Archive for the ‘زيست‌شناسي فرگشتي’ Category

اسقف اوشر و علی کُش
ژوئن 28, 2010


1. یکی از مهم‌ترین علت‌های ضدیت مسیحیان بنیادگرا با تکامل موجودات زنده آن است که اسقف اوشر در قرن هفدهم محاسبه کرده بود که روز یک‌شنبه 23 اکتبر سال 4004 پیش از میلاد روز آفرینش زمین بوده است. بنابراین ممکن نیست عمر موجودات زنده به چند میلیارد، یک میلیون یا حتی ده هزار سال برسد. آنان که این محاسبه‌ی اوشر را قبول دارند، امروزه بر طبل می‌کویند و از شبه‌علمی به نام خلقت‌گرایی دم می‌زنند.
2. كاوش هايي كه در دهلران انجام گرفته است، نشان می‌دهند که آدمی در حدود 8000 هزار سال پيش از ميلاد در اين منطقه از دو گونه گیاه گندم و جو و دو گونه جانور اهلی ميش و بز استفاده مي كرده است. بر اساس شواهدی که به دست آمده اند، در تپه‌هاي باستانی علي‌كش، چغا سفيد و ديگر مناطق باستاني اين منطقه آدمی در فاصله‌ی زمانی ميان5500 تا 7500 پیش از ميلاد به اهلي كردن گاو و كشت دانه هاي گياهي مانند عدس و ماش وكتان توفيق يافته است.

Advertisements

پدر
ژوئن 26, 2010

اگر ادعا كنيم كه ميانگين نقش پدر در فرايندهاي طبيعي زادآوري و بزرگ‌كردن زاده‌ها نسبت به ماده ناچيز است، پُر بي‌راه نگفته‌ايم. كافي است سهم يكي از جانوران نر، مانند شير نر را در زادآوري بدانيم: نر فقط در مدت چند دقيقه با ماده آميزش مي‌كند و سپس همه‌ي كارهاي زايشي و پرورش زاده‌ها را به ماده وامي‌گذارد. ماده دوران بارداري را مي‌‌گذراند، زايمان مي‌كند، به زاده‌ها شير مي‌دهد، از آن‌ها مراقبت مي‌كند، تا زماني كه بتوانند به طور مستقل به زندگي ادامه دهند. ماده شيرها پس از آميزش با نر‌ها، معمولاً نرها را به گروه خود راه نمي‌دهند و نرها به خلاف ماده‌ها در اطراف گرده ماده‌ها، انفرادي پرسه مي‌زنند.
چنين نقشي براي نرها كمابيش در ديگر موجودات زنده هم مشاهده مي‌شود، حتي در گياهان. بنابراين مي‌توان گفت كه نقش پدر در طبيعت نقشي ثانوي و كمكي است و مادر جنس اصلي طبيعت است.
ممكن است بگويند كه نقش پدر در همان چند دقيقه‌ي آميزش، يعني توليد اسپرم و قرار دادن آن‌ها در كنار تخمك‌ بي‌بديل و الزامي است؛ كه بي‌گمان درست است و در بسياري از موجودات زنده مصداق دارد، اما بايد دانست كه در جمعيت‌هاي برخي از موجودات زنده حتي يك فرد نر هم مشاهده نمي‌شود، بلكه همه‌ي افراد ماده هستند و با روش بكرزايي زادآوري مي‌كنند؛ مانند شته‌ها در فصل‌هاي بهار و تابستان.
نتيجه مي‌گيريم كه اگر چه نقش نر حياتي و وجود آن در بسياري از جمعيت‌ها الزامي است، اما نقش ماده بسيار بيشتر و اساسي‌تر از نر است.
به طور كلي در موجودات زنده براي پدر به جز توليد اسپرم حداكثر دو نقش ديگر در نظر مي‌گيرند: 1. كمك به تغذيه و مراقبت از زاده‌ها و 2. آشيانه‌سازي، قلمروداري و گاه مراقبت از ماده‌ها.
همه‌ي آن‌چه گفتم شامل موجودات زنده‌ي غير از آدمي است. آدمي اما كه خود و طبيعت را گاه تا 180 درجه تغيير مي‌دهد، جامعه‌اي مردسالار ساخته است به طوري كه حتي در بعضي از جوامع زن جنس دوم به شمار مي‌آيد.

آدمي در جست و جوي خانواده‌ي خود-2
آوریل 2, 2010

در بحث‌هاي تكاملي هنگامي به آدمي مي‌رسيم و از جدا شدن او را از ديگر اعضاي خانواده‌ي Homo سخن مي‌گوييم، معمولاً پرسش‌هاي بحث‌انگيزي پيش مي‌آيد. يكي از اين پرسش‌ها آن است كه تفاوت‌هاي آدمي با ديگر نخستي‌ها، مانند ميمون‌هاي بي‌دم كدام‌اند؟ به سخن ديگر، روي خط زماني مربوط به تكامل آدمي حد و مرز بين آدمي با جانوران ديگر كجاست؟ در اين مسير از كجا به بعد آدمي پديدار شده است؟
به نظر من، اين پرسش پاسخ روشن ندارد، چون در طبيعت حد و مرز و خط و جدايي وجود ندارد. مثلاً در طبيعت فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي و زمين‌شناسي كه مجموعاً آن‌ها را علوم تجربي يا علوم طبيعي مي‌ناميم، از هم جدا نيستند. گياه زنده از خاك آب و مواد معدني مي‌گيرد، آب از طريق پديده‌هاي فيزيكي در آوندهاي آن بالا مي‌رود، درون سلول‌هاي آن فرايندهاي شيميايي فراوان در حال انجام‌اند. اما ما براي آن كه بتوانيم طبيعت را در مغز خودمان سازمان بدهيم و آن را بهتر درك كنيم، به جدايي علوم مختلف از يك‌ديگر مي‌پردازيم كه كاري است كاملاً غير طبيعي.
هم‌چنين، حد و مرز گونه‌ها با هم از همين نوع است. مي‌دانيم كه تعريف گونه‌ي زيستي، نقص دارد و تعريف كنوني گونه در حال حاضر فقط براي آساني كارهاي علمي پذيرفتني است.
مرز ميان آدمي و استرالوپيتك‌ها و نيز مرزهاي ميان چند گونه‌ي آدمي كه فسيل آن‌ها تا كنون كشف شده است، دقيق و روشن نيست. همواره، صفاتي را براي آدمي در نظر مي‌گيرند، اما همه‌ي آن‌ها قراردادي و شكننده‌اند.
مثلاً، اسكلت ميمون‌هاي بي‌دم شباهت بسيار و اساسي به اسكلت آدمي دارد. اسكلت‌هاي اين دو، ساختارهاي همانند دارند. تفاوت‌هاي اندك ميان اين‌ها، به علت آن است كه آدمي روي دوپا را مي‌رود، اما ميمون‌هاي بي‌دم چهار دست و پا حركت مي‌كنند. اندازه‌ي دست آدمي 70 درصد اندازه‌ي پاست. اما اين نسبت در ميمون‌هاي بي‌دم به طرز حركت كردن وابسته است. مثلاً ژيبون با تاب‌خوردن حركت مي‌كند، بنابراين نسبت طول دست به پاي اين جانور 120 است. هم‌چنين چون ميمون‌هاي بي‌دم هنگام حركت از دست‌هاي خود نيز كمك مي‌گيرند، شانه‌هاي آن‌ها رو به پايين‌ است.
پشت ميمون‌هاي بي‌دم هنگام راه رفتن خميده است، بنابراين، جايگاه سوراخي كه نخاع از جمجمه خارج مي‌شود و درون مهره‌ها ادامه مي‌يابد، در اين دو متفاوت است. به علاوه، مي‌دانيم كه خميده‌ي پشت آدمي S شكل است، در حالي پشت ميمون‌هاي بي‌دم چنين نيست و كمان شكل است.
انگشت شست پاي برخي از ميمون‌هاي بي‌دم كه بر شاخه‌هاي درخت زندگي مي‌كنند، مانند انگشت شست دست آدمي رو به روي انگشتان ديگر قرار دارد و جانور مي‌تواند به آن شاخه را بگيرد. قفسه‌ي سينه‌ي آدمي و ميمون‌هاي بي‌دم تفاوت‌هايي اندك دارند و اساس جمجمه‌ي اين دو هم يكسان و همانند است، حتي تعداد و نوع دندان‌ها. گر چه نيش ميمون‌هاي بي‌دم نوك‌تيزتر است. ميمون‌هاي و آدمي هيچ كدام دم ندارند.
اين‌ها تفاوت‌هاي ساختاري بود. امروزه، اما تفاوت‌ها بيشتر از جنبه ژن‌ها و ژنوميك در نظر گرفته مي‌شوند. آدمي و ميمون‌هاي بي‌دم از نظر ژني چه تفاوت‌هايي دارند؟

آدمي در جست و جوي خانواده‌ي خود-1
مارس 27, 2010

در خانواده‌ي گربه‌سانان چند نوع جانور وجود دارد؟ شناخته‌شده‌ترين آن‌ها گربه، گربه‌ي وحشي، شير، ببر و پلنگ‌اند. اعضاي معروف خانواده‌ي سگ‌سانان كدام‌اند؟ سگ، گرگ، شغال و روباه. اعضاي معروف خانواده‌ي ماكيان‌سانان (مرغ خانگي) هم اين‌ها هستند: سياه‌خروس، تيهو، كبك، دراج، بلدرچين و قرقاول.
حالا، اگر آدمي را از نظر زيست‌شناختي در گروه جانوران قرار ندهيم كه هيچ. موضوع تمام است و صورت مسئله پاك. اما اگر بگوييم كه او در فرمانرو (سلسله) جانوران قرار دارد و مثلاً گياه يا باكتري نيست، آن گاه اين پرسش پيش مي‌آيد كه آدمي به كدام خانواده تعلق دارد و اعضاي ديگر اين خانواده كدام‌اند.
واقعيت اين است كه تنها گونه‌ی باقي مانده‌ي امروزي خانواده‌ي آدميان «آدمي انديشمند» يا «Homo sapiens» است. اين خانواده هم‌اكنون در كره‌ي زمين همين يك عضو را دارد. چه خوب! فكرش را بكنيد كه اگر آدميان ديگري هم به جز ما بر كره‌ي زمين ساكن بودند، چه مي‌شد! كافي است تصور كنيد كه همين آدمي انديشمند بر سر افريقايي‌ها كه آنان نيز Homo sapiens هستند، چه آورد و چگونه قرن‌ها آن‌ها را به بردگي كشيد!
از كجا مي‌گوييم كه در خانواده‌ي آدمي فقط يك گونه وجود دارد: «آدمي انديشمند»؟ آيا آدميان امروزي را نمي‌توان به گونه‌هاي مختلف تقسيم كرد؟ پاسخ منفي است. چون هيچ مانع طبيعي در راه آميزش ميان آدميان امروزي با هم وجود ندارد؛ پس همه‌ي آن‌‌ها را متعلق به‌يک گونه مي‌دانيم. البته، تفاوت‌‌هاي ژني ميان گروه‌‌هاي آدمي ‌به ‌اندازه‌اي کوچک است که نمي‌توان با استناد به آن‌ها آدميان امروزي را به گونه‌‌هاي مجزايي تقسيم کرد.
اما دانشمندان مي‌گويند كه خانواده‌ي آدمي در گذشته اعضاي ديگري هم به جز ما داشته است كه همگي منقرض شده‌اند. آن‌ها كدام‌اند؟ چه ويژگي‌هايي داشته‌اند و در كجاها زندگي مي‌كرده‌اند؟

کشف نوع ناشناخته‌ای از انسان‌هاي کهن
مارس 25, 2010

پيوند: تاريخ تكاملي آدمي در 11 اسلايد.
اين جا، اين جا و اين جا نوشته شده است كه:

دانشمندان نوعي انسان کهن که تاکنون ناشناخته بود را با تحلیل DNA استخوان انگشتش در غاری در سیبری، شناسایی کرده‌اند. این گونه‌ي منقرض شده از 48 تا 30 هزار سال پیش در منطقه‌ي آسیای مرکزی زندگی می‌کرده است. تیمی بین المللی مواد ژنتیک به دست آمده از فسیل این موجود را که از نئاندرتال و انسان امروزی متمایز است، توالي‌يابي کرده است.
جزئیات یافته‌های مربوط به این انسان كه «زن ایکس» (X Woman) نام گرفته است، در نشریه‌ي علمی «نیچر» چاپ شده است. زیورآلاتی شامل دستبند نیز در همان لایه از خاک که استخوان انگشت در آن قرار داشت، پیدا شده است.

اخراج از مركز طبيعت
مارس 5, 2010

شواهدي وجود دارد كه نشان مي‌هند نابودي تمدن مايا يك علت بيشتر نداشت و آن فرسايش خاك بود. يعني تخريب يكي از اجزاي طبيعت (خاك) باعث نابودي يك تمدن شده است. شايد شما هم شك نداشته باشيد كه آدمي دست به تخريب طبيعت مي‌زند و با اين كار خود و همه‌ي موجودات زنده‌ي ديگر را به پرتگاه نابودي نزديك‌تر مي‌كند.
اما ظاهراً برخي افراد هنوز به اين واقعيت چندان باور ندارند، آنان آدمي را در مركز آفرينش مي‌پندارند كه در پيرامون او نعمت‌هاي بي‌كران و بي‌پايان فراوان است و معتقدند كه اصلاً آدمي آفريده شده است تا آن جا كه مي‌تواند از طبيعت بهره كشي و در آن دخالت كند. در حالي كه پژوهش‌هاي بوم‌شناختي عكس اين را مي‌رسانند.
يكي از كوشش‌هاي علم‌ورزان و دانشمندان همواره آن بوده است كه به آدمي بفهمانند كه او در مركز اين جهان جاي ندارد، بلكه يكي از اجزاي طبيعت است و ضعف هر يك از اجزاي طبيعت به ضعف آدمي و حتي نابودي او منجر مي‌شود. داروين نيز چنين مي‌انديشيد و جان جانانِ تئوري انتخاب طبيعي او هم همين بود. يعني او مي‌گفت كه همان قانون‌هايي كه در طبيعت براي همه‌ي موجودات زنده حكم‌فرما هستند، شامل آدمي هم مي‌شوند و آدمي از دايره‌ي قوانين طبيعت بيرون نيست.
امروز در جايي ترجمه‌اي خواندم از يكي از نوشته‌هاي Carl Sagan فضانورد امريكايي. جالب بود، اما خودم قبلاً آن قسمت را براي كاري ترجمه كرده بودم. ترجمه‌ي خودم را در اين جا مي‌آورم. ببينيد كه او تصوير كره‌ي زمين را در فضاي تاريك، در كتاب خود تحت عنوان «نقطه‌ي آبي كم‌رنگ»، چه زيبا و دل‌نشين توصيف كرده است:

نقطه‌ي آبي كم‌رنگ
يك بار ديگر به این نقطه نگاه کنید. خانه در آن است. ما در آن‌ايم. همه‌ي کسانی که دوست دارید٬ همه‌ي کسانی که می‌شناسید٬ همه‌ي کسانی که تا كنون چیزی در باره‌شان شنیده‌اید٬ همه‌ي کسانی که تا كنون وجود داشته‌اند٬ زندگی را در این جا سپری کرده‌اند. همه‌ي خوشی‌ها و رنج‌های ما در همین نقطه جمع شده‌اند. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگان‌شان از درستي آن‌ها کاملا» مطمئن بوده اند٬ همه‌ي شكارها و شکارگران٬ همه‌ي قهرمانان و بزدلان٬ همه‌ي آبادگران و ویران کنندگان تمدن٬ همه‌ي پادشاهان و همه‌ي رعایا٬ همه‌ي زوج‌هایِ جوانِ عاشق٬ همه‌ي پدران و مادران٬ کودکان امیدوار، مخترعان و كاشفان٬ همه‌ي معلمان اخلاق٬ همه‌ي سیاستمداران فاسد٬ همه‌ي سوپرستارها٬ همه‌ي رهبران بزرگ٬ همه‌ي قدیسان و گناهکارانِ تاریخِ گونه‌ي ما٬ در اين نقطه زیسته‌اند٬ در این ذره‌ي غبار که در فضای بیکران در مقابل پرتوهاي خورشیدي شناور است.
زمین ذره ای خُرد در پهنه‌ي گسترده‌ي جهان است. به رودهای خون که امپراطوران و ژنرال‌ها، البته با عظمت و فاتحانه، بر زمین جاری كرده‌اند٬ بیاندیشید. اینان فقط اربابان لحظه‌هايي از قسمت کوچکی از این نقطه بوده‌اند. به ستم‌هاي بی‌پایانی بيانديشيد كه ساکنان گوشه‌ای از این نقطه٬ از ساکنان گوشه‌اي دیگر كشيده‌اند؛ اينان بدفهمي‌ها را تا چه اندازه تكرار مي‌كنند، چقدر به کشتن یکدیگر مشتاقند و چه دشمني پرشوري با هم دارند!
اين نور كم‌رنگ موقعيت ما٬ تصور خودمهم‌بینی بی‌پایان ما٬ توهم موقعیت ممتاز ما را در پهنه گیتی٬ به چالش مي‌كشد. سیاره‌ي ما نقطه‌اي تنها در دامن تاریک کهکشان‌هاست. در این تیرگی و گستردگي بی‌پایان٬ هیچ نشانی از کمک از جایی نيست تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد.
زمین تنها جای شناخته شده براي زیستن است. هیچ جای ديگری نیست، حداقل در آینده نزدیک، که گونه‌ي آدمي بتواند به آن مهاجرت کند. دوست داشته باشيم يا نه، زمین تنها جایی است که می‌توانیم روی آن بایستیم .
گفته شده که فضانوردی تجربه‌ای شخصیت‌ساز است که آدمي فروتن می‌كند. شاید هیچ تصویری بهتر از این تصوير دوردست از جهان ما، غرور ابلهانه و نابخردانه گونه‌ي آدمي را در دنیای کوچک‌اش به نمایش نگذارد. به باور من این تصویر تأکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه‌ای که تاکنون شناخته‌ایم.

يك جمله هم ديدم از نیل آرمسترانگ كه اولین انساني بود كه در ۲۰ ژوئیه‌ي ۱۹۶۹ بر کره‌ي ماه فرود آمد. او در يكي از يادداشت‌هايش، از خاطره‌ي آن روز چنين نوشته است:

…ناگهان متوجه شدم كه آن دانه‌ي كوچك، زيبا و آبي [در آسمان] كره‌ي زمين است. انگشت شستم را در برابرش قرار دادم و يك چشم را بستم. زمين پشت انگشتم پنهان شد. [دراين هنگام]خودم را غول احساس نكردم. [بلكه]احساس كردم بسيار بسيار كوچكم…

دو نکته درباره‌ي تکامل آدمی
مارس 3, 2010

دو خبر جالب خواندم كه خوب است برای شما هم نقل کنم:
1. نقش‌های روی پوست تخم شترمرغ بازگو کننده‌ی تاریخ انسان‌اند
پوستِ نقش و نگاردار تخمِ شترمرغی که در آفریقای جنوبی پیدا شده، از نخستین نمونه‌های استفاده‌ی انسان از نمادهاست. قدمت این قطعات که در محوطه‌ای موسوم به «پناهگاه صخره دیپکلوف» در «وسترن کیپ» پیدا شده، به حدود 60 هزار سال قبل می‌رسد. نتایج این بررسی در نشریه‌ی اقدامات آکادمی ملی علوم چاپ شده است. محققان که از سال 1999 این قطعات را بررسی کرده اند، استدلال می کنند که این علائم به احتمال زیاد نوعی پیام‌اند. دکتر پیر ژان تکسیه از دانشگاه بوردو فرانسه توضیح داده است: «الگوی روی پوسته‌ی دو خط موازی است که به تصور ما دور (تخم) کشیده شده است، اما هنوز نتوانسته‌ایم همه‌ی قطعات را کامل کنار هم بچینیم. این دو خط موازی را خطوط دیگری با زاویه‌ی قائمه یا دیگر زوایا قطع کرده است. انسان‌های اولیه با تکرار این الگو سعی داشتند چیزی را برسانند. شاید می کوشیدند که هویت فرد یا گروه را بیان کنند».

تفکر نمادین، یعنی توانایی آدمی برای استفاده از یک چیز به عنوان نماد چیز دیگر، یک گام عظیم در تکامل او به حساب می‌آید که راه آدمی را از دیگر موجودات متمایز ساخته است.

2. آیا پختن غذا باعث تکامل انسان شد؟
همه‌ي ماپختن غذا را بدیهی فرض می کنیم، اما نظریه‌ا‌ی تازه مي‌گويد که اگر پختن را نیاموخته بودیم، نه تنها هنوز شبیه به شامپانزه بودیم، بلکه هنوز مثل آن‌ها بخش اعظم روزمان را صرف جویدن می کردیم. اگر غذای ما پخته نبود، هر فرد معمولی می‌بایست روزانه حدود پنج کیلوگرم مواد خام مصرف می‌کرد تا کالری لازم را برای بقا جذب کند، یعنی شش ساعت از روز را صرف جویدن مي‌كرد. این نظریهی پذیرفته شده است که با ورود گوشت قرمز به رژیم غذایی اجداد ما، مغز آن‌ها رشد کرده و هوش‌شان افزایش یافته است. گوشت قرمز نه تنها باعث بزرگ شدن مغز اجدادمان شده، بلکه همچنین به نیاز آن‌ها در صرف کردن همه‌ی وقت‌شان برای جستجوی غذا جهت حفظ انرژی پایان داده است. در نتیجه، فرصتی برای ایجاد ساختارهای اجتماعی پدید آمده است.
قدیمی ترین جد ما آسترالوپیتکوس بوده که به میمون شباهت داشته است. این موجود دارای شکمی بزرگ حاوی روده‌ا‌ی بسیار بزرگ بود که برای هضم مواد سفت گیاهی ضرورت داشت و دندان‌های بزرگ و پهنی داشت که برای آسیا و خرد کردن گیاهان سفت به کار می رفت. با این حال این آسترالوپیتکوس بود که زندگی درختی را ترک کرد، وارد ساوانای آفریقا شد و شروع به خوردن حیواناتی کرد که در آن جا می چریدند. همین تغییر محل سکونت، سبک زندگی و رژیم غذایی بود که باعث تغییرات عمده در آناتومی انسان شد.
خوردن گوشت ارتباط نزدیکی به تحولی تکاملی در حدود 2 میلیون و 300 هزار سال قبل دارد که به پیدایش هومو هابیلیس با دندان های تیزتر و مغزی 30 درصد بزرگ‌تر منجر شد. با این حال مهم‌ترین تحول یک میلیون و 800 هزار سال قبل زمانی که هومو ارکتوس – اولین جد واقعی انسان- پا به عرصه گذاشت، روی داد. هومو ارکتوس دارای مغزی حتی بزرگ‌تر و آرواره‌ها و دندان‌های کوچک‌تر بود. بدن انسان ارکتوس نیز چیزی شبیه به ما بود. بازوهای کوتاه‌تر و پاهای بلندتر در او ظاهر شدند و شکمی که مخصوص هضم گیاهان بود از میان رفت، یعنی ارکتوس نه تنها می توانست سرپا بایستد، بلکه می توانست روی دو پا بدود. او باهوش‌تر و سریع‌تر بود و پختن غذا را آموخته بود. پختن، شکم ما را کوچک‌تر کرد. وقتی غذایمان را پختیم، نیازی به شکم بزرگ نداشتیم. شکم از نظر انرژی پرهزینه است. افرادی که با شکم کوچک دنیا می آمدند، می توانستند انرژی‌شان را ذخیره کنند، بچه‌های بیش‌تری داشته باشند و بهتر بقا یابند. به نظر مي‌رسد كه همین تغییر در دستگاه گوارش ما بود که امکان بزرگ‌تر شدن مغزمان را فراهم کرد.
پختن، سلول های غذا را می شکند، به طوری که برای آزاد شدن مواد غذايي مورد نیاز بدن، معده باید کار کمتری انجام دهد. این تحول باعث آزاد شدن انرژی‌ای شد که سوخت مورد نیاز مغزی بزرگ‌تر را فراهم کرد. افزایش اندازه‌ی مغز، با کوچک شدن شکم رابطه دارد. غذای پخته نه تنها انرژی بیشتری در بدن آزاد می کند، بلکه بدن هم انرژی کمتری صرف هضم کردن آن می کند. بنابراین انسان بودن ممکن است بر محور انرژی بگردد. پختن غذا اصولاً یک نوع هضم پیشاپیش است، که مصرف انرژی را از شکم به مغز منتقل کرده است. این تصادفی نیست که انسان ها – باهوشترین موجودات زمین – تنها گونه‌ای هستند که پخت و پز می کنند.

تكامل آدمي در گفت و گو با دكتر پرديس ثابتي
فوریه 20, 2010

دكتر پرديس ثابتي دانشمند ايراني-امريكايي و ژنتيك‌دان تكاملي دانشگاه هاروارد در گفت و گو با آدام ويس خبرنگار مجله‌ي نيچر درباره‌ي تكامل آدمي در ده‌ها هزار سال اخير سخن مي‌گويد. تحليل آماري توالي‌هاي ژنوم آدمي از جهش‌هايي در DNA آدمي در ارتباط با عوامل مختلف، مانند مهاجرت جمعيت‌هاي آدمي، پيدايش بيماري‌هاي جديد و تغيير رژيم غذايي خبر مي‌دهد. جهش‌هايي كه موجب واكنش‌هاي سازگارشونده به اين عوامل شده‌اند (مانند مقاومت به بيماري‌ها) بيشتر به نسل بعد منتقل شده‌اند… اين گفت و گوي ارزشمند را اين جا ببينيد و بشنويد.

با سپاس از خانم مريم صدرايي عزيز كه خبر و پيوند را فرستاده‌اند.
پ.ن.1. درباره ی کارهای علمی دکتر پردیس ثابتی بیتشر بخوانید: فایل پی دی اف از مجله ی ساینس.
پ.ن.2. آزمایشگاه دکتر پردیس ثابتی در دانشگاه هاروارد.

چه چیزی زیست شناسی را بی همتا می کند؟
فوریه 14, 2010

دوست محترم جناب علی آقا به معرفی کتاب دیگری درباره ی تکامل پرداخته اند. مطلب ایشان را این جا نقل می کنم تا اگر ندیده اید، ببینید و چون آن را به طور مفصل معرفی کرده اند، من چیزی به آن اضافه نکردم:

نام كتاب : چه چيزي زيست‌شناسي را بي‌همتا مي‌سازد؟ (ملاحظاتي درباره خودمختاري يك رشته ی علمي)
عنوان اصلي:Biology Unique? What Makes
پديدآورنده : ارنست ماير / ترجمه: كاوه فيض اللهي
ناشر: جهاد دانشگاهي مشهد
272 صفحه – رقعي (شوميز) – 38000 ريال – چاپ 1 – 1650 نسخه
شابك: 7-194-324-964
تاريخ نشر:1388

چکيده : اين کتاب نو که مجموعه اي است از مقاله هاي جديد و بازنگريسته به قلم نامدارترين زيست شناس تکاملي قرن گذشته و به مناسبت صدمين سالروز تولدش، زيست شناسي را همچون علمي خودمختار مي کاود، نکته هايي از تاريخ انديشه تکاملي را روشن مي کند، مشارکت هاي فلسفه در علم زيست شناسي را به نقد مي کشد و درباره چندين مورد اصلي از مسائل جاري نظريه تکامل اظهارنظر مي کند. ارنست ماير به‌ويژه توضيح مي دهد که نظريه تکامل داروين در عمل پنج نظريه جداگانه است که هر کدام تاريخ، خط‌سير و تاثير ويژه خودش را داشته است. انتخاب‌طبيعي ايده اي است جدا از نسب مشترک و از گونه زايي جغرافيايي و نظاير آن. برخي از بحث و جدلهاي دارويني هميشگي احتمالا ناشي از اشتباه گرفتن اين پنج نظريه جداگانه با يک معجون واحد است. علاقمندان به نظريه تکامل يا فلسفه و تاريخ علم در اين کتاب ايده‌هاي سودمندي خواهند يافت. اين کتاب تقريبا براي تمام کساني که درمورد زيست شناسي در کل کنجکاوند بايد خوشايند باشد.
ارنست ماير زيست شناس در 100 سالگي در اين نخستين کتاب قرن دوم زندگاني دراز خويش، باريک انديشي هايش درباره جالب ترين و مهم ترين پرسش هاي حيات را به ما عرضه کرده است: چرا نمي توان موجودات زنده را صرفا ماشين هايي بسيار پيچيده دانست؟ انسان چگونه تکامل يافت؟ چرا هنوز با هيچ موجود فرازميني ارتباط برقرار نکرده ايم؟ و بسياري ديگر. اين کتاب با وضوح و قدرتي که در هر صفحه اش مي درخشد بهتر از همه در يک کلمه خلاصه مي شود: شورانگيز.

مقدمه
علم و علوم
خودمختاري زيست‌‌شناسي
غايت‌‌انگاري
تجزيه يا فروکاست‌‌باوري؟
تأثير داروين بر انديشه مدرن
پنج نظريه داروين در تکامل
بلوغ داروينيسم
انتخاب
آيا انقلاب‌‌هاي علمي توماس کوهن روي مي‌‌دهند؟
نگاهي ديگر به مسئله گونه
پيدايش انسان
آيا ما در اين جهان بي‌‌کران تنهاييم؟
زيست‌‌شناسي نژاد و مفهوم برابري
پيوست‌ الف. هشتاد سال تماشاي صحنه تکامل
پيوست‌ ب. تکامل ارنست: گفتگو در صدسالگي
پيوست‌ ج. در اهميت ارنست ماير بودن
واژه‌‌نامه
برابرنامه
نمايه

عشق آسان نمود اول
فوریه 12, 2010

حتماً می‌دانید که دیوان حافظ با مصرعی که سروده‌ی «یزید بن معاویه» است، آغاز می‌شود: «اَلا یا اَیها الساقی اَدر کاساً و ناولها»، یعنی ای ساقی پیاله را پر کن و پیش آر»؛ اما ببینید حافظ خود چه استادانه و نغز آن را تکمیل می‌کند: «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها».
حالا حکایتِ ماست. قضیه از این قرار است که چند سال پیش که پذیرفتم کتابی تالیف کنم در زمینه‌ی «تکامل زیستی»، فکر نمی‌کردم که این کار چه قدر از وقتم را خواهد گرفت و چه دریایی در برابرم خواهد گشود! فکر نمی کردم که مجبور شوم بسیاری از کارهای نوشتنی‌ام را فدای آن کنم؛ کتاب‌ها و مقاله‌های بسیاری در این باره بخوانم یا با بسیاری از کسان گفت و گو و مشورت کنم. از شما چه پنهان، بارها در میانه‌ی راه به این نتیجه رسیده‌ام که این کار، کارِ من نیست و بهتر است عطایش را به لقایش ببخشم. به ویژه وقتی که دانستم هنوز بسیاری از مفاهیم تکاملی در جامعه‌ی ما رواج نیافته‌اند، مطلبی درباره‌ی آن‌ها در زبان فارسی وجود ندارد و ای بسا مفاهیمی که به نادرست در زبان ما وارد شده‌اند؛ اما جاذبه‌ی این موضوع بی‌همتا، هنوز مرا در کنار آن نگه داشته است. تازه، سختی کار وقتی روشن‌تر می‌شود که بگویم قرار است کتاب را برای مخاطب غیر اختصاصی بنویسم. یعنی کسانی که دیپلم تجربی دارند، دانشجوی سال‌های اول هستند و هنوز به ژرفای زیست‌شناسی گام نگذاشته‌اند.
اما بشنوید از دست تقدیر و روزگار غدار. هفته‌ی پیش، درست وقتی که در حال نوشتن و مرتب کردن بخشی از نوشته‌های این تکامل زیستی بودم، تکامل زهر خودش را ریخت و بلایی به سرم آورد که تا حالا نتوانسته‌ام از آن کمر راست کنم.
یعنی چی؟ عرض می‌کنم. ما آدمیان تنها پستاندارانی هستیم که کمر راست کرده‌ایم، روی دو پا راه می‌رویم و کار می‌کنیم. در حالی که ستون مهره‌های ما برای این کار مناسب نیست و به همین سبب کمر درد و دیسک و غیره در ما آدمیان بسیار شایع است. به عبارت دیگر ما آدمیان داریم تاوان راست قامتی و دوپایی بودن خود را پس می‌دهیم و آن بلایی هم که گفتم به سرم آمده است، در همین ارتباط است: در آن روز واقعه چند کیسه‌ی سنگین وزن را جا به جا کردم. در نتیجه، این روزها مجبورم بیشتر اوقاتم را در حالت افقی بگذرانم. چنین مباد بر شما هرگز.