Archive for the ‘فرهنگ’ Category

پدر
ژوئن 26, 2010

اگر ادعا كنيم كه ميانگين نقش پدر در فرايندهاي طبيعي زادآوري و بزرگ‌كردن زاده‌ها نسبت به ماده ناچيز است، پُر بي‌راه نگفته‌ايم. كافي است سهم يكي از جانوران نر، مانند شير نر را در زادآوري بدانيم: نر فقط در مدت چند دقيقه با ماده آميزش مي‌كند و سپس همه‌ي كارهاي زايشي و پرورش زاده‌ها را به ماده وامي‌گذارد. ماده دوران بارداري را مي‌‌گذراند، زايمان مي‌كند، به زاده‌ها شير مي‌دهد، از آن‌ها مراقبت مي‌كند، تا زماني كه بتوانند به طور مستقل به زندگي ادامه دهند. ماده شيرها پس از آميزش با نر‌ها، معمولاً نرها را به گروه خود راه نمي‌دهند و نرها به خلاف ماده‌ها در اطراف گرده ماده‌ها، انفرادي پرسه مي‌زنند.
چنين نقشي براي نرها كمابيش در ديگر موجودات زنده هم مشاهده مي‌شود، حتي در گياهان. بنابراين مي‌توان گفت كه نقش پدر در طبيعت نقشي ثانوي و كمكي است و مادر جنس اصلي طبيعت است.
ممكن است بگويند كه نقش پدر در همان چند دقيقه‌ي آميزش، يعني توليد اسپرم و قرار دادن آن‌ها در كنار تخمك‌ بي‌بديل و الزامي است؛ كه بي‌گمان درست است و در بسياري از موجودات زنده مصداق دارد، اما بايد دانست كه در جمعيت‌هاي برخي از موجودات زنده حتي يك فرد نر هم مشاهده نمي‌شود، بلكه همه‌ي افراد ماده هستند و با روش بكرزايي زادآوري مي‌كنند؛ مانند شته‌ها در فصل‌هاي بهار و تابستان.
نتيجه مي‌گيريم كه اگر چه نقش نر حياتي و وجود آن در بسياري از جمعيت‌ها الزامي است، اما نقش ماده بسيار بيشتر و اساسي‌تر از نر است.
به طور كلي در موجودات زنده براي پدر به جز توليد اسپرم حداكثر دو نقش ديگر در نظر مي‌گيرند: 1. كمك به تغذيه و مراقبت از زاده‌ها و 2. آشيانه‌سازي، قلمروداري و گاه مراقبت از ماده‌ها.
همه‌ي آن‌چه گفتم شامل موجودات زنده‌ي غير از آدمي است. آدمي اما كه خود و طبيعت را گاه تا 180 درجه تغيير مي‌دهد، جامعه‌اي مردسالار ساخته است به طوري كه حتي در بعضي از جوامع زن جنس دوم به شمار مي‌آيد.

Advertisements

خَرِ ما از کُرّگی دُم نداشت
ژوئن 25, 2010

در يكي از سايت‌هاي خبري مطلب جالبي خواندم. نخست تعجب كردم كه چه جاي اين گونه مطالب است در سايتي خبري، دوم دريافتم كه منبعي براي آن ذكر نكرده است و سوم ديدم تعدادي از وب‌لاگ‌ها هم، هم‌چون من، آن را عيناً نقل كرده‌اند بدون ذكر منبع.
اين است آن مطلب با مختصري ويرايش:

مردی خری دید به گِل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را دست در دُم خر زده قُوَت کرد. دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که «تاوان بده»! مرد به قصد فرار به کوچه‌اي دوید، بن‌بست یافت. خود را به خانه‌ای درافکند. زنی آن‌جا کنارِ حوضِ خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت( باردار بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاش( جنين را سِقط کرد). خانه‌خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه‌ي دیوار خوابانده بود؛ مَرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حال بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه‌خدای و صاحب خر پیوست!
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره‌چوبی در چشم مرد یهودی رفت و او را کور کرد. او نیز نالان و خون‌ریزان به جمع متعاقبان پیوست!
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه‌ي قاضی افکند که «دخیلم»!. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره‌ي رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.
نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم.
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و او را هلاک کرد. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضی گفت: پدرت بیمار بوده استو ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد!
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش(عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی! بایست که اکنون نوبت توست! صاحب خر هم چنان که می‌دوید فریاد کرد: «مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است».

نزد ما همه چیز آرام است و ما چه خوشبختیم
ژوئن 23, 2010

صبح‌گاه یکشنبه بیست و سوم خرداد 89 وقتی که خواستم نوشته‌ای به این وب‌لاگ بیفزایم، با کمال تعجب به جای صفحه‌ی وب‌لاگ با صفحه‌ای رو به رو شدم که مهم‌ترین نوشته‌اش این بود «با استناد به قانون جرايم رايانه‌ای، دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد». دانستم به جرمی ناکرده حکمی صادر و اجرا شده است. بلافاصله با ایمیلی که در آن صفحه‌ی معروف براي شكايت معرفی شده بود، پیامی فرستادم که به احتمال زیاد اشتباهی روی داده است، چون نزد ما همه چي آرومه و من چه خوشبختم و لذا هیچ نوشته‌ای که مصداق جرایم رایانه‌ای باشد در این وب لاگ وجود ندارد.
برای آن ایمیل البته پاسخی نیامد، اما بعداً دانستم که همه‌ی وب لاگ‌های وردپرسی مشمول این قانون شده‌اند. اول خوشحال شدم که این کار سبب خیر شده، مرا از وب لاگ نویسی معاف کرده است و از اين پس به جاي نوشتن در اين جا به كارهاي عقب‌مانده خواهم پرداخت و جبران مافات خواهم كرد. اما امروز وقتی خواستم این وب‌لاگ را باز کنم، با کمال تعجب به جای آن صفحه‌ی معروف بار دیگر صفحه‌ی اول این وب‌لاگ را مشاهده کردم. دانستم که البته جرمی در کار نبوده است.
در این دوران محاق ایمیل‌هایی از دوستان دور و نزدیک دریافت می‌کردم که جویای حال این وب‌لاگ و نويسنده‌ي‌ آن بودند. وقتی داستان را برای یکی از آنان نوشتم، چنین پاسخ نوشت:
روزی شخصی آهویی را در جاده‌ای مشاهده کرد که با سرعت می‌دوید. علت را پرسید. آهو مکثی کرد و گفت: «در شهری که من از آن فرار می‌کنم، دارند سرِ همه‌ی آهوهایی که سه تا شاخ دارند را از تن جدا می‌کنند». شخص به سر آهو نگاه کرد و با تعجب پرسید: «ولی تو که دوتا شاخ داری، تو چرا فرار می‌کنی»؟ كه آهو گفت: «بله، اما در شهر ما اول سر را از تن جدا می‌کنند و بعد شاخ‌ها را می‌شمارند»!

مدرسه‌اي متصل به تراكتور
مه 27, 2010

رايانامه، يعني ايميلي از يكي از دوستان رسيد كه جالب بود. در آن نوشته بود:
گرگان – دانش آموزان عشایر دبستان خرد در منطقه‌ي گنبدکاووس در شرایط بسیار سخت و با کمترین امکانات آموزشی در اتوبوسی که با تراکتور حمل می‌شود، به تحصیل ادامه می‌دهند.
و چندتا عكس جالب كه يكي از آن‌ اين است (با سپاس از ايشان):

با عشق ترجمه كرده‌ام
مه 25, 2010

شايد بعضي از دوستان از مشاهده‌ي كتاب رماني كه اين جانب ترجمه كرده‌ام، قدري تعجب كنند. جاي تعجب هم دارد، چون تا حالا به جز علوم و آموزش آن كار ديگري منتشر نكرده‌ام. اما ديروز در اين رابطه اتفاق عجيبي افتاد:
به ياد دارم سوم خرداد 1369، يعني درست بيست سال پيش را. در اين روز كتابي را كه ترجمه‌اش به پايان رسيده بود، بي‌خبر از بازي‌هاي پنهان كه در پرده بود، به دوست ويراستارم دادم تا ويرايش كند. اما به علت مسافرتِ من، رشته‌ي دوستي‌مان گسسته شد و كتاب نزد اين دوست ويراستار ماند.
حدود ده سال پيش بار ديگر اين دوست را پيدا كردم، اما او به ياد نداشت كه كتاب را چه كرده يا كجا گذاشته است.
از آن به بعد منتظر فرصتي بودم كه بار ديگر آن را ترجمه كنم، اما مشكل آن بود كه خودم اصل كتاب را پيدا نمي‌كردم. بارها در جست و جوي آن انباري خانه‌مان را زير و رو كردم، اما هر بار خسته و خاك‌آلود از آن بيرون شدم، بي‌نتيجه.
ديروز اما، درست در بيستمين سالگرد تحويل اين كتاب، آن دوست عزيز ترجمه‌ام را كه پيدا كرده بود، برايم آورد.
نمي‌دانيد چقدر خوشحال شدم. ديروز درست در بيستمين سالگرد، گمگشته‌اي را كه اميد بازيافتن آن را از دست داده بودم، دوباره پيدا كردم.
دست‌نوشته‌ها مرا به ياد بيست سال پيش انداخت؛ زماني كه كتاب را با عشق ترجمه مي‌كردم.
عنوان كتاب هست «ولگردها» و نويسنده‌ي آن ايوان وازوف نويسنده‌ي بلغار (1921-1850) است. داستان آن تصويري واقعي از زندگي مهاجران سياسي بلغار در روماني است در سال‌هاي آخر استيلاي ترك‌هاي عثماني.
در آن زمان از اين نويسنده‌، كتاب «درزير يوغ» به ترجمه‌ي محمد قاضي منتشر شده بود. به همين علت ملاقاتي داشتم با جناب قاضي. در آن ملاقات آقاي محمد قاضي كه به سختي و با دستگاه خاصي سخن مي‌گفت، مرا به ترجمه‌ي اين كتاب ترغيب و تشويق كرد. يادش گرامي باد. محمد قاضي سال‌هاست كه روي در نقاب خاك كشيده است. من اين شعر ايوان وازوف را كه به نظرم خيلي جالب آمده است، از مقد‌مه‌ي كتاب به ترجمه‌ي خودم به ياد او نقل مي‌كنم در اين جا كه بماند به يادگار:

روزگاري خواهد آمد كه من نيز نخواهم بود
در آن روزگار كه خاك گورم را علف‌ها سبزپوش كرده‌اند،
گروهي برايم مرثيه مي‌خوانند و گروهي ديگر ناسزايم مي‌گويند
مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

بس نام‌هاي پرافتخار را
جاروي زمان محو
و گل‌هاي وحشي پنهان مي‌كنند
اما مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

پس از من نفرت هم‌چنان وحشيانه خواهد غريد
اما خشم و حسد مرا تكان نخواهد داد
من آسوده به آينده مي‌نگرم
و مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

سرودهايم پژواك روح مردم‌اند
نخواهند مُرد تا قلبي مي‌تپد
در سرزمين‌هاي آزاد، در غم و در شادي
مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

انسان‌ها و قورباغه‌ها
مه 22, 2010

اين خبر (شباهت عجيب ژنتيكي انسان و قورباغه) به نظرم عجيب آمد. هر چه جست‌وجو كردم، مطلبي در تأييد آن پيدا نكردم. از نوع ترجمه حدس زدم كه احتمالاً نوعي شوخي است. كسي مي‌داند در اين باره احياناً؟ اگر مي‌دانيد، لطفاً راهنمايي كنيد كه سپاس.

بي‌مهريِ بسيار به يار مهربان
مه 14, 2010


براي من يكي از دشوارترين كارها بازديد از بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران بود.
دشوارترين نه بدان سبب كه براي يافتن جاي پارك خودرو دو ساعت و نيم سرگردان بودم و دست آخر به علت پيدا نكردن جاي پارك به توصيه‌ي مسئول پارگينگي كه به زحمت توانسته‌بودم به درون آن راه يابم، مجبور شدم خودرو را در جاي نامناسبي رها كنم.
دشوارترين نه براي آن كه پيمودن مسيري پنجاه متري درون نمايشگاه در ميان ازدحام بازديدكنندگان بيش از 20 دقيقه طول كشيد.
دشوارترين نه براي آن كه به علت ازدحام بيش از حد بازديدكنندگان نتوانستم در برابر غرفه‌‌هاي دلخواه بايستم و كتاب‌هاي مورد نظرم را ورق بزنم.
دشوارترين نه براي آن كه در حالي كه درد در استخوان‌هايم مي‌پيچيد ساعت‌ها مجبور به پياده روي شدم.
دشوارترين نه براي آن كه در مكاني بيش از حد كوچك، در زير چادر، در گرماي طاقت‌فرسا و در زير طوفان و رگبار در ميانه‌ي جنگ بين آب باران و كاغذ كتاب در جست و جو بودم.
دشوارترين نه به سبب مشاهده‌ي كيفيت كتاب‌هاي ارائه شده.
بلكه دشوارترين بدان سبب كه از يك سو جمعيتي بیش از 4 میلیون نفر (به نوشته‌ي سايت رسمي) را مي‌ديدم كه در جست و جوي يار مهربان همه‌ي سختي‌ها را بر خود هموار كرده‌اند و در ديگر سوي مسئولاني را كه به جاي عذرخواهي از اين كه هنوز نتوانسته‌اند پس از گذشت بيست و سه سال جايگاه مناسبي براي اين يار مهربان فراهم كنند، با ادعاهاي عجيب خود كه مثلاً «نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران یکی از معتبرترین نمایشگاه‌های بین‌المللی در سراسر جهان است»، نمك بر زخم مي‌پاشند.

بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران
مه 5, 2010


امروز بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران گشايش مي‌يابد. در آن دو كتاب جديد از ما عرضه خواهند شد: يكي «زيست‌شناسي با رويكرد مولكولي» از انتشارات فاطمي كه مكرر درباره‌اش در اينجا نوشته‌ام و ديگري «دايرةالمعارف اينترنتي علوم» از انتشارات محراب قلم براي نوجوانان كه به عكس، قبلاً در اينجا چيزي درباره‌اش ننوشته‌ام. هر دو كتاب حاصل كار گروهي هستند.
بايد توضيح بدهم كه كتاب دايرة‌المعارف اينترنتي علوم در واقع چاپ پنجم است و چهار چاپ آن با ترجمه‌ي مترجمان ديگري منتشر شده است و اين چاپ پنجم ترجمه‌ي جديدي از اين كتاب است، البته با خريد كپي‌رايت از ناشر خارجي كه در نشر ما كم‌سابقه است.
* در ضمن به آگاهي دوستان مي‌رسانم كه روز شنبه 18 ارديبهشت 89 در غرفه‌ي انتشارات فاطمي در اين نمايشگاه حضور خواهم داشت.

Homo digitalusانسان ديجيتال
آوریل 28, 2010

pdf فرهنگ‌نامه‌ي حيات وحش ايران
آوریل 27, 2010

مي‌توانيد فايل پي‌دي‌اف 17 صفحه‌ي اول فرهنگ‌نامه‌ي حيات وحش ايران (مهره‌داران)، انتشارات طلايي را از اينجا دريافت كنيد (اندازه: در حدود 7ر3 مگابايت).