آن‌ها را به زباني ساده بيان مي‌كرد! مي‌انديشيدم با خود: اكنون از آن تنوع زيستي چه مانده است پايدار؟
آن مرد سپيد موي مرا به نام صدا كرد. ناگهان به خود آمدم و از دريايي كه داشت مرا در خود غرق و از جمع دور مي‌كرد، پاي بيرون گذاشتم. خوشبختانه، هنوز در محوطه‌ي اداره‌ي آموزش و پرورش سيرجان ايستاده بوديم و چند ثانيه‌ بيشتر نگذشته بود. من كه هميشه از آن مي‌ترسيدم به سرنوشت آن دوست سرد و گرم چشيده‌اي دچار شوم كه هر وقت احوالش را مي‌پرسي، بي‌درنگ روي يكي از چند فايل‌ خاطره‌ي درون ذهنش كليك و آن را باز مي‌كند و بي‌توجه به حوصله ي شنونده، هر چه درون دارد بيرون مي‌ريزد، از آن خوشحال شدم كه حداقل بلند بلند فكر نكرده‌ام و همه‌ي آن چه نوشتم فقط در ذهن مرور كرده بودم!
آه، ديديد چه شد؟ از همه چيز گفتم، الا از جلسه‌اي كه در سيرجان با جانشينان جوان خود درباره‌ي مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي داشتم. بگذريم، مي‌ترسم حوصله‌ي شنيدنش را نداشته باشيد! پس بگذاريد بماند تا به عمل كار برآيد.

سردبير

[1] بوته‌اي كه به آساني آتش مي‌گيرد و در سيرجان براي برافروختن آتش اوليه‌ي تنور از آن استفاده مي‌كردند.
[2] Brain storming
[3] عوام به احتمال زياد، به علت شباهت ظاهري تخم‌مرغ به سلول، آن را به نادرست يك سلول مي‌پندارند. مثلاً، شوربختانه، چند سالي است بدون آن كه آب از آب تكان بخورد، اين پندارِ نادرست در صفحه‌ي 158 كتاب درسي علوم تجربي سال اول راهنمايي جا خوش كرده است!
[4] گونه‌اي پيشرفته‌تر از اين نوع ميكروسكوپ ساده را در اين نوشته معرفي كرده‌ايم: آزمايشگاه آسان، رشد آموزش زيست‌شناسي، شماره‌ي 63، تابستان 1385.
[5] در سال 1992 كنفرانس سران زمين در شهر ريودوژانيرو برزيل برگزار شد. تنوع زيستي و اهميت آن در پايداري اكوسيستم‌ها در اين كنفرانس به بحث گذاشته شد و گروهي اين كنفرانس را زادگاه علم تنوع زيستي مي‌دانند.
biodiversity[6]
species richness [7]
Relative abundance of species[8]

تابستان 89 آماده شد
مارس 19, 2010

هر سال این موقع شماره‌ی تابستان از چاپ خارج شده و در دست ما بود. امسال اما با اندکی تأخیر، شماره‌ی تابستان چند روز پیش رفت چاپ‌خانه تا بتوانیم بموقع آن را توزیع کنیم و تا اول اردیبهشت به مدارس برسانیم.

روی جلد این شماره را عکسی از حشره‌ی «سن» که آقای امیر جعفری عکاس حیات وحش آن را گرفته، زینت داده است. پشت جلد هم چند عکس کوچک از همین عکاس از حیات وحش کشورمان آورده‌ایم. یکی از این عکس‌ها این است. حدس می زنید چیست؟

به مناسبت سفری که برای بررسی وضعیت مجله به استان کرمان و از شهر سیرجان داشتیم، در سرمقاله‌ی این شماره که عنوان آن هست: «مشاهده‌ی سلول پیاز با قوطی کبریت»، خاطره‌هایی نوشته‌ام از تجربه‌های معلمی خودم در سی و چند سال پیش از نوآوری‌های دانش‌‌آموزان آن زمان و پیرمردهای امروز. آن سرمقاله را که فکر می‌کنم اندکی نوستالژیک است، چند روز دیگر در همین جا منتشر خواهم کرد.
در این شماره گزارشی خواندنی داریم از نشستی که در دی ماه 88 در دفتر برنامه‌ریزی و تألیف کتاب‌های درسی داشتیم و در آن مباحث مربوط به تکامل موجودات زنده را مورد بحث قرار دادیم. توصیه می‌کنم این گزارش را بخوانید تا با دیدگاه‌های رسمی دفتر برنامه‌ریزی و تألیف کتاب‌های درسی، روحانیون (دکتر سوزنچی)، دانشگاهیان (دکتر جمشید درویش)، کارشناسان (آقای آل محمد)، دبیران زیست‌شناسی (دکتر رجبیان) و من درباره‌ی مبحث بحث انگیز تکامل بیشتر آشنا شوید.
غنوان مقاله‌ی بعدی این شماره این است: « در زیست‌شناسی هیچ چیز معنی ندارد، مگر در پرتو تکامل». این مقاله ترجمه‌ای است از سخنرانی تاریخی تئودوسیوس دابژانسکی که در سال 1973ایراد شده و در آن نکته‌هایی جالب از دیدگاه زیست‌شناسان و مردم عوام درباره‌ی تکامل با زبانی ساده بیان شده است.
نوشته‌ی بعدی دیدگاهی است انتقادی تحت عنوان کم توجهی به فعالیت‌های آزمایشگاهی در مدارس، پس از آن دو گزارش داریم از هفتمین جشنواره‌ی روش‌های تدریس زیست‌شناسی که در آبان 88 در یزد برگزار شد.
مقاله‌ی بعدی «استخراج DNA از سلول پیاز» است که مکمل آزمایشی است که در کتاب زیست‌شناسی سال سوم آمده است. این آرمایش به وسیله‌ی معلم و دانش‌‌آموزان در پژوهش‌سرای زکریای رازی شهرری انجام شده است.
«فرصت هم‌چون ابر در گذر است، کاربرد IT در آموزش زیست‌شناسی» عنوان مقاله‌ی بعدی است؛ «آموزش زیست‌شناسی از طریق پژوهش و بازدید علمی» پس از آن می‌آید که تجربه‌ای است در انگلستان. «کوششی برای تعریف گونه‌ی زیستی» عنوان مقاله‌ی بعدی است؛ و مقاله های بعدی به ترتیب از این قرارند: «کیتین و کیتیناز»، «روبیسکو»، «ساخت مدل‌هایی از دستگاه‌های بدن با استفاده از هنر معرق»، «نکاتی جالب در ترمیم آسیب‌های DNA در گیاهان»، «فیزیک پدیده‌های زیستی»، «روش‌های نمونه‌برداری از سلول‌های جنین»، «تفنگ‌ها را به دوربین تبدیل کنیم: گفت و گو با امیر جعفری عکاس حیات وحش ایران»، و سرانجام «معرفی کتاب».
مجله‌ی تابستان 1389 شده است مجله‌ای خواندنی برای روزهای بلند تابستان شما. آن را از دست ندهید، بویژه چون در شمارگان محدود منتشر خواهد شد!

مردی را می شناسم که به سرطان پستان دچار است
فوریه 15, 2010

خانم دکتر احمدنیا در وب‌لاگ خواندنی خود مطلب جالبی درباره‌ی کاربرد نادرست اصطلاح «سرطان سینه» (و به تازگی «سرطان برست»!)، به جای «سرطان پستان» نوشته‌اند که به نظرم دست روی موضوع مهمی گذاشته‌اند. چون، مدت‌هاست در این فکرم که چرا این اصطلاح را به این سان نادرست به کار می‌بریم و چاره‌ی بسامان کردن آن چیست.
پس از اندکی جست و جو پی بردم که این اشتباه هم وارداتی است، چون در برخی از زبان‌های اروپایی گاه میان «پستان » و «سینه» تفاوت قائل نیسیتند. اما، در زبان علم، «سینه» (انگلیسی=Chest، فرانسه=Sein، آلمانی=Kiste، اسپانیایی=Pecho، عربی=صدر) بخشی از بدن جانوران، از جمله آدمی است که اندام‌ها (قلب و شش‌ها)، ماهیچه‌ها(مانند سینه‌ای بزرگ و سینه‌ای کوچک، ماهیچه‌های بین‌دنده‌ای)، ساختارهای درونی (مانند دیافراگم، مری و نای)، رگ‌‌ها(مانند آئورت، بزرگ‌سیاهرگ بالایی، بزرگ‌سیاهرگ پایینی، سیاه‌رگ‌ها و سرخ‌رگ‌ها)، استخوان‌ها(مانند ترقوه، جناغ و دنده‌ها) و ساختارهایی بیرونی مانند «پستان» درون آن قرار دارند. پس، «سینه» و «پستان» با هم مترادف و هم معنی نیستند.
بدبختانه حتی پزشکان ما هم ترجیح می دهند به جای «سرطان پستان» بگویند «سرطان سینه»؛ حالا اگر کسی در بخشی دیگری از سینه به جز پستان، سرطان بگیرد، چه باید گفت؟
در علم باید دقیق سخن گفت. خجالت و سانسور در علم معنی ندارد. تازه، پستان واژه‌ی نامناسبی نیست. در زیست‌شناسی همیشه به رده‌ای از مهره داران که آدمی هم از آن‌هاست، می‌گوییم «پستانداران» و حتی در کتاب‌های رسمی و غیررسمی کودکان هم همین واژه را به صورت جدا (=پستان‌داران) به کار می‌بریم، آسمان هم به زمین نمی‌آید، کسی با شنیدن نام اندامی که بدون آن ادامه‌ی زندگی نوزادی هیچ یک از ما امکان پذیر نمی‌بود، نمی خندد، مسخره نمی کند و تحریک هم نمی شود. تازه، بر خلاف تصور بسیاری از مردم، سرطان پستان خاص زنان نیست. یادمان باشد که مردان هم پستان دارند و من مردی را می شناسم که به سرطان پستان دچار است.

هیچ چیز در زیست‌شناسی معنی ندارد…
ژانویه 28, 2010

حالا كه چند نوشته‌ي اخير تكاملي شد، بگذاريد اين مطلب تاريخي را هم به اين مباحث اضافه كنم…

اگر چه معلمانی که در آن صبح بهاری ماه مارس 1973در سالن سخنرانی انجمن معلمان زیست‌شناسی امريكا شرکت داشتند، از مرتبه و مقام علمی سخنران آگاه بودند، اما شاید نمی‌توانستند پيش‌بيني كنند كه عنوان آن سخنرانی به یکی از زیباترین و مشهورترین فرازهای زیست‌شناسی تبدیل خواهد شد، به گونه‌ای که زیست‌شناسان سراسر جهان سال‌ها آن را در کلاس‌های درس آزمایشگاه‌ها، كتاب‌ها و مقاله‌ها و محیط‌های طبیعی تکرار خواهند کرد.
آن سخنران یکی از نظریه پردازان «تئوری نوين ترکیبی تکامل» ، يعني «تئودوسیوس دابژانسکی » بود که تحت اين عنوان سخنراني مي‌كرد: «هیچ چیز در زیست‌شناسی معنی ندارد، مگر در پرتو تکامل».
«تئوری نوين ترکیبی تکامل» (یا ترکیب نوين) در واقع ترکیبی از تئوری‌های چند تن از متخصصان انتخاب طبیعی است که آن را جمعی از متخصصان، پس از گسترش علم ژنتیک جمعیت (1932-1918) در سال‌هاي میان 1936 و 1947 پروردند. تئوری نوينِ ترکیبی در واقع ترکیب ژنتیک مندلی بود با انتخاب طبیعی. مي‌دانيد كه در زمان داروين ژنتيك نوين مندلي هنوز متولد نشده بود.
اگر چه نخستین کسی که اصطلاح «ترکیب نوين» را براي اين تئوري به كار برد، جولیان هاکسلی بود در کتاب خود تحت عنوان «تکامل: ترکیب نوين» (1942)، اما پس از آن شماری ديگر از دانشمندان اين تئوري را گسترش دادند و به پيش بردند. «فيشر» ، «رايت» ، «هالدين» و «چتوريكوف» از جمله‌ي آنان بودند. اما اگر نبود كوشش‌هاي «دابژانسكي»، بي‌گمان تئوري تركيبي در نطفه‌ مي‌ماند و پيشرفتي نمي‌كرد.
چرا؟ چون كه كارهاي پيشينيان همه تئوري بود و هيچ يك در حيطه‌ي عمل كاري نكرده بود و به علاوه، آنان تئوري خود را به زباني كه براي زيست‌شناسان دشوار بود طرح كرده بودند: زبان رياضي. «دابژانسكي» اما، شواهد تجربي خود را هم ميدان آورده بود.
«دابژانسكي» عنواني بر سخنراني معروف خود (در سال 1973) گذاشت كه هنوز پس از گذشت 27 سال در بسياري از كتاب‌هاي زيست شناسي نقل و تكرار مي‌شود. مي‌دانيد چرا؟ شايد بعداً نظرم را در اين باره گفتم. «دابژانسكي» سخنراني معروف خود را چنين آغاز كرد:

بتازگي، در سال 1966 ، شيخ عبدالعزيز بن باز* به شاه عربستان نوشته‌ است كه از گسترش كفر در كشور جلوگيري كند. او نوشته است كه:
«…اكثريت دانشمندان مسلمان و حقيقت مسلم همه گواهي مي‌دهند كه خورشيد در مدار خويش در حركت است… و خداوند زمين ايستا و بي حركت را براي آدمي آفريده است… هر كس چيز ديگري بگويد، … دروغ گفته است».
اين شيخِ خوب آشكارا تئوري كپرنيك را «فقط تئوري» مي‌نامد، نه «واقعيت» كه البته از نظر فني حق دارد. درستي يا نادرستي تئوري‌ها را انبوهي از واقعيت‌ها تعيين مي‌كنند؛ تازه، در صورت تأييد درستي، آن را تئوري تأييد شده مي‌ناميم، نه واقعيت. شايد اين شيخ آگاه نبوده است كه پيش از آن كه او از پادشاه بخواهد كه ارتداد كپرنيكي را سركوب كند، عصر فضا آغاز شده است. كُروي بودن زمين را فضانوردان با چشم و حتي بسياري از مردم روي زمين بر صفحه‌ي تلويزيون‌ها ديده‌اند. اما شايد شيخ در پاسخ بگويد كه در واقع زمين مسطع است و آنان كه از محدوده‌ي زمين خدا پا فراتر مي‌نهند، دچار توهم مي‌شوند.
بخشي از مدل كپرنيكي جهان مانند اين ادعا را كه زمين به دور خورشيد مي‌گردد و نه به عكس، نمي‌توان با مشاهده‌ي مستقيم ديد؛ حتي اگر كروي بودن زمين اثبات شده باشد. اما دانشمندان اين مدل را به عنوان تصوير دقيقي از واقعيت پذيرفته‌اند. چرا؟ چون در غير اين صورت گروهي از واقعيت‌ها بي‌معني يا گزافه جلوه مي‌كردند. بسياري از اين واقعيت‌ها براي افراد غيرمتخصص ناآشنايند. پس چرا ما اين تئوري‌ محض را كه زمين كروي است و به دور خورشيد كروي مي‌گردد، پذيرقته‌ايم؟ آيا تسليم قدرت شده‌ايم؟ خير، بلكه اطمينان داريم آنان كه وقت خود را براي بررسي اين شواهد صرف مي‌كنند، آن را متقاعد كننده مي‌يابند.
شايد اين شيخِ خوب شواهد را ناديده مي‌انگارد. به احتمال بيش‌تر، او پيش‌داوري مي‌كند واقعيت به هر اندازه كه باشد، بر او تأثير ندارد و به همين علت نوميد است. در هر حال، هر گونه كوشش كه براي متقاعد كردن او صورت پذيرد، آب در هاون كوبيدن است. در قرآن و تورات و انجيل چيزي بر خلاف گفته‌هاي كپرنيك وجود ندارد و خودِ كپرنيك هم بر خلاف صواب راه نمي‌پيمود. قرآن و تورات و انجيل در واقع كتاب‌هايي درباره‌ي علوم طبيعي نيستند، بلكه از موضوع‌هايي بسيار مهم‌تر سخن مي‌گويند: مفهوم آدمي و ارتباط او با خداوند. اين كتاب‌ها به نشانه‌هايي سمبليك براي مردمانِ همه‌ي روزگاران، از قديم تا آينده نوشته شده‌اند. البته، پادشاه عربستان خواسته‌ي اين شيخ را برآورده نكرد. چون مي‌دانست كه برخي ذهن‌هاي روشن آن را برنمي‌تابند و ذهن‌هاي روشن خار چشم او هستند. تاريك‌انديشي را نبايد آموزش داد….

البته اين نوشته‌ي طولاني ادامه دارد.
—————————————————————————————

*عبدالعزیز بن عبدالله بن باز در بیست و یکم نوامبر ۱۹۱۰ میلادی برابر با چهاردهم ذوالحجّه ۱۳۳۰هجری قمری در شهر ریاض عربستان سعودی متولد شد و در ۱۹۳۶ بینایی خود را از دست داد. در سال ۱۳۷۱ هجری، ریاست موسسه علوم شریعت ریاض را بر عهده گرفت. در سال ۱۳۸۱ هجری، به عنوان رییس دانشگاه اسلامی مدینه برگزیده شد. در سال ۱۴۱۴ به عنوان مفتی بزرگ عربستان سعودی به مجلس علما معرفی شد و سرانجام در سال ۱۴۲۴ هجری ریاست آن مجلس را بر عهده گرفت. در ۱۴۰۲، ملک فیصل و در سال ۱۴۱۲ ملک فهد از او به خاطر خدماتش به اسلام قدردانی کردند. شصت و هفت کتاب، از سخنرانی‌های وی در زمینه‌های حدیث، تفسیر، فرائض، توحید، فقه و احکام عملی از او باقی مانده‌است. او از پیروان محمد بن عبدالوهاب بود و در روز پنج شنبه سیزدهم ماه مه سال ۱۹۹۹ (یازدهم محرم۱۴۲۰ هجری قمری) در سن نود سالگی مُرد و ملک فهد و ولیعهد عبدالله بن فهد، در مسجدالحرام مکّه بر جنازه‌ي او نماز خواندند- م.
————————————————————————————-
اصل مقاله را مي‌توانيد از اين جا بگيريد.

ادعاي علمي، نظر عوامانه
ژانویه 22, 2010


اندكي به اين پرنده‌ي زيبا، آشيانه‌ي ساده‌ و جوجه‌هايش توجه كنيد. در وصف اين منظره بسيار مي‌توان نوشت. كافي است اندكي به صحنه نگاه كنيم و سپس با توجه به زمينه‌ي دانش و تجربه‌اي كه داريم، قلم بر كاغذ بچرخانيم و آن انديشه و تجربه را نزد همگان آشكار كنيم.
مي‌توانيم هم چيزي ننويسيم، آن گاه است كه به مصداق ضرب‌المثل «ديكته‌ي نانوشته غلط ندارد»، كسي نمي‌تواند بر ما ايراد و اشكالي بگيرد كه مثلاً چرا اين گونه فكر كرده‌ايم. چون عالمِ خيال، جهاني پنهان، اما بي حد و مرز درون هر يك از ماست.
اما اگر نوشتيم، آن گاه آن فكر و انديشه را در تاريخ ثبت كرده‌ايم به طوري كه مهار آن ديگر در اختيار و اراده‌ي ما نخواهد بود. از آن بالاتر كسي كه آن را مي‌خواند، درباره‌ي ما داوري خواهد كرد و اگر در اين داوري به هر علت در دل اتهامي به ما نسبت دهد، پاك كردن آن اتهام، هر چند ناروا، بسيار دشوار و گاه ناممكن خواهد بود.
حالا اگر ما آدم بي‌ادعا يا كم‌ادعايي باشيم، به احتمال زياد خواننده‌اي كه نوشته‌ي ما را مي‌خواند، چندان بر ما سخت نخواهد گرفت؛ اما به عكس اگر اين طور نباشد و خواننده از ما انتظار خبر، گزارش يا تحليل علمي داشته باشد، اما به عكس با نظري عوامانه رو به رو شود، آن وقت اعتماد را از ما كاهش خواهد داد.
خوب، بهتر است برويم سر اصل مطلب. اين عكس چندي پيش در اين جا منتشر شد. اما در يكي از وب‌لاگ‌هاي فارسي كه نويسنده‌ي به نسبت ادعادار و خواننده‌ي به نسبت بسيار هم دارد، با لحني جدي و توضيحي غير علمي نقل شد؛ كه مثلاً اين پرنده چون از اول اشتباه كرده و آشيانه‌اش را روي ناودان ساخته است، حالا بدن خود را تا چند برابر بزرگ كرده، با بدن خود راه آب را سد كرده است تا آب آشيانه‌اش را نبرد و چنين و چنان! در حالي كه در تصوير به وضوح از باران و آب خبري نيست و هم‌چنين آشيانه به روشني بالاتر از سطح آب ناودان قرار دارد، به طوري كه اصلاً در معرض خطر آب نيست و از همه مهم‌تر اگر به مفاهيم ساده‌ي رفتارشناسي آشنا باشيم، مي‌دانيم كه پرندگان در چنين مواردي از روي محرك‌هاي نشانه پاسخ مي‌دهند و از تعقل در اين مورد ناتوان‌اند، نمونه‌اش كوكوست كه درباره‌اش مدتي پيش در همين جا نوشتم. به علاوه، اگر چه رفتارهاي دگرخواهانه‌ي بسياري را در پرندگان مي‌شناسيم، اين يكي را نمي‌توانيم در زمره‌ي رفتارهاي دگر‌خواهانه (فداكارانه=altruism) قرار دهيم.
من در اين جا البته كه نمي‌خواهم نويسنده‌ي آن وب‌لاگ را به قول معروف شماتت كنم. به همين علت نشاني آن وب‌لاگ را نمي‌نويسم و نوشته‌اش را هم به مضمون نقل كردم تا از اين جا قابل جست و جو نباشد (اگر چه بموقع تذكر مؤدبانه‌اي برايش نوشتم، اما نظر اين حقير ظاهراً تأثيري نداشت). بلكه قصدم در اين جا طرح موضوع است، نه متهم كردن اشخاص (كه رسم زمانه‌ي ماست) و به ويژه كه ديدم موضوع دارد بيخ پيدا مي‌كند و مثل ويروسي يكي يكي وب‌لاگ‌هاي دوستان و همكاران زيست‌شناسي ما را كه بدون روا داشتن اندكي انديشه مطالب ايشان را عيناً كپي و در بلاگ خود پيست مي‌كنند، در بر مي‌گيرد (تازه، مطلب غيرعلمي ديگري هم ديدم كه ايشان به آن وب‌لاگ افزوده و آن داستان تخيلي شيري است كه پس از دريدن شكار و مشاهده‌ي جنين در رحم آن، از كرده‌ي خويش پشيمان مي‌شود و از غصه مي‌ميرد).
اما بشنويد درباره‌ي اين پرنده‌ي زيبا كه از قضا از پرندگان فراوان سرزمين‌مان است. ما آن را توكاي باغي مي‌ناميم و نام علمي‌اش هست Turdus philomelos. توكاي باغي البته مهاجر و در ايران زمستان گذر است(در شمال كشور گاه در همه ي سال يافت مي‌شود). در ايران به ندرت زادآوري مي‌كند و بدين سبب عكس مورد نظر آشكارا اروپايي است. توكاي باغي آوايي خوش دارد كه اين روزها در مناطق طبيعي و باغ‌هاي كشورمان طنين انداز است. اگر نوع اتصال اينترنت‌تان مرغوب است، بد نيست آواي خوشش را در كنار جاده‌اي پر رفت و آمد از اين جا بشنويد تا قضيه‌ي آن وب‌لاگ‌ها را از ياد ببريد و فراموش كنيد. اگر هم مي‌خواهيد درباره‌‌ي توكاي باغي بيشتر بدانيد، برويد به صفحه‌ي خاص آن در ويكيپديا كه در آن جا به تفصيل نوشته‌اند.

نقد مبحث تكامل در كتاب درسي پيش‌دانشگاهي
ژانویه 12, 2010

امروز صبح به دعوت دفتر برنامه‌ريزي و تأليف كتاب‌هاي درسي به عنوان نماينده‌ي مؤلفان در جلسه‌اي درباره‌ي نقد و بررسي مبحث تكامل در كتاب زيست‌شناسي پيش‌دانشگاهي شركت كردم. چون در آن جمع استاداني از حوزه و دانشگاه و صاحب‌نظراني در اين زمينه حاضر بودند، من وارد موضوع نشدم و بحث را بدانان سپردم. متن سخنراني من چيزي شبيه اين بود. البته بنا داريم متن سخنان جناب آقاي دكتر درويش را كه بسيار مفيد و تخصصي بود، و نيز نظرهاي دوستان ديگر را در مجله منتشر كنيم.

به نام خدا. در اين صبح زيباي زمستاني 22 دي‌ماه 88، برگزاري جلسه‌ي نقد و بررسي مباحث پيدايش حيات و تكامل مندرج در كتاب زيست‌شناسي پيش‌دانشگاهي را كه در گونه‌ي خود نخستين است، به فال نيك مي‌گيريم و اميدواريم كه نقد علمي جاي شايسته‌ي خود را آن طور كه بايد و شايد در جامعه‌هاي علمي آموزشي ما باز كند و چراغ راه شود در كوره‌ راه‌هاي علم و انديشه.
صادقانه بگويم، براي من سخن گفتن در اين جمع بسيار دشوار است، چون از يك سو صاحب‌نظران حوزه و دانشگاه در آن حضور دارند كه بعضي حق استادي بر گردنم دارند و از ديگر سو در حضور دبيران محترم زيست‌شناسي هستيم كه بي‌گمان شماري از آنان پيشينه‌ي تدريس اين كتاب را هفت ساله كرده‌اند و فرزندان و اميدهاي آينده‌ي ما را بارها از جاده‌ي آن به سلامت عبور داده‌اند. پس اگر نگوييم جمله جمله‌ي كتاب را از حفظ مي‌دانند، با جرأت مي‌گوييم كه ناهمواري‌ها و پستي‌ها و بلندي‌هاي ديكته‌ي نوشته شده‌ي ما را نيك مي‌دانند.
بنابراين، از استادان و همكاران محترم اجازه مي‌خواهم چراغ راه آينده را در گذشته بجوييم و در اين پانزده دقيقه با مرور مختصر رويدادهايي كه در تأليف اين كتاب رفته است، اندكي از تجربه‌ها‌مان را باز گويم. با اين اميد كه رهروان آينده، نوجوانان‌مان را از راهي روشن‌تر، صاف‌تر و هموارتر عبور دهند.
باري، روزي از روزهاي پاياني سال 1374 بود كه كاروان شوراي برنامه‌ريزي زيست‌شناسي متوسطه و پيش‌دانشگاهي با حضور شماري از دبيران، كارشناسان و دانشگاهيان راه را در پيش گرفت و حركت آغاز كرد. اكنون اما، از آن شمار همراهان، آن چنان كه رسم زندگي بر كره‌ي خاكي است، چند تن در ميان ما نيستند. گذر زمان، چراغ عمر چند تن را خاموش كرده است. يادشان را گرامي مي‌داريم؛ به ويژه آن دو يار سفر كرده دكتر اصغر نيشابوري و دكتر حسن ديانت نژاد را. در اين مسير طولاني كاروان ما، آن چنان كه رسم است، گروهي مسافر پابرجاي بودند و گروهي ديگر در هر ايستگاه جاي خود را به ديگران مي‌بخشيدند.
مختصر مي‌كنم، كاروان ما پيش از برنامه‌ريزي پژوهش‌هايي، مانند پژوهش‌هاي تطبيقي، و نيازسنجي را به انجام رساند؛ اما هنوز به ميانه‌ي راه نرسيده بود كه توفاني وزيدن آغاز كرد، توفاني كه گر چه وقت و نيروي بسياري را از همراهان كاروان گرفت، اما به هيچ روي نتوانست آنان را از حركت بازدارد. توفان سهمگين همانا تغيير نظام جديد آموزش متوسطه بود از نيم‌سالي- واحدي به سالي- واحدي؛ نه به سبب تغيير شيوه توفانش مي‌ناميم كه به علت كاهش تعداد واحدهاي زيست‌شناسي متوسطه، تغيير همه‌ي عنوان‌هاي درسي زيست‌شناسي و ادغام آزمايشگاه با درس نظري، بدون اختصاص وقت كافي. برنامه‌ريزي براي چنين تغييري به جاي دادن بحر در كوزه مي‌مانست آن هم نه يك كوزه‌ي بزرك، كه چهار كوزه‌ي نابرابر و ناهمسان. كوزه‌ي اول عمومي بود، كوزه‌هاي دوم و سوم اختصاصي علوم تجربي و كوزه‌ي سوم، كوزه‌ي مازاد دوره‌ي متوسطه.
كاروان ما، راه خود را درپيش داشت، اعتباربخشي برنامه را در بحبوحه‌ي توفان به انجام رساند و در مهرماه 1378 نخستين محصول خود را پديدار و رونمايي كرد و از آن پس سالي يك كتاب جديد، تا مهرماه 1381 كه نوبت به جانشيني اين كتاب مورد بحث رسيد با كتاب پيشين زيست‌شناسي پيش‌دانشگاهي كه در تحقق هدف‌هاي نخستينِ دوره‌ي پيش‌دانشگاهي با محتوا و روشي دانشگاهي تأليف شده بود؛ چه، آن توفان تغيير كه گفتم، پيوند پيش‌دانشگاهي را با دانشگاه سست‌تر و آن را به دوره‌ي متوسطه نزديك‌تر كرده بود.
بنابراين، كتاب زيست شناسي پيش‌دانشگاهي يكي از چهار كوزه‌اي است كه قطره‌هايي از درياي عظيم زيست‌شناسي را در خود جاي داده است؛ از جمله، قطره‌هاي مباحث پيدايش حيات و تكامل را كه بخش‌هايي جدايي ناپذير از پيكره‌ي زيست‌شناسي پايه‌اند و دوره‌ي زيست‌شناسي كه حاصل كنكاش و تفكر آدمي در دستگاه آفرينش است، بي وجود آن‌ها به شيري بي دم و سر و اشكم خواهد ماند.
باري، كاروان ما در مسير خود زمستان سده‌ي بيستم را پشت سر گذاشت و به بهار خرّم سده‌ي بيست و يكم پاي نهاد. در اين نوبهار اقيانوس پرتلاطم زيست‌شناسي موج افشان خلايق را به تماشاي توانايي‌هاي آدمي فرا مي‌خواند. اما كاروان خسته چه مي‌توانست كردن با نشاني كه مُهر عدم تغيير نام دارد و به ضرورتي بحق بر پيشاني كتاب نقش بسته است؟
مُهري كه بر پيشاني اين كتاب مورد بحت حك شده است، خبر از ثبات و بي‌تغييري آن مي‌دهد تا سال 1392. شايد اين مُهر كه عمر نوح را به كتاب هديه كرده است، آخرين مُهر باشد بر آن. چه، دو سالي است كه كارواني ديگر به راه افتاده است پر انرژي و مصمم كه چند منزل را هم پشت سر گذاشته است. بنابراين، چنان نمي‌نمايد كه كاروان جديد در سال 1392 از كاروان قديم پيشي گيرد و اين كتاب را كه امروز به نقدش خواهيم پرداخت از ميدان به در و روانه‌ي بايگاني و موزه كند. پس به نظر مي‌رسد سود اين جلسه‌ي نقد به حق به كتاب‌هاي درسي نوين آينده خواهد رسيد. والسلام

پ.ن. خبری دارد خبرگزاری ایبنا از این نشست که در این جاست.

چرا تکامل برابر درستی برای Evolution نیست
دسامبر 9, 2009

اخيراً نوشته ي جالبي خواندم در اين جا. (به قول بعضي‌ها) حيفم آمد آن را براي شما نقل نكنم. چون ممكن است بسياري از شما به اين صفحه دسترسي نداشته باشيد، آن را با كمي تغيير در اين جا مي‌آورم. اميدوارم كه نويسنده‌اش هم راضي باشد، چون منبع را هم نوشته‌ام.
واژه‌ي «evolution» در انگلیسی و آلمانی، «évolution» (اولوسیون) در فرانسوی، «evolución» در اسپانیولی و دیگر واژه‌‌هاي مشابه در بسیاری زبان‌های هندواروپایی، همگی ریشه لاتیني دارند. به استناد واژه‌نامه‌ي مریام وبستر این واژه در زبان انگلیسی از سال ۱۶۲۲ میلادی آغاز شده است. این واژه و فعل آن «evolve» از شکل لاتیني خود «evolution» به مفهوم «گشودن و باز کردن طومار» برگرفته شده‌اند که خود عبارت است از پیشوند لاتیني ex (خارج، fore، فرا) + volvere (چرخیدن، گردیدن، پیچ و تاب خوردن). از همین ریشه داریم «revolve» به معنی چرخیدن به دور یک مرکز، و«revolutionِ» به معنی گردش یا واگشت و انقلاب.
با توجه به ریشه‌ي بنیادی اين واژه از همین ابتدای کار، مهجور بودن برابر فارسی تکامل نسبت به معنای واقعی کلمه مشهود است. واژه‌ي اولوشن حتی پیش از گرفتن رنگ و بوی زیستی در قرن نوزدهم به هیچ عنوان به مفهوم تکامل و تکمیل و کمال نبوده، بلکه همان‌طور که از ریشه‌ي آن پیدا است به مفهوم تغییر و دگرش و برآمدن است.
در بيشتر واژه‌نامه‌های انگلیسی برای توضیح این واژه از برابر تقریبی «development» به معنی بسط یافتن و ایجاد شدن استفاده می‌کنند. این برابر هر چند دقیق نیست ولی مقداری از بار معنایی واژ‌ي اصلی را به همراه دارد که همانا مفهوم توسعه یافتگی و بسط یافتن است.
ظهور واژه‌ي فراگیر زیست‌شناسی
بی‌گمان رایج‌ترین و چه بسا مهم‌ترین کاربرد واژه اولوشن در علوم زیستی است. چارلز داروین در نشر نخست کتاب «منشأ گونه‌ها» به طور مستقيم از واژه‌ي اولوشن استفاده نکرد، بلکه تنها از فعل «evolved» سود جست. او استفاده از عبارت «Descent with Modification» را به واژه‌ي اولوشن ترجیح می‌داد. بعدها با محبوب شدن استفاده از واژه‌ي اولوشن به عنوان نام تئوری، او نیز کمابیش به کاربرد این واژه روی آورد.
پیش از داروین، این واژه در زمینه‌ي زیستی، به معنای متفاوتی کاربرد داشت. این واژه در سال ۱۷۶۲ توسط شارل لینه که معتقد به نظریه‌ي تشکیل قبلی موجودات زنده بود، به عنوان واژه‌ای ضد نظریه تشکیل نطفه از نو به کار رفت. او معتقد بود که جنین انسان شامل یک نسخه‌ي مینیاتوری انسان است و این آدمک رشد می‌کند و باز می‌شود.
وی برای توصیف این امر از واژه‌ي اولوسیون (اولوشن) استفاده کرد. برخی فیلسوفان دیگر نیز پس از او از اولوشن برای توضیح مراحل پشت سر هم برخی رویدادها استفاده کردند. (اولوشن به مفهوم هر امر مرحله به مرحله امروزه نیز کاربرد دارد). عدم تمایل اولیه‌ي داروین در استفاده از این واژه دقیقاً به همین علت بود.
به این علت که بیم آن می‌رفت معانی پیشین موجب بدفهمی این دریافت جدید شوند. ولی به هر روی، پس از مدتی اولوشن واژه‌ي غالب برای توصیف این تئوری علمی شد، تا جایی که امروزه واژه‌ي اولوشن به تنهایی نام داروین را تداعی می‌کند و غالباً به معنی «Biological evolution» یا حتی «Darwinian evolution» است. گزینش فزاینده با تغییرات انباشتی در خزانه‌ي ژنی یک جمعیت را بیولوژیکال اولوشن می‎نامند.

تکامل: برابر غلط و رایج‌تر فارسی
نظریه‌ي داروین کمابیش به نام «تکامل» به گوش بسیاری از فارسی‌زبانان آشناست. هرچند این بخش مهم از علوم طبیعی به جز برای متخصاین علوم زیستی، برای دانش‌آموختگان دیگر رشته‌ها اغلب در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.
واژه‌ي تکامل به عنوان برابرِ اولوشن از دوران قاجار، با باز شدن درها به روی علوم و فنون جدید وارد زبان فارسی شد. متأسفانه مترجمان اولیه در واژه‌گزینی دقت کافی نداشتند. احتمالاً تصور نادرست از این نظریه در ترجم‌ي غلط آن به تکامل دخیل بوده است. زیرا از دیرباز این بدفهمی رایج مطرح بوده که ناآشنایان گمان می‌کردند داروینیسم به معنی کامل شدن و ترقی به سمت تعالی و یا دارای عنصری ارزشی است.

تطوّر: برابر غیررایج ولی بهتر عربی

تکامل در زبان فارسی هم ریشه با کلماتی چون کامل و متکامل است. ولی جالب توجه است که تکامل در زبان عربی به این معنی به کار نمی‌رود و اختراعی فارسی است! واژه‌ي تکامل در عربی برابر «انتگرال» است.
عرب زبانان بر خلاف ما از برابر بهتری برای واژه‌ي انگلیسی اولوشن استفاده می‌کنند. برابر عربی این واژه «تطوّر» (تَ تَ وُ) از ریشه‌ي «طور» به معنی (تحول من طور إلى طور) یا تغییر و تحول از حالتی به حالت دیگر است. این برابر اشکال برابر مصطلح تکامل در فارسی را ندارد و مثل آن غلط انداز نیست. از همین رو گاهی در متون علمی فارسی از تطور به جای تکامل استفاده شده است. اگر از ابتدا این واژه‌ي صحیح عربی به جای واژه‌ي اشتباه تکامل در زبان فارسی باب می‌شد، امروزه دیگر نیازی به واژه‌ي جدید نبود.

فرگشت: برابر پیشنهادی و درست فارسی
در منابع گوناگون برابرهای فارسی مختلفی برای اولوشن پیشنهاد شده از جمله: برآیش (برآمدن)، گوالش (گوالیدن)، بالش (بالیدن)، فرارویش (فراروییدن)، تکامل، تحول تدریجی، تحویل، تطور، تسلسل، دگرگونی و فرگشت. در این میان واژه فرگشت Fargasht از برابرهای خوش‌ساخت فرهنگستان تناظر خوبی با مفهوم اصلی دارد.
فرگشت تشکیل شده از پیشوند فارسی «فر» + مصدر مرخم «گشت». فر در این‌جا اسم نیست و به معنی فرّه (خره) یا فروغ ایزدی، و جلال و شکوه نيست. فر در اینجا پیشوند است به مفهوم از پیش و فرا رفتن. (همریشه با پیشوندهای مشابه در زبان‌های هندواروپایی چون فرا در فارسی کهن، پرا در سانسکریت، pr* در زبان نیای هندواروپایی).
به همین شکل داریم «فرسایش» که آن هم تشکیل شده از فر + سا (فرسودن یعنی ادامه یافتن و پیش‌روی تدریجی سایش یا سودن) ازاینرو فرگشت به معنی ادامه‌ي روند گردیدن و تغییر و تحول تدریجی است. در نتیجه، حداقل در کاربرد زیستی، دقیقاً همتای واژه‌ي اولوشن است. ضمن آن که بارهای معنایی دیگر و گاه غلط انداز اولوشن را در خود ندارد. با این حساب شاید بتوان گفت فرگشت دقیق‌تر و گویاتر از برابر اصلی‌اش در زبان انگلیسی است.

نتیجه

مسلماً تا کنون اکثر کتاب‌ها و منابع محدود فارسی که به طور ویژه به این مبحث پرداخته‌اند، از برابر غلط تکامل استفاده كرده‌اند نه فرگشت. حتی به نظر برخی متخصصان فن، واژه‌ي تکامل یک غلط مصطح و جا افتاده است و نمی‌توان آن را تغییر داد. ولی با یک فهم درست و دقیق مطلب روشن می‌شود که این واژه از چندین جهت عمیقاً اشتباه است و تنها موجب کژفهمی‌هاي مکرر می‌شود.
چنین امری به کار توصیف یک پدیده‌ي مهم علمی نمی‌آید. فزون بر این، نباید فراموش کرد که تقریباً اکثر آثار علمی عامه‌فهم و حتی بسیاری آثار تخصصی فرگشتی هنوز به فارسی ترجمه نشده‌اند. شاید بتوان با تغییر مسیر، آب از جوی رفته را به مسیر اصلی باز آورد.
هم‌چنین در جهان امروز، اینترنت از ابزارهای قدرتمند و تأثیرگذار اطلاع‌رسانی است. بسیاری اصطلاحات و واژه‌هاي مختلف از گوشه کنار سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی ریشه می‌گیرند و به تدریج رواج می‌یابند. پس پیشنهاد می‌شود تا برای ارتقای سطح علمی و رفع ابهام از این به بعد در ترجمه اخبار علمی و دیگر کاربردهای آکادمیک و غیرآکادمیک، چه در اینترنت و چه خارج آن از واژه فرگشت به عنوان برابر فارسی evolution استفاده شود.

بازگشت از همدان
نوامبر 1, 2009

سفر همدان كه پر بود از جلسه‌هاي پي در پي، بازديدها و گفت و گوها به پايان رسيد. بازديد از چند شهر و روستاي اين استان ديرپاي و تاريخي، بدون بازديد از مقبره‌ي ابن سينا و حتي گنج‌نامه فرصتي بود براي مشاهده‌ي زندگي در يكي ديگر از استان‌هاي كشور. درباره‌ي بازديدها و گفت و گوها بعداً مفصل خواهم نوشت. اكنون گزارشي كوتاه: بازديدمان را از مدارس آغاز كرديم.

بر سراسر ديوارهاي اين دبيرستان و مركز پيش‌دانشگاهي كه مدرسه را از طبيعت پيرامون و مزارع گندم ديم جدا مي‌كنند، شعارهاي جالبي نقش بسته است. مثلاً: «ترس از موفق نشدن به اين دليل است كه احساس بي‌ارزش بودن مي‌كنيد»، تربيت كننده هر طور كه باشد، تربيت شونده همان طور مي‌شود»، «برنامه‌ريزي اتلاف وقت نيست، بلكه سرمايه‌گذاري در زمان است».

و بازار همدان حتي در دير هنگام شب نيز غرق نور و مشتري است.


اما جالب‌ترين جاي زمين‌شناختي همدان بي شك غار علي‌صدر است كه توانستيم ببينيم. بيش از يك ساعت گردش در تاريخ و گذشته‌ي زمين.


با آبي زلال كه كم‌تر جايي ديده‌ام.

hamedan_5
سرانجام سري زديم به شهر سوغاتي‌هاي همدان: لاله‌جين (يا لالجين)، كه پر بود از سفال و كارهاي دستي، البته بيشتر ساخت دست هنرمندان و صنعت‌گران چين. و بدين ترتيب سفر را به پايان رسانديم.
hamedan_6

دلالي در ترجمه
اکتبر 23, 2009

زنده‌ياد كريم امامي (1384-1311) در جايي نوشته است كه: «مترجم خوب در ايران كسي است كه به صد هنر آراسته باشد و نياز مادي هم نداشته باشد. بايد بتواند همه‌ كار بكند، ولي اسم حق‌الزحمه را نياورد…»(1).
البته خود ايشان واقعاً به صد هنر آراسته و افزون بر آن اهل تلاش و كوشش بسيار بودند به طوري كه با بر جاي گذاشتن چراغي از تعدادي كتاب يگانه و خرواري مقاله دنيا را ترك كردند و آن را به هستان سپردند.
عبدالحسين آذرنگ، تدوين‌گر يكي از كتاب‌هاي امامي كه نوشته‌هايش را جمع‌آوري و منتشر كرده، در مقدمه نوشته است:‌«.. امامي مترجمي امين، دقيق، نكته‌شكاف، مسئول و معتقد به تحقيق در كار ترجمه بود…»(2).
فكر مي‌كنم همه‌ي صفاتي را كه مي‌توان براي مترجم خوب فهرست كرد، جناب آذرنگ براي زنده‌ياد امامي برشمرده‌اند. يعني كافي است مترجم امين، دقيق، نكته‌شكاف و مسئول باشد، تا او را مترجمي خوب بدانيم.
در هفته‌ي گذشته چند ترجمه از دوستان كاردان و كاركُشته به دستم رسيد كه مرا تا حد زيادي نااميد، نگران و افسرده كرد. چه، دانستم كه كار ترجمه‌ي علم در جامعه‌مان چندان بي‌ارزش شده كه حدس زدم آن دوستان كه در مهارت خودشان در كار ترجمه‌ شك ندارم، كتاب اصل را در اختيار ديگري گذاشته‌اند و سپس بدون آن كه زحمت خواندن و نظارت بر متن دوستان يا همكاران تازه‌كار و تازه‌واردشان را به خود بدهند، آن را تحويل داده‌اند.
در كار متن‌سازي به كساني كه در ترجمه دلالي پيشه كرده‌اند، يعني متن را براي ترجمه قبول مي‌كنند، اما به جاي آن كه خودشان بنشينند و ترجمه كنند، از ديگران كمك مي‌گيرند، اصطلاحاً تيمسار مي‌گويند. اما تيمسار داريم تا تيمسار. حتي در دنياي تيمساران هم تيمساري كه زحمت خواندن كاري را كه برايش انجام داده‌اند، بر خود هموار مي‌كند، با آن كه فقط نقش حامل را ايفا مي‌كند، قابل مقايسه نيست.
در هر حال، استنباطِ ارتقاي دوستان به درجه‌ي تيمساري خبر خوشايندي نبود. دوستان! امانت، دقت، نكته‌شكافي و مسئوليت پذيري چه شدند و كجا رفتند؟

1. مترجم.ش. 31. زمستان 78
2. از پست و بلند ترجمه، انتشارات نيلوفر، 1385