Archive for the ‘زيست‌شناسي عمومي’ Category

پدر
ژوئن 26, 2010

اگر ادعا كنيم كه ميانگين نقش پدر در فرايندهاي طبيعي زادآوري و بزرگ‌كردن زاده‌ها نسبت به ماده ناچيز است، پُر بي‌راه نگفته‌ايم. كافي است سهم يكي از جانوران نر، مانند شير نر را در زادآوري بدانيم: نر فقط در مدت چند دقيقه با ماده آميزش مي‌كند و سپس همه‌ي كارهاي زايشي و پرورش زاده‌ها را به ماده وامي‌گذارد. ماده دوران بارداري را مي‌‌گذراند، زايمان مي‌كند، به زاده‌ها شير مي‌دهد، از آن‌ها مراقبت مي‌كند، تا زماني كه بتوانند به طور مستقل به زندگي ادامه دهند. ماده شيرها پس از آميزش با نر‌ها، معمولاً نرها را به گروه خود راه نمي‌دهند و نرها به خلاف ماده‌ها در اطراف گرده ماده‌ها، انفرادي پرسه مي‌زنند.
چنين نقشي براي نرها كمابيش در ديگر موجودات زنده هم مشاهده مي‌شود، حتي در گياهان. بنابراين مي‌توان گفت كه نقش پدر در طبيعت نقشي ثانوي و كمكي است و مادر جنس اصلي طبيعت است.
ممكن است بگويند كه نقش پدر در همان چند دقيقه‌ي آميزش، يعني توليد اسپرم و قرار دادن آن‌ها در كنار تخمك‌ بي‌بديل و الزامي است؛ كه بي‌گمان درست است و در بسياري از موجودات زنده مصداق دارد، اما بايد دانست كه در جمعيت‌هاي برخي از موجودات زنده حتي يك فرد نر هم مشاهده نمي‌شود، بلكه همه‌ي افراد ماده هستند و با روش بكرزايي زادآوري مي‌كنند؛ مانند شته‌ها در فصل‌هاي بهار و تابستان.
نتيجه مي‌گيريم كه اگر چه نقش نر حياتي و وجود آن در بسياري از جمعيت‌ها الزامي است، اما نقش ماده بسيار بيشتر و اساسي‌تر از نر است.
به طور كلي در موجودات زنده براي پدر به جز توليد اسپرم حداكثر دو نقش ديگر در نظر مي‌گيرند: 1. كمك به تغذيه و مراقبت از زاده‌ها و 2. آشيانه‌سازي، قلمروداري و گاه مراقبت از ماده‌ها.
همه‌ي آن‌چه گفتم شامل موجودات زنده‌ي غير از آدمي است. آدمي اما كه خود و طبيعت را گاه تا 180 درجه تغيير مي‌دهد، جامعه‌اي مردسالار ساخته است به طوري كه حتي در بعضي از جوامع زن جنس دوم به شمار مي‌آيد.

Advertisements

انسان‌ها و قورباغه‌ها
مه 22, 2010

اين خبر (شباهت عجيب ژنتيكي انسان و قورباغه) به نظرم عجيب آمد. هر چه جست‌وجو كردم، مطلبي در تأييد آن پيدا نكردم. از نوع ترجمه حدس زدم كه احتمالاً نوعي شوخي است. كسي مي‌داند در اين باره احياناً؟ اگر مي‌دانيد، لطفاً راهنمايي كنيد كه سپاس.

سلول مصنوعي يا ژنوم مصنوعي؟
مه 21, 2010

زيست‌شناسان منتظرش بودند، اما براي مردم غيرزيست‌شناس خبري ناگهاني و مهم بود. امروز يك بار ديگر كريگ ونتر در دنياي زيست‌شناسي گرد و خاك راه انداخت و آن را به انقلابي علمي نزديك‌تر كرد. يادتان هست كه چند سال پيش همين كريگ ونتر در پروژه‌ي ژنوم آدمي چه كار بزرگي انجام داد و بعدش هم چه الم‌شنگه‌اي به پا كرد؟ حالا آمده است به حوزه‌ي حيات مصنوعي وارد شده و اعلام كرده است كه باكتري جديدي ساخته است.
البته كه ونتر كار بزرگي انجام داده به طوري كه امروز را در تاريخ پيشرفت‌هاي زيست‌شناسي به ثبت رسانده است. اما در واقع كار او غيرمنتظره نبوده است. تيم او در واقع ژنومي مصنوعي ساخته و آن گاه آن را به درون باكتري‌اي كه ژنوم‌اش را خارج كرده بودند، وارد كرده است. باكتري جديد شروع به تقسيم كرده و شده است باكتري جديدي كه ژنوم آن را آدمي طراحي كرده است.
بي‌گمان اين كار بسيار بحث انگيز خواهد شد. گروهي آن را انقلاب علمي، اما گروهي ديگر آن را دخالت در طبيعت و موجب تخريب محيط زيست خواهند دانست.
به نظر من علم راه خود را خواهد رفت، جَوّگير نخواهد شد و به كاربردهاي مثبت و منفي بعدي نوآوري‌ها هم كاري نخواهد داشت.

پ.ن. ديروز مجله‌ي ساينس درخواست كرده بود كه مردم سؤال‌هاي خودشان را از طريق وب‌سايت‌، ايميل يا فيس‌بوك مطرح كنند. حالا Elizabeth Pennisi خبرنگار علمي و Mark Bedau كه فيلسوف و سردبير مجله‌ي زندگي مصنوعي است، در اينجا به چند تا از پرسش‌ها پاسخ داده‌اند. پرسش‌ها جالب‌اند:
– آيا اين پيشرفت واقعاً به معني خلق حيات جديد است؟
– آيا اين فناوري به آدمي كمك مي‌كند كه طول عمر خود را افزايش دهد؟ آيا در درمان بيماري‌هايي مانند ديابت به ما كمك مي‌كند؟
– آيا اين سلول مصنوعي مي‌تواند زادآوري كند؟ اگر مي‌تواند، سلول‌هاي دختر زنده‌ماندني هستند؟
– اگر اين باكتري‌ها به طور اتفاقي به محيط زيست‌ راه يابند، چه روي مي‌دهد؟ آيا اقدامات پيشگيرانه انجام شده است؟
– آيا فقط DNA مواد هسته‌اي را جانشين كرده‌اند يا DNA ميتوكندريايي را هم؟ تا خلق سلول كامل چقدر فاصله داريم؟
– آيا اين يافته‌ي علمي با مفهوم‌هاي آفرينش حيات و روح در تضاد است؟
– جايگاه اين باكتري در رده‌بندي كجاست؟ اين باكتري به كدام گونه تعلق دارد؟
– نظر سياست‌گذاران چيست يا چگونه بايد باشد؟ آيا طرح‌هايي براي پيشرفت و كنترل اين نوع از پژوهش‌ها و نشان دادن پي‌آمدهاي آن وجود دارد؟
– آيا «سنتزDNA» اكنون مسئله‌اي حل شده است؟ آيا مي‌توان با اطمينان رشته‌اي DNA ساخت كه كارهاي شكسپير به طور كامل، بدون توجه به عملكرد ژنتيك روي آن موجود باشد؟

برگی از زیست‌شناسی با رویکرد مولکولی
آوریل 28, 2010

صفحه‌ی اول کتاب زیست‌شناسی با رویکرد مولکولی که به معرفی بخش سرآغاز کتاب می‌پردازد، چنین است:

زیست‌شناسی و چشم‌انداز مولکولی
یک‌هزار سال پیش تصور آدمی از سلامت و طبیعت بر سنّت و جادو استوار بود، نه بر شکّ‌ورزی و تجربه‌گرایی. مثلاً، بسیاری باور داشتند که بیماری را نیروهای اهریمنی به وجود می‌آورند. معمولاً بیماری را به خونِ بد نسبت می‌دادند، نه به میکروب‌ها؛ بنابراین خون‌گیری از افراد درمان رایجی بود. سلول‌ها و مولکول‌های مسبّب بیماری‌ها ناشناخته بودند. اثرهایِ تغییرهای محیطی بر جهان زنده هم به خوبی شناخته نبود.
علم ساختاری برای بررسی جهان به دست می‌دهد و پدیده‌های طبیعی را توصیف می‌کند. توصیف‌های علمی را بر خلاف باورهای مربوط به نیروهای اهریمنی می‌توان آزمود. گر چه پاسخِ پرسش‌های پیچیده ساده نیست، آدمی در این مسیر خوب پیش رفته‌است. وقتی پدربزرگ‌های شما در دبیرستان درس می‌خواندند، ساختار DNA ناشناخته بود. هنگامی که پدران شما به مدرسه می‌رفتند، کلونینگ جانوران هنوز داستانی علمی- تخیلی بود. اکنون، جاندارانی که دستخوش تغییر ژنتیک شده‌اند، دارو تولید می‌کنند و توالی کامل ژن‌های بسیاری از جانداران شناخته شده است. علم در هزاره‌ی سوم چگونه خواهد بود؟
در این فصل به معرفی زیست‌شناسی یعنی بررسی زندگی می‌پردازیم. زیست‌شناسی با برقراری پیوند بین فناوری و روش‌های علمی در پی یافتن پاسخ‌هایی برای پرسش‌های اساسی مربوط به جهان زنده است.

مرغ شاخ‌دار
آوریل 26, 2010

مريم نوشته است كه
… چند روزی است که پرنده‌اي به محله ما آمده! تصویر و صدایش رو ضمیمه این ایمیل کرده‌ام. هر روز صدایش به گوش می‌رسه؛ صبح ها شروع به خواندن می‌کنه و تا ساعت ها هم دست بردار نیست… دیگران تصور می‌کردند كه بايد کبک باشه؛ اما من از کتاب شما حدس می‌زنم یه نوع قرقاول باشه… شما فکر می‌کنید اين چه نوع پرنده‌ای است؟
و عكسي فرستاده است تو اين مايه‌ها (من آن را با عكسي ديگر از همان پرنده عوض كرده‌ام).
مرغ شاخ‌دار
پاسخ: به اين پرنده در فارسي مي‌گوييم «مرغ شاخ‌دار»! ترجمه‌ي نام انگليسي آن (Guinea fowl) مرغ گينه‌اي است و به صورت وحشي در مناطق گرم و خشك افريقا، بويژه افريقاي جنوبي زندگي مي‌كند. نوع پرورشي آن كه مانند مرغ خانگي پرورش مي‌دهند، همان است كه تصويرش را مي‌بينيد و Helmeted Guineafowl نام دارد. مرغ شاخ‌دار البته قرقاول نيست، بلكه هم‌خانواده‌ي قرقاول، كبك و مرغ خانگي (جوجه‌كباب) است.

زيست‌شناسي با رويكرد مولكولي
آوریل 16, 2010

بعد از وعده و وعيدهاي بسيار چند ساله (اينجا، اينجا اينجا ) ، بالاخره طلسم شكست و اين كتاب ما رفت چاپخانه. جلد اول زيست شناسي با رويكرد مولكولي براي نمايشگاه كتاب امسال (از 14 ارديبهشت) در غرفه‌ي انتشارات فاطمي رونمايي خواهد شد. اما كمي تبليغ درباره‌ي اين كتاب:

اگر در جست و جوي معتبرترين كتاب درسي در زمينه‌ي زيست شناسي عمومي هستيد؛ اگر به دنبال كتابي مي‌گرديد كه ده‌ها سال كار پيوسته‌ي گروهي از بزرگ‌ترين دانشمندان و استادان زيست‌شناسي با همكاري متخصصان آموزش زيست‌شناسي پشتيبان آن باشد؛ اگر درپي كتابي هستيد كه مطابق با آخرين دست‌آوردهاي آدمي در زمينه‌هاي آموزش علوم تأليف و پيوسته روزآمد شده باشد و خلاصه اگر كتابي مي‌خواهيد كه سازمان برنامه‌ريزي كننده‌ي آن با بيش از 50 سال كار پيوسته به يكي از پيشروترين و نوآورترين سازمان علمي – آموزشي جهان تبديل شده باشد و لذا برنامه‌هاي آن در بيش از 60 كشور به طور رسمي پذيرفته شده باشند، درست انتخاب كرده‌ايد. كتابي كه در دست داريد، همه‌ي اين ويژگي‌‌ها را يك جا دارد. از ويژگي‌هاي مهم اين كتاب داشتن اين بخش‌هاست:

· فعاليت‌هاي آزمايشگاهي متناسب با موضوع

· پيوندها، براي برقراري ارتباط موضوع‌هاي اصلي زيست‌شناختي با يكديگر

· كادرهايي درباره‌ي تئوري‌هاي مهم زيست‌شناختي در رابطه با موضوع‌هاي مطرح شده

· ريشه‌شناسي برخي از واژگان و اصطلاح‌هاي زيست‌شناختي

· نكته‌هايي از شيمي دربردارنده‌ي اطلاعات زمينه‌اي شيميايي

· چالش‌هاي زيست‌شناختي كه موضوع‌هاي زيست‌شناختي را با مسائل پژوهشي، جامعه، يافته‌هاي علمي و حرفه‌هاي مرتبط پيوند مي‌زنند.

این کتاب، زیست شناسی را با نگاهی کل‌نگر، مدرن و عميق معرفی می‌کند و‌ رويكرد كاوش‌گرانه‌ي آن به خواننده كمك مي‌كند تا خود به تجربه و دست‌ورزي در علم بپردازد و لذا كتابي آرماني براي اين گروه‌هاست:

· آن گروه از دانش آموزان متوسطه و پیش دانشگاهی که به هر علت می خواهند زیست شناسی مدرن و امروزي را عميق‌تر، منسجم‌تر و كامل‌تر بياموزند،

· آن گروه از داوطلبان ورود به دانشگاه‌ها و مؤسسه‌هاي آموزش عالي، كه قصد دارند در يكي از موضوع‌هاي علوم زيستي، مانند زيست‌شناسي،‌ پزشكي، زيست‌فناوري، سلولي يا ژنتيك ادامه‌ي تحصيل دهند،

· آن گروه از داوطلبان شركت در آزمون‌هاي المپيادهاي زيست‌شناسي كشوري كه زيست‌شناسي را دوست دارند و به دنبال موفقيت‌هايي بيشتر و فراتر از پذيرفته شدن در آزمون‌هاي آن هستند،

· آن گروه از دانشجويان دانشگاه‌ها كه به هر علت زيست‌شناسي را گسترده و عميق نياموخته‌اند، اما در پي جبران هستند،

· آن گروه از دبيران زيست‌شناسي كه در پي جديدترين موضوع‌ها و روش‌هاي آموزش‌اند، مي‌خواهند با كتاب‌هاي درسي زيست‌شناسي كشورهاي پيشرفته بيشتر آشنا شوند و در تدريس از تجربه‌هاي جهاني استفاده كنند.

*سايت كتاب زيست‌شناسي با رويكرد مولكولي
*خبر ايبنا درباره‌ي كتاب

مردی را می شناسم که به سرطان پستان دچار است
فوریه 15, 2010

خانم دکتر احمدنیا در وب‌لاگ خواندنی خود مطلب جالبی درباره‌ی کاربرد نادرست اصطلاح «سرطان سینه» (و به تازگی «سرطان برست»!)، به جای «سرطان پستان» نوشته‌اند که به نظرم دست روی موضوع مهمی گذاشته‌اند. چون، مدت‌هاست در این فکرم که چرا این اصطلاح را به این سان نادرست به کار می‌بریم و چاره‌ی بسامان کردن آن چیست.
پس از اندکی جست و جو پی بردم که این اشتباه هم وارداتی است، چون در برخی از زبان‌های اروپایی گاه میان «پستان » و «سینه» تفاوت قائل نیسیتند. اما، در زبان علم، «سینه» (انگلیسی=Chest، فرانسه=Sein، آلمانی=Kiste، اسپانیایی=Pecho، عربی=صدر) بخشی از بدن جانوران، از جمله آدمی است که اندام‌ها (قلب و شش‌ها)، ماهیچه‌ها(مانند سینه‌ای بزرگ و سینه‌ای کوچک، ماهیچه‌های بین‌دنده‌ای)، ساختارهای درونی (مانند دیافراگم، مری و نای)، رگ‌‌ها(مانند آئورت، بزرگ‌سیاهرگ بالایی، بزرگ‌سیاهرگ پایینی، سیاه‌رگ‌ها و سرخ‌رگ‌ها)، استخوان‌ها(مانند ترقوه، جناغ و دنده‌ها) و ساختارهایی بیرونی مانند «پستان» درون آن قرار دارند. پس، «سینه» و «پستان» با هم مترادف و هم معنی نیستند.
بدبختانه حتی پزشکان ما هم ترجیح می دهند به جای «سرطان پستان» بگویند «سرطان سینه»؛ حالا اگر کسی در بخشی دیگری از سینه به جز پستان، سرطان بگیرد، چه باید گفت؟
در علم باید دقیق سخن گفت. خجالت و سانسور در علم معنی ندارد. تازه، پستان واژه‌ی نامناسبی نیست. در زیست‌شناسی همیشه به رده‌ای از مهره داران که آدمی هم از آن‌هاست، می‌گوییم «پستانداران» و حتی در کتاب‌های رسمی و غیررسمی کودکان هم همین واژه را به صورت جدا (=پستان‌داران) به کار می‌بریم، آسمان هم به زمین نمی‌آید، کسی با شنیدن نام اندامی که بدون آن ادامه‌ی زندگی نوزادی هیچ یک از ما امکان پذیر نمی‌بود، نمی خندد، مسخره نمی کند و تحریک هم نمی شود. تازه، بر خلاف تصور بسیاری از مردم، سرطان پستان خاص زنان نیست. یادمان باشد که مردان هم پستان دارند و من مردی را می شناسم که به سرطان پستان دچار است.

هیچ چیز در زیست‌شناسی معنی ندارد…
ژانویه 28, 2010

حالا كه چند نوشته‌ي اخير تكاملي شد، بگذاريد اين مطلب تاريخي را هم به اين مباحث اضافه كنم…

اگر چه معلمانی که در آن صبح بهاری ماه مارس 1973در سالن سخنرانی انجمن معلمان زیست‌شناسی امريكا شرکت داشتند، از مرتبه و مقام علمی سخنران آگاه بودند، اما شاید نمی‌توانستند پيش‌بيني كنند كه عنوان آن سخنرانی به یکی از زیباترین و مشهورترین فرازهای زیست‌شناسی تبدیل خواهد شد، به گونه‌ای که زیست‌شناسان سراسر جهان سال‌ها آن را در کلاس‌های درس آزمایشگاه‌ها، كتاب‌ها و مقاله‌ها و محیط‌های طبیعی تکرار خواهند کرد.
آن سخنران یکی از نظریه پردازان «تئوری نوين ترکیبی تکامل» ، يعني «تئودوسیوس دابژانسکی » بود که تحت اين عنوان سخنراني مي‌كرد: «هیچ چیز در زیست‌شناسی معنی ندارد، مگر در پرتو تکامل».
«تئوری نوين ترکیبی تکامل» (یا ترکیب نوين) در واقع ترکیبی از تئوری‌های چند تن از متخصصان انتخاب طبیعی است که آن را جمعی از متخصصان، پس از گسترش علم ژنتیک جمعیت (1932-1918) در سال‌هاي میان 1936 و 1947 پروردند. تئوری نوينِ ترکیبی در واقع ترکیب ژنتیک مندلی بود با انتخاب طبیعی. مي‌دانيد كه در زمان داروين ژنتيك نوين مندلي هنوز متولد نشده بود.
اگر چه نخستین کسی که اصطلاح «ترکیب نوين» را براي اين تئوري به كار برد، جولیان هاکسلی بود در کتاب خود تحت عنوان «تکامل: ترکیب نوين» (1942)، اما پس از آن شماری ديگر از دانشمندان اين تئوري را گسترش دادند و به پيش بردند. «فيشر» ، «رايت» ، «هالدين» و «چتوريكوف» از جمله‌ي آنان بودند. اما اگر نبود كوشش‌هاي «دابژانسكي»، بي‌گمان تئوري تركيبي در نطفه‌ مي‌ماند و پيشرفتي نمي‌كرد.
چرا؟ چون كه كارهاي پيشينيان همه تئوري بود و هيچ يك در حيطه‌ي عمل كاري نكرده بود و به علاوه، آنان تئوري خود را به زباني كه براي زيست‌شناسان دشوار بود طرح كرده بودند: زبان رياضي. «دابژانسكي» اما، شواهد تجربي خود را هم ميدان آورده بود.
«دابژانسكي» عنواني بر سخنراني معروف خود (در سال 1973) گذاشت كه هنوز پس از گذشت 27 سال در بسياري از كتاب‌هاي زيست شناسي نقل و تكرار مي‌شود. مي‌دانيد چرا؟ شايد بعداً نظرم را در اين باره گفتم. «دابژانسكي» سخنراني معروف خود را چنين آغاز كرد:

بتازگي، در سال 1966 ، شيخ عبدالعزيز بن باز* به شاه عربستان نوشته‌ است كه از گسترش كفر در كشور جلوگيري كند. او نوشته است كه:
«…اكثريت دانشمندان مسلمان و حقيقت مسلم همه گواهي مي‌دهند كه خورشيد در مدار خويش در حركت است… و خداوند زمين ايستا و بي حركت را براي آدمي آفريده است… هر كس چيز ديگري بگويد، … دروغ گفته است».
اين شيخِ خوب آشكارا تئوري كپرنيك را «فقط تئوري» مي‌نامد، نه «واقعيت» كه البته از نظر فني حق دارد. درستي يا نادرستي تئوري‌ها را انبوهي از واقعيت‌ها تعيين مي‌كنند؛ تازه، در صورت تأييد درستي، آن را تئوري تأييد شده مي‌ناميم، نه واقعيت. شايد اين شيخ آگاه نبوده است كه پيش از آن كه او از پادشاه بخواهد كه ارتداد كپرنيكي را سركوب كند، عصر فضا آغاز شده است. كُروي بودن زمين را فضانوردان با چشم و حتي بسياري از مردم روي زمين بر صفحه‌ي تلويزيون‌ها ديده‌اند. اما شايد شيخ در پاسخ بگويد كه در واقع زمين مسطع است و آنان كه از محدوده‌ي زمين خدا پا فراتر مي‌نهند، دچار توهم مي‌شوند.
بخشي از مدل كپرنيكي جهان مانند اين ادعا را كه زمين به دور خورشيد مي‌گردد و نه به عكس، نمي‌توان با مشاهده‌ي مستقيم ديد؛ حتي اگر كروي بودن زمين اثبات شده باشد. اما دانشمندان اين مدل را به عنوان تصوير دقيقي از واقعيت پذيرفته‌اند. چرا؟ چون در غير اين صورت گروهي از واقعيت‌ها بي‌معني يا گزافه جلوه مي‌كردند. بسياري از اين واقعيت‌ها براي افراد غيرمتخصص ناآشنايند. پس چرا ما اين تئوري‌ محض را كه زمين كروي است و به دور خورشيد كروي مي‌گردد، پذيرقته‌ايم؟ آيا تسليم قدرت شده‌ايم؟ خير، بلكه اطمينان داريم آنان كه وقت خود را براي بررسي اين شواهد صرف مي‌كنند، آن را متقاعد كننده مي‌يابند.
شايد اين شيخِ خوب شواهد را ناديده مي‌انگارد. به احتمال بيش‌تر، او پيش‌داوري مي‌كند واقعيت به هر اندازه كه باشد، بر او تأثير ندارد و به همين علت نوميد است. در هر حال، هر گونه كوشش كه براي متقاعد كردن او صورت پذيرد، آب در هاون كوبيدن است. در قرآن و تورات و انجيل چيزي بر خلاف گفته‌هاي كپرنيك وجود ندارد و خودِ كپرنيك هم بر خلاف صواب راه نمي‌پيمود. قرآن و تورات و انجيل در واقع كتاب‌هايي درباره‌ي علوم طبيعي نيستند، بلكه از موضوع‌هايي بسيار مهم‌تر سخن مي‌گويند: مفهوم آدمي و ارتباط او با خداوند. اين كتاب‌ها به نشانه‌هايي سمبليك براي مردمانِ همه‌ي روزگاران، از قديم تا آينده نوشته شده‌اند. البته، پادشاه عربستان خواسته‌ي اين شيخ را برآورده نكرد. چون مي‌دانست كه برخي ذهن‌هاي روشن آن را برنمي‌تابند و ذهن‌هاي روشن خار چشم او هستند. تاريك‌انديشي را نبايد آموزش داد….

البته اين نوشته‌ي طولاني ادامه دارد.
—————————————————————————————

*عبدالعزیز بن عبدالله بن باز در بیست و یکم نوامبر ۱۹۱۰ میلادی برابر با چهاردهم ذوالحجّه ۱۳۳۰هجری قمری در شهر ریاض عربستان سعودی متولد شد و در ۱۹۳۶ بینایی خود را از دست داد. در سال ۱۳۷۱ هجری، ریاست موسسه علوم شریعت ریاض را بر عهده گرفت. در سال ۱۳۸۱ هجری، به عنوان رییس دانشگاه اسلامی مدینه برگزیده شد. در سال ۱۴۱۴ به عنوان مفتی بزرگ عربستان سعودی به مجلس علما معرفی شد و سرانجام در سال ۱۴۲۴ هجری ریاست آن مجلس را بر عهده گرفت. در ۱۴۰۲، ملک فیصل و در سال ۱۴۱۲ ملک فهد از او به خاطر خدماتش به اسلام قدردانی کردند. شصت و هفت کتاب، از سخنرانی‌های وی در زمینه‌های حدیث، تفسیر، فرائض، توحید، فقه و احکام عملی از او باقی مانده‌است. او از پیروان محمد بن عبدالوهاب بود و در روز پنج شنبه سیزدهم ماه مه سال ۱۹۹۹ (یازدهم محرم۱۴۲۰ هجری قمری) در سن نود سالگی مُرد و ملک فهد و ولیعهد عبدالله بن فهد، در مسجدالحرام مکّه بر جنازه‌ي او نماز خواندند- م.
————————————————————————————-
اصل مقاله را مي‌توانيد از اين جا بگيريد.

ادعاي علمي، نظر عوامانه
ژانویه 22, 2010


اندكي به اين پرنده‌ي زيبا، آشيانه‌ي ساده‌ و جوجه‌هايش توجه كنيد. در وصف اين منظره بسيار مي‌توان نوشت. كافي است اندكي به صحنه نگاه كنيم و سپس با توجه به زمينه‌ي دانش و تجربه‌اي كه داريم، قلم بر كاغذ بچرخانيم و آن انديشه و تجربه را نزد همگان آشكار كنيم.
مي‌توانيم هم چيزي ننويسيم، آن گاه است كه به مصداق ضرب‌المثل «ديكته‌ي نانوشته غلط ندارد»، كسي نمي‌تواند بر ما ايراد و اشكالي بگيرد كه مثلاً چرا اين گونه فكر كرده‌ايم. چون عالمِ خيال، جهاني پنهان، اما بي حد و مرز درون هر يك از ماست.
اما اگر نوشتيم، آن گاه آن فكر و انديشه را در تاريخ ثبت كرده‌ايم به طوري كه مهار آن ديگر در اختيار و اراده‌ي ما نخواهد بود. از آن بالاتر كسي كه آن را مي‌خواند، درباره‌ي ما داوري خواهد كرد و اگر در اين داوري به هر علت در دل اتهامي به ما نسبت دهد، پاك كردن آن اتهام، هر چند ناروا، بسيار دشوار و گاه ناممكن خواهد بود.
حالا اگر ما آدم بي‌ادعا يا كم‌ادعايي باشيم، به احتمال زياد خواننده‌اي كه نوشته‌ي ما را مي‌خواند، چندان بر ما سخت نخواهد گرفت؛ اما به عكس اگر اين طور نباشد و خواننده از ما انتظار خبر، گزارش يا تحليل علمي داشته باشد، اما به عكس با نظري عوامانه رو به رو شود، آن وقت اعتماد را از ما كاهش خواهد داد.
خوب، بهتر است برويم سر اصل مطلب. اين عكس چندي پيش در اين جا منتشر شد. اما در يكي از وب‌لاگ‌هاي فارسي كه نويسنده‌ي به نسبت ادعادار و خواننده‌ي به نسبت بسيار هم دارد، با لحني جدي و توضيحي غير علمي نقل شد؛ كه مثلاً اين پرنده چون از اول اشتباه كرده و آشيانه‌اش را روي ناودان ساخته است، حالا بدن خود را تا چند برابر بزرگ كرده، با بدن خود راه آب را سد كرده است تا آب آشيانه‌اش را نبرد و چنين و چنان! در حالي كه در تصوير به وضوح از باران و آب خبري نيست و هم‌چنين آشيانه به روشني بالاتر از سطح آب ناودان قرار دارد، به طوري كه اصلاً در معرض خطر آب نيست و از همه مهم‌تر اگر به مفاهيم ساده‌ي رفتارشناسي آشنا باشيم، مي‌دانيم كه پرندگان در چنين مواردي از روي محرك‌هاي نشانه پاسخ مي‌دهند و از تعقل در اين مورد ناتوان‌اند، نمونه‌اش كوكوست كه درباره‌اش مدتي پيش در همين جا نوشتم. به علاوه، اگر چه رفتارهاي دگرخواهانه‌ي بسياري را در پرندگان مي‌شناسيم، اين يكي را نمي‌توانيم در زمره‌ي رفتارهاي دگر‌خواهانه (فداكارانه=altruism) قرار دهيم.
من در اين جا البته كه نمي‌خواهم نويسنده‌ي آن وب‌لاگ را به قول معروف شماتت كنم. به همين علت نشاني آن وب‌لاگ را نمي‌نويسم و نوشته‌اش را هم به مضمون نقل كردم تا از اين جا قابل جست و جو نباشد (اگر چه بموقع تذكر مؤدبانه‌اي برايش نوشتم، اما نظر اين حقير ظاهراً تأثيري نداشت). بلكه قصدم در اين جا طرح موضوع است، نه متهم كردن اشخاص (كه رسم زمانه‌ي ماست) و به ويژه كه ديدم موضوع دارد بيخ پيدا مي‌كند و مثل ويروسي يكي يكي وب‌لاگ‌هاي دوستان و همكاران زيست‌شناسي ما را كه بدون روا داشتن اندكي انديشه مطالب ايشان را عيناً كپي و در بلاگ خود پيست مي‌كنند، در بر مي‌گيرد (تازه، مطلب غيرعلمي ديگري هم ديدم كه ايشان به آن وب‌لاگ افزوده و آن داستان تخيلي شيري است كه پس از دريدن شكار و مشاهده‌ي جنين در رحم آن، از كرده‌ي خويش پشيمان مي‌شود و از غصه مي‌ميرد).
اما بشنويد درباره‌ي اين پرنده‌ي زيبا كه از قضا از پرندگان فراوان سرزمين‌مان است. ما آن را توكاي باغي مي‌ناميم و نام علمي‌اش هست Turdus philomelos. توكاي باغي البته مهاجر و در ايران زمستان گذر است(در شمال كشور گاه در همه ي سال يافت مي‌شود). در ايران به ندرت زادآوري مي‌كند و بدين سبب عكس مورد نظر آشكارا اروپايي است. توكاي باغي آوايي خوش دارد كه اين روزها در مناطق طبيعي و باغ‌هاي كشورمان طنين انداز است. اگر نوع اتصال اينترنت‌تان مرغوب است، بد نيست آواي خوشش را در كنار جاده‌اي پر رفت و آمد از اين جا بشنويد تا قضيه‌ي آن وب‌لاگ‌ها را از ياد ببريد و فراموش كنيد. اگر هم مي‌خواهيد درباره‌‌ي توكاي باغي بيشتر بدانيد، برويد به صفحه‌ي خاص آن در ويكيپديا كه در آن جا به تفصيل نوشته‌اند.

بهار آماده شد
ژانویه 9, 2010


مجله‌ی شماره‌ی 78 (بهار 89) آماده شده است. روی جلد را می‌بینید که تصویری است از فک خزری، جانور در شرف انقراض خاص دریای خزر. عکس را آقای دیباج، عکاس و فیلمساز حیات وحش در مازندران گرفته است.
اما كمي درباره‌ي فك خزري:

شرح عكس روي جلد
فُك خزري (Phoca caspica Gmelin, 1788)
عكس از: پرهام ديباج
اين جانور بومي درياي خزر است، فقط در درياي خزر و در رودخانه‌هاي بزرگي كه به آن مي‌ريزند، زندگي مي‌كند و در هيچ جاي ديگر كره‌ي زمين يافت نمي‌شود. فك خزري در سال 2007 از سوي اتحاديه‌ي بين‌المللي حفاظت طبيعت به عنوان جانوري در معرض خطر معرفي شد .
دست و پاهاي اين پستاندار آب‌زي شبيه باله‌ي ماهي است، اما در هر كدام پنج انگشت با ناخن‌هاي بلند و پرده‌اي در ميان انگشتان وجود دارد. پاها در امتداد دم قرار دارند و نمي‌توانند به جلو خم شوند. بنابراين، هنگامي كه اين جانور براي زادآوري يا استراحت به ساحل مي‌آيد، مجبور است با قوز كردن و لوليدن روي خشكي حركت ‌كند؛ اما در عوض، درون آب مي‌تواند با حركت پاهاي عقبي به خوبي به سمت جلو شنا كند. گاه، به ويژه هنگامي كه در اسارت است، روي پشت هم شنا مي‌كند يا عمود در آب مي‌ايستد. شبانه روز فعال‌ است و مي‌تواند با چشم‌هاي درشت خود درون آب را به خوبي ببينند و با استفاده از سبيل‌هاي بلند و كلفت خود به تعقيب شكار بپردازد. بدن فك خزري دوكي شكل است، چشم‌ها به نسبت درشت و گوش‌ها بسيار كوچك‌اند؛ در آرواره‌ي بالا 10 جفت و در آرواره‌ي پايين 8 جفت دندان دارد. سطح بدن را موهايي كوتاه مي‌پوشانند. اين موها هنگام تولد نرم، متراكم و سفيد رنگ‌اند، اما غالباً به رنگ خاكستري هستند و بنابر سن و فصل تغيير مي‌كنند. خال‌هاي تيره رنگ و به نسبت پهني بر سطح پشتي آن‌ به وجود مي‌آيد كه با بالا رفتن سن رنگ بدن روشن‌تر و خال‌ها تيره‌تر مي‌شوند. رنگ خال‌هاي ماده‌ها روشن‌تر است. حدود 80 درصد از غذاي فك خزري را ماهي كيلكا و بقيه را ماهي‌هايي از گاوماهيان و ماهي كُلمه تشكيل مي‌دهند.
فك خزري در پاييز به سوي آب‌هاي شمال شرقي درياي خزر كه در زمستان يخ‌زده است، مهاجرت مي‌كند و سوراخ كوچكي براي تنفس و سوراخي بزرگ‌تر براي خروج از آب در تكه‌هاي يخ حفر مي‌كند. در اوايل بهار كه يخ‌ها ذوب مي‌شوند، فك خزري به جنوب درياي خزر كه عمق بيش‌تر و آب سردتر دارد، مهاجرت مي‌كند. در اين فصل‌ شماري از فك‌هاي خزري را مي‌توان در آب‌هاي نزديك سواحل گيلان و سواحل شرقي مازندران، مانند ميانكاله و بابلسر، در حالي كه فقط سرها از آب بيرون است، مشاهده كرد.
فك خزري تك‌همسر است، دوره‌ي بارداري آن 11 ماه طول مي‌كشد و هر بار يك يا دو بچه كه هر كدام در حدود 64 تا 79 سانتي‌متر طول و حدود پنج كيلو وزن دارد، در سوراخ‌هايي كه در يخ حفر مي‌كند يا در ميان قطعه‌هاي يخ به دنيا مي‌آورد. مادر حدود چهار تا پنج هفته از بچه‌ها مراقبت مي‌كند و روزي يك بار با شير پر چرب خود كه حدود 12% چربي دارد، به آن‌ها شير مي‌دهد. بچه‌ها سپس به طور گروهي به آب‌هاي عميق و سرد جنوب درياي خزر مهاجرت مي‌كنند، در پنج تا هفت سالگي بالغ مي‌شوند و حدود 30 سال عمر مي‌كنند.
در اويل قرن بيستم جمعيت فك خزري از يك ميليون متجاوز بود. تعداد آن‌ها در دهه‌ي هفتاد ميلادي به حدود 400000، اما در سال 2005 به حدود 111000 رسيد. حدود 20% از كاهش جمعيت را به علت آلودگي‌ها، به ويژه آلودگي دريا به سموم كشاورزي مي‌دانند. در سال‌هاي بين 1997 تا 2000 در حدود 20 تا 30 هزار فك به علت بيماري ويروسي CDV (Canine Distemper Vieus) در مناطق شمالي درياي خزر تلف شدند. تغيير آب و هوا سبب كاهش يخبندان و شكسته شدن زودهنگام يخ‌ها يكي ديگر از عوامل اين كاهش است. فروپاشي اتحاد شوروي و افزايش صيد اين جانور براي به دست آوردن پوست زيبا سبب شده است كه هر ساله هزاران فك را در شمال خزر شكار ‌كنند.
دشمن طبيعي بچه‌هاي اين جانور عقاب است. در ساحل شمالي گرگ‌ها نيز آ‌ن‌ها مي‌كشند. ماهي‌گيران آن‌ها را با كارد يا تبر مي‌كشند يا تعدادي از آن‌ها در تورهاي صيد ماهي‌هاي خاوياري گرفتار و خفه مي‌شوند. ورود نوعي شانه‌دار به درياي خزر و در نتيجه كاهش شديد ماهي كيلكا و صيد بيش از حد، جمعيت آن‌ها را كاهش داده است. در نتيجه، در 100 سال اخير جمعيت آن 90% كاهش داشته است. لذا، اتحاديه بين‌المللي حفاظت از طبيعت (IUCN) در سال 2007 به علت كاهش بيش از 50% از جعيت فك خزري در سه نسل آخر، كاهش جايگاه‌هاي زادآوري و شكار بيش از حد، وضعيت آن را از تراز «آسيب‌پذير» به تراز «در معرض خطر» تغيير داد.