Archive for the ‘مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي’ Category

تقدير
مه 16, 2010

اين تقديرنامه را به مؤلفان، مترجمان، ويراستاران، گرافيست‌ها، عكاسان و خوانندگان خوب و وفادار مجله كه همواره در بهبود آن به من كمك بسيار مي‌كنند، تقديم مي‌كنم.

Advertisements

وعده‌ي ديدار در كرمانشاه
آوریل 27, 2010

در روزهاي 11 و 12 ارديبهشت(1389)، در استان كرمانشاه خواهيم بود. مطابق برنامه‌اي كه داده‌اند، بعدازظهر روز شنبه 11 ارديبهشت در جمع دبيران عزيز زيست‌شناسي خواهم بود. در روز 12 ارديبهشت هم در كنگاور خواهيم بود تا ظهر و بعداز ظهر هم راهي تهران خواهيم شد. اميدوارم بتوانم بسياري از دوستانِ ديده و ناديده را ببينم و با هم صحبت كنيم.به اميد ديدار

مشاهده‌ي سلول با قوطي كبريت
آوریل 5, 2010

اين سرمقاله‌اي است كه براي مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي تابستان 89 نوشته‌ام:
در آن صبح آفتابي و خوشِ‌ 25 آذرماه 88 از كرمان به راه افتاديم، از كوه و دَر و دشت گذر كرديم و گردنه‌ي خانه‌سرخ را پشت سر گذاشتيم. آن گاه به آرامي از كنار دامنه‌ي خواب‌آلوده‌ي كوه‌پنج عبور كرديم و به مبادي شهر سيرجان رسيديم. از سه راهي اول كه پيچيديم سمت راست ناگهان با ديدن تابلو اداره‌ي آموزش و پرورش شهرستان سيرجان، به ناگهان ناخواسته و بي‌اختيار در احساسي غريب فرو رفتم؛ گويي قرن‌هاست در زمان سفر كرده‌ام و اكنون به سيّاره‌اي دوردست، اما آشنا وارد شده‌ام.
خودرو متوقف شد و ما سرنشينان، كه به بازديد نحوه‌ي توزيع مجلات آموزشي رشد و ارتباط و گفت و گو با مخاطبان‌مان در ادامه‌ي سفرهاي استاني، راهي استان كرمان شده بوديم، پاي به زمين گذاشتيم. هنوز چند گامي فراتر برنداشته بوديم كه مردي سپيدموي و موقّر را ديديم به استقبال‌مان مي‌آيد. پس از سلام‌ها، عليك‌ها و تعارف‌هاي معمول، رييس گروه، رو به آن مرد مو‌سپيد در حالي كه دستش را به نشانه‌ي معرفي به سوي من دراز كرده بود، نام مرا بر زبان راند. مرد سپيد موي با لبخندي مهربان، سر به زير و آهسته رو به من نجوا كرد كه: «مي‌شناسم! ايشان معلم ما بوده‌اند».
به چشمانش نگاه كردم. در زير برف حاصل از گذر زمان خيلي زود آن نوجوان پر شور را شناختم. اما آن برف به نشانه‌ي تغيير در گذر زمان مرا به گذشته‌اي دور فرا ‌‌خواند، به زماني بسيار دور، به نقطه‌اي در جواني من و نوجواني او. پرسيدم: «بيست سالي شيرين از آن روزگار مي‌گذرد، مگر نه؟». با لبخند پاسخ داد: «سي سالي شيرين از آن روزها مي‌گذرد»!
يادم آمد، گويي همين ديروز بود. دبيرستان ابن‌سينا يكي از دو دبيرستان شهر بود و آن تخته‌ي سياه كلاس در زير سقف‌هاي گنبدي كاهگلي به حوض رنگ مي‌مانست با گچ‌هايي از رنگ‌هاي مختلف در پاشويه‌اش. اين حوض رنگارنگ هر روز به رنگي درمي‌آمد. يك روز نوبت مي‌رسيد به بساك و تكوين دانه‌هاي گرده‌ي زرد در كنار كاسبرگ‌هاي سبز و گلبرگ‌هاي گل‌بهي و ديگر روز به گويچه‌هاي سرخ خوني در كنار رشته‌هاي زرد و سفيد بافت هم‌بند. به جز كاغذ و قلم، گچ‌هاي سفيد و رنگي تنها ابزارهاي آموزشي و كمك آموزشي ما بودند كه تنوع رنگ‌‌، تنها تفاوت‌شان بود.
يادم آمد، روزي از آن روزها در ميانه‌ي درس، دانش‌آموزي سؤالي ساده ولي عجيب مطرح كرد. او پس از مشاهده‌ي تصويري از سلول در كتاب درسي، ناگهان آهسته غريد كه حالا از كجا معلوم كه اين شكل‌ها راست و درست باشد؟ البته، بگذاريد همين جا اقرار كنم كه در آن لحظه گر چه همه‌ي استعدادها و تجربه‌هاي اندك معلمي‌ام را به كار گرفته بودم، اما از شما چه پنهان، نتوانستم نوعِ پرسش اين دانش‌آموز را تشخيص دهم؛ ندانستم از سر كنجكاوي است كه مي‌پرسد يا به قول معروفِ آن روزها، براي ايجاد تنوع! در آن لحظه اما، تنها چيزي كه به نظرم رسيد، آن داستان معروف بود: كسي در پاسخ به كسي ديگر كه در جست و جوي مركز كره‌ي زمين بود، گفت: مركز كره‌ي زمين درست همين جايي است كه ميخ طويله‌ي الاغ من در زمين فرو رفته است. قبول نداري خودت اندازه بگير.
در آن لحظه به سرم زد كه نزد دانش‌آموزان پيشنهادي مطرح كنم. بدانان گفتم حالا كه ميكروسكوپ نداريم تا با آن سلول‌ها را ببينيم، بياييد خودمان يك ميكروسكوپ بسازيم و وسيله‌اي براي درشت‌تر نشان دادن اشيا درست كنيم، به اندازه‌اي كه حداقل هسته‌ي سلول را به ما نشان دهد. مطرح كردن اين پيشنهاد شد مثل انداختن كبريتي در انبار جاز[1]. نه، بهتر است بگويم، مثل آتشفشاني شد كه ناگهان فوران مي‌كند. كلاس شد صحنه‌ي آن چيزي كه امروزه به آن مي‌گويند «بارش مغزي[2]»: با يك ذره‌بين بزرگ مي‌شود؟ با دو تا ذره بين كه حتماً مي‌شود! چطور است دنبال سلولي بگرديم كه بزرگ باشد. راستي، تخم مرغ چطور است[3]؟…
عجله‌اي در كار نبود. قرار گذاشتيم هفته‌ي آينده در همان زنگ هر كس روي آن چه به نظرش مي‌رسد، بيش‌تر فكر كند يا اگر توانست، وسيله‌اي ابتكاري طراحي يا اجرا كند و به كلاس بياورد.
به هفته نكشيد. سه روز بعد اما، آن چه مي‌ديدم به معجزه مي‌مانست. يكي از دانش‌آموزان طرحي از وسيله‌اي بسيار ساده، اما كارآمد با خود به كلاس آورده بود. پرسيدم: «اما قرارمان هفته‌ي آينده بود، چرا عجله كردي؟ مگر گوش نمي‌دادي در آن موقع كه مي‌گفتم»؟ كه گفت: «چرا، گوش مي‌دادم، اما صبر نمي‌توانستم بكنم. پريشب و ديشب در مجموع چهار ساعت هم نخوابيدم. وسوسه‌ي ساختن ميكروسكوپ دست از سرم برنمي‌داشت آقا»! و شگفتا او همان بود كه در خواندن و حفظ كردن مطالب شيرين زيست‌شناسي چندان خود را علاقه‌مند و كوشا نشان نمي‌داد. وسوسه‌ي او اين انديشه را در من ايجاد كرد كه آموختن نظري و آموختن عملي با هم فرق دارند، گويي از جنس هم نيستند و رويكردها و راهكار متفاوت دارند. به گونه‌اي كه اين دو را نبايد با هم مقايسه كرد.
باري، وسيله‌ي بسيار ساده و ابتكاري اين دانش‌آموز متوسط را سال‌ها بعد، در حضور جمعي بزرگ از دبيران زيست‌شناسي كشور كه براي گذراندن دوره‌اي كارآموزي در تهران جمع شده بودند، رونمايي و برمَلا كرديم. خوب به ياد دارم در آن روز گرم تابستاني در نزد ايشان به ضرورتِ نشان دادن هاگ‌هاي سرخس به دانش‌آموزان تأكيد مي‌كردم. از پيش مي‌دانستم كه بسياري از ميان جمع برخواهند خاست كه ما ميكروسكوپ از كجا بياوريم؟ در مدرسه‌ي ما ميكروسكوپ وجود ندارد، يا خراب است. و من ‌چون بازيگري در ميان جمع خود را متعجب و پشيمان از پيشنهاد جسورانه‌ام نشان دادم. جمعيت از مشاهده‌ي اين حالت پشيماني به وجد آمد و هر كس سخني از كمبود امكانات آموزشي و كمك‌آموزشي در مدرسه خود گفت. چاره‌اي نبود، جز شنيدن همه‌ي آن‌ها. اما اين معلم حقير كه در آن لحظه به هدفي، به بازيگري روي آورد بود، در شب قبل از آن وسايلي را كه براي ساختن ميكروسكوپ ابداعي آن دانش‌آموز سيرجاني لازم بود، از بقالي رو به روي خانه خريداري كرده بود: تعدادي قوطي كبريت كه آن‌ها را از چوب كبريت‌ خالي كرده بود، نوار چسب، تعدادي تيغ. مقداري طلق بي‌رنگ و شفاف، يك عدد پياز و چندين برگ هاگينه‌دار سرخس هم آماده داشت.
باري، آن روز معلماني كه همگي زيست‌شناسي را در دانشگاه خوانده‌ و لابد بارها با ميكروسكوپ‌هاي دانشگاهي سلول را مشاهده كرده بودند، شگفت زده با يك قوطي كبريت خالي به مشاهده‌ي سلول پياز و هاگ سرخس پرداختند. همان كارستاني كه آن دانش‌آموزان سيرجاني ده‌ها سال پيش در آن روز زيباي پاييزي كردند[4]!
يادم آمد آن روزهاي زيباي پايان اسفندماه هم! همراه با دانش‌آموزان‌مان به سفري علمي رفته بوديم به ناحيه‌ي گرمسيري جنوب آن شهرستان، نزديكِ حاجي‌آباد. جوانانه در جست و جوي گياهان نورسته‌ي اسفندماه خوش خوش و گلچين گلچين تا نزديكي‌هاي خيمه و خرگاه چادرنشينان رفتيم. پيش كه مي‌رفتيم، از زير هر بوته خرگوشي، خارپشتي، كبكي،يا تيهويي هراسان به ديگر سو مي‌گريخت و گورخرهاي آسيايي گَلّه گُلّه از دور در حركت بودند. پيرزني چادرنشين كه در آستانه‌ي چادر ايستاده بود، با مشاهده‌ي نسل جوان و نوجوان كه وقت خود را صرفِ در آوردن ريشه‌ي نمونه‌هاي گياهي از درون خاك مي‌كنند، با دست مساحتي به اندازه‌ي تقريبي يك متر مربع روي زمين رسم كرد و به گويش عشايري خود به ما گفت: «دست نگه داريد. يك ماه بعد بياييد. من از اين اندازه از همين زمين يك بغل گل برايتان خواهم چيد كه در آن از هيچ نوع گُلي دوتا نباشد. مي‌ترسم بچه‌اي نسل گياهي را براندازد». شگفتا! او كه فقط در دامان طبيعت درس آموخته بود، سال‌ها پيش از برگزاري كنفرانس زمين در ريودوژانيروي برزيل[5]، تنوع زيستي[6]، غناي گونه‌اي[7] ، فراواني نسبي گونه‌ها[8] و لزوم حفاظت از آن‌ها را به زباني ساده بيان مي‌كرد! مي‌انديشيدم با خود: اكنون از آن تنوع زيستي چه مانده است پايدار؟
آن مرد سپيد موي مرا به نام صدا كرد. ناگهان به خود آمدم و از دريايي كه داشت مرا در خود غرق و از جمع دور مي‌كرد، پاي بيرون گذاشتم. خوشبختانه، هنوز در محوطه‌ي اداره‌ي آموزش و پرورش سيرجان ايستاده بوديم و چند ثانيه‌ بيشتر نگذشته بود. من كه هميشه از آن مي‌ترسيدم به سرنوشت آن دوست سرد و گرم چشيده‌اي دچار شوم كه هر وقت احوالش را مي‌پرسي، بي‌درنگ روي يكي از چند فايل‌ خاطره‌ي درون ذهنش كليك و آن را باز مي‌كند و بي‌توجه به حوصله ي شنونده، هر چه درون دارد بيرون مي‌ريزد، از آن خوشحال شدم كه حداقل بلند بلند فكر نكرده‌ام و همه‌ي آن چه نوشتم فقط در ذهن مرور كرده بودم!
آه، ديديد چه شد؟ از همه چيز گفتم، الا از جلسه‌اي كه در سيرجان با جانشينان جوان خود درباره‌ي مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي داشتم. بگذريم، مي‌ترسم حوصله‌ي شنيدنش را نداشته باشيد! پس بگذاريد بماند تا به عمل كار برآيد.

سردبير

[1] بوته‌اي كه به آساني آتش مي‌گيرد و در سيرجان براي برافروختن آتش اوليه‌ي تنور از آن استفاده مي‌كردند.
[2] Brain storming
[3] عوام به احتمال زياد، به علت شباهت ظاهري تخم‌مرغ به سلول، آن را به نادرست يك سلول مي‌پندارند. مثلاً، شوربختانه، چند سالي است بدون آن كه آب از آب تكان بخورد، اين پندارِ نادرست در صفحه‌ي 158 كتاب درسي علوم تجربي سال اول راهنمايي جا خوش كرده است!
[4] گونه‌اي پيشرفته‌تر از اين نوع ميكروسكوپ ساده را در اين نوشته معرفي كرده‌ايم: آزمايشگاه آسان، رشد آموزش زيست‌شناسي، شماره‌ي 63، تابستان 1385.
[5] در سال 1992 كنفرانس سران زمين در شهر ريودوژانيرو برزيل برگزار شد. تنوع زيستي و اهميت آن در پايداري اكوسيستم‌ها در اين كنفرانس به بحث گذاشته شد و گروهي اين كنفرانس را زادگاه علم تنوع زيستي مي‌دانند.
biodiversity[6]
species richness [7]
Relative abundance of species[8]

تابستان 89 آماده شد
مارس 19, 2010

هر سال این موقع شماره‌ی تابستان از چاپ خارج شده و در دست ما بود. امسال اما با اندکی تأخیر، شماره‌ی تابستان چند روز پیش رفت چاپ‌خانه تا بتوانیم بموقع آن را توزیع کنیم و تا اول اردیبهشت به مدارس برسانیم.

روی جلد این شماره را عکسی از حشره‌ی «سن» که آقای امیر جعفری عکاس حیات وحش آن را گرفته، زینت داده است. پشت جلد هم چند عکس کوچک از همین عکاس از حیات وحش کشورمان آورده‌ایم. یکی از این عکس‌ها این است. حدس می زنید چیست؟

به مناسبت سفری که برای بررسی وضعیت مجله به استان کرمان و از شهر سیرجان داشتیم، در سرمقاله‌ی این شماره که عنوان آن هست: «مشاهده‌ی سلول پیاز با قوطی کبریت»، خاطره‌هایی نوشته‌ام از تجربه‌های معلمی خودم در سی و چند سال پیش از نوآوری‌های دانش‌‌آموزان آن زمان و پیرمردهای امروز. آن سرمقاله را که فکر می‌کنم اندکی نوستالژیک است، چند روز دیگر در همین جا منتشر خواهم کرد.
در این شماره گزارشی خواندنی داریم از نشستی که در دی ماه 88 در دفتر برنامه‌ریزی و تألیف کتاب‌های درسی داشتیم و در آن مباحث مربوط به تکامل موجودات زنده را مورد بحث قرار دادیم. توصیه می‌کنم این گزارش را بخوانید تا با دیدگاه‌های رسمی دفتر برنامه‌ریزی و تألیف کتاب‌های درسی، روحانیون (دکتر سوزنچی)، دانشگاهیان (دکتر جمشید درویش)، کارشناسان (آقای آل محمد)، دبیران زیست‌شناسی (دکتر رجبیان) و من درباره‌ی مبحث بحث انگیز تکامل بیشتر آشنا شوید.
غنوان مقاله‌ی بعدی این شماره این است: « در زیست‌شناسی هیچ چیز معنی ندارد، مگر در پرتو تکامل». این مقاله ترجمه‌ای است از سخنرانی تاریخی تئودوسیوس دابژانسکی که در سال 1973ایراد شده و در آن نکته‌هایی جالب از دیدگاه زیست‌شناسان و مردم عوام درباره‌ی تکامل با زبانی ساده بیان شده است.
نوشته‌ی بعدی دیدگاهی است انتقادی تحت عنوان کم توجهی به فعالیت‌های آزمایشگاهی در مدارس، پس از آن دو گزارش داریم از هفتمین جشنواره‌ی روش‌های تدریس زیست‌شناسی که در آبان 88 در یزد برگزار شد.
مقاله‌ی بعدی «استخراج DNA از سلول پیاز» است که مکمل آزمایشی است که در کتاب زیست‌شناسی سال سوم آمده است. این آرمایش به وسیله‌ی معلم و دانش‌‌آموزان در پژوهش‌سرای زکریای رازی شهرری انجام شده است.
«فرصت هم‌چون ابر در گذر است، کاربرد IT در آموزش زیست‌شناسی» عنوان مقاله‌ی بعدی است؛ «آموزش زیست‌شناسی از طریق پژوهش و بازدید علمی» پس از آن می‌آید که تجربه‌ای است در انگلستان. «کوششی برای تعریف گونه‌ی زیستی» عنوان مقاله‌ی بعدی است؛ و مقاله های بعدی به ترتیب از این قرارند: «کیتین و کیتیناز»، «روبیسکو»، «ساخت مدل‌هایی از دستگاه‌های بدن با استفاده از هنر معرق»، «نکاتی جالب در ترمیم آسیب‌های DNA در گیاهان»، «فیزیک پدیده‌های زیستی»، «روش‌های نمونه‌برداری از سلول‌های جنین»، «تفنگ‌ها را به دوربین تبدیل کنیم: گفت و گو با امیر جعفری عکاس حیات وحش ایران»، و سرانجام «معرفی کتاب».
مجله‌ی تابستان 1389 شده است مجله‌ای خواندنی برای روزهای بلند تابستان شما. آن را از دست ندهید، بویژه چون در شمارگان محدود منتشر خواهد شد!

سرمقاله‌ي بهار 89
فوریه 4, 2010

78
سرمقاله

روز نـــو و شـام نـــو، باغ نـــو و دام نـــو
هر نفس انديشـــه نو، نو خوشي و نو غناست.
نــو ز كجــا مي‌رســـد، كهنـــه كجـا مي‌رود؟
گر نـــــه وراي نــظر، عــالم بي انتهــاست.
مولانا

بر كسي پوشيده نيست كه بهار فصل نوشدن و نوآوري است. پس بي جا نخواهد بود چنان چه در سرآغاز اين شماره از مجله كه قرار است در نوبهار سال 1389 منتشر شود، از نو شدن و نوآوري سخن گوييم و چه بهتر كه بار ديگر به موضوع نوشدن برنامه‌ي درسي زيست شناسي متوسطه و پيش‌دانشگاهي بپردازيم كه بي‌گمان در زندگي حرفه‌اي مخاطبان اصلي اين نشريه مهم‌ترين اثر را دارد.
باري، فرايند نو شدن سال و نو شدن برنامه‌ي درسي را مي‌توان از جهتي كم‌ و بيش همانند‌ فرض كرد. برنامه‌ي درسي و سال، هر دو در تكراري چرخه‌اي در حركت‌اند. سال در گردش خود همواره از بهار و تابستان وپاييز گذر مي‌كند تا به زمستان برسد؛ زمستان را به پايان ببرد تا بار ديگر بهاري شود. نكته اين است اما، كه بهار هر سال نسبت به بهار سال پيش، در نام و ظاهر همانند است؛ چون در اين مدت بستر زمان همه چيز را تغيير داده و نو كرده است. بي‌گمان كوه و درخت و آهو و رود و درياچه همان نيستند كه سال پيش از آن بوده‌اند.
در برنامه‌ي درسيِ نو نيز سرفصل‌هاي در تكراري ظاهري‌اند، هر بار همان‌اند، اما در عين حال همان نيستند؛ در نام و عنوان بي‌تغيير، اما در درون و محتوا پويا و متغيرند. بد نيست براي توضيح بيش‌تر، از رياضي‌دانان كمك بگيريم كه اين پويايي و تغيير را به گونه‌اي زيبا روشن كرده‌اند.
مي‌گويند يكي از بزرگ‌ترين رياضي‌دانان اروپايي لئوناردوي پيزايي نام داشت و در حدود سال 1175 در پيزاي ايتاليا به دنيا آمد. يكي از كارهاي اين لئوناردوي پيزايي كه بعداً فيبوناچي نام گرفت، كاربرد عددهاي پيشرفته‌تر هندي – عربي، يعني همين عددهايي كه امروزه ما به كار مي‌بريم، به جاي عددهاي دشوار رومي بود كه از حروف I، V، X، L و M لاتيني تشكيل شده‌اند.
در اين جا به ديگر خدمات و نوآوري‌هاي فيبوناچي كار نداريم، بلكه به آن چه نام فيبوناچي را بيش‌تر بر سر زبان‌ها انداخته است، كار داريم و آن دنباله‌اي از عددهاست كه به نام خود او معروف‌اند: عددهاي فيبوناچي. او در يكي از كتاب‌هايش چنين مسئله‌اي طرح كرده است:
مردي يك جفت خرگوش دارد و مي‌خواهد بداند كه از اين جفت خرگوش، در يك سال چند جفت به وجود خواهد آمد؛ با اين فرض كه هر جفت خرگوش به طور طبيعي در هر ماه يك جفت خرگوش نر و ماده به وجود مي‌آورد و دوران‌هاي بلوغ و بارداري خرگوش ماده هر كدام يك ماه به درازا مي‌كشند.
فيبوناچي سپس راه حل مسئله را چنين بيان مي‌كند: آن مرد در سرآغاز كار 1 جفت خرگوش دارد. در پايان ماه اول، اين جفت به بلوغ مي‌رسد. بنابراين، در پايان ماه اول هم 1 جفت خرگوش دارد.
جفت اول در پايان ماه دوم بعد از گذراندن يك ماه بارداري، يك جفت خرگوش به دنيا مي‌آورد. بنابراين، او در پايان ماه دوم در مجموع 2 جفت خرگوش خواهد داشت.
در پايان ماه سوم جفت اول يك جفت ديگر به دنيا مي‌آورد، جفت دوم به پايان دوران بلوغ خود مي‌رسد، پا به دروان بارداري مي‌گذارد ولي هنوز زاده‌اي به دنيا نياورده است. بنابراين او در پايان ماه سوم در مجموع 3 جفت خرگوش خواهد داشت.
در پايان ماه چهارم جفت اول و جفت دوم هر كدام يك جفت خرگوش به دنيا مي‌آورند و در مجموع تبديل به 4 جفت مي‌شوند و جفت سوم به بلوغ مي‌رسد. بنابراين، او در پايان ماه چهارم در مجموع 5 جفت خرگوش خواهد داشت…
اگر به همين ترتيب محاسبه كنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه آن مرد در پايان ماه دوازدهم 233 جفت خرگوش خواهد داشت.
فيبوناچي سپس شمار خرگوش‌هايي را كه آن مرد در پايان هر ماه دارد، پشت سر هم نوشت و بدين ترتيب پس از حل مسئله‌ي خود به يك دنباله رسيد:
… ,0،1,1,2,3,5,8,13,21,34,55,89,144,233
جالب است كه هر عدد از اين دنباله‌ي فيبوناچي، به جز صفر و 1 اول، حاصل جمع دو عدد قبلي است. اما جالب‌تر از آن، اين است كه از تقسيم هر عدد از اين دنباله، عددي به دست مي‌آيد كه به 6/1 نزديك است و 6/1 همان عددي است كه در رياضيات و هنر به نسبت طلايي معروف است.
اكنون اگر مثلاً هشت مربع را كه طول ضلع هر يك از آن‌ها برابر يكي از عددهاي نخست دنباله‌ي فيبوناچي، يعني 1، 2، 3، 5، 8، 13، 21 و 34 واحد باشد، در كنار هم قرار دهيم، مستطيلي به دست مي‌آيد كه آن را مستطيل فيبوناچي يا مستطيل طلايي مي‌نامند.
Free Image Hosting
حال اگر از گوشه‌ي هر مربع كماني به شعاعي برابر ضلع آن مربع رسم ‌كنيم، حلزوني به دست مي‌آيد كه حلزون طلايي يا حلزون فيبوناچي ناميده مي‌شود.
Free Image Hosting
اكنون باز گرديم به مبحث نوشدن برنامه‌ي درسي زيست‌شناسي متوسطه و پيش‌دانشگاهي. چه بسيار تغييرها و تحول‌ها كه در دوره‌ي ميان دو تغيير پياپي برنامه‌ي درسي در تئوري‌هاي علمي روي داده است. به عبارت ديگر، هنگامي كه برنامه‌هاي درسي دوره‌هاي مختلف را با هم مقايسه مي‌كنيم، واژه‌ها و اصطلاح‌هاي مشابهي در آن‌ها مشاهده مي‌كنيم. اما اين واژه‌ها و اصطلاح‌ها در نام و ظاهر به هم مي‌مانند، بلكه در محتواي كمّي و كيفي متفاوت‌اند؛ زيرا در اين مدت پژوهندگان راه علم با كوشش‌هاي خود آن تئوري‌ها را به پيش برده‌اند، تغيير داده‌اند، متحول كرده‌اند و بر حجم دانسته‌هاي علمي آدمي افزوده‌اند. پس بهتر است بگوييم كه حركت برنامه‌ي درسي مسيري حلزوني در پيش دارد، مسيري كه در آن نسبت طلايي حاكم است.
اگر به پيرامون‌مان نيك بنگريم و بر پديده‌ها و اشياي عالم خلقت دقيق شويم، حلزون را بسيار مي‌بينيم. از كهكشان‌ها گرفته تا بخش حلزوني گوش آدمي، طرح گل‌هاي تيره‌ي گل‌ستارگان (كمپوزيته)، چرخش گردبادها و سرانجام در حلزون كوچكي از سرده‌ي Planorbis از نرم‌تنان كه روي جلد شماره‌ي پيشين اين مجله را زينت داده بود. اين همانندي را بايد به فال نيك گرفت.
بي‌گمان خوانندگان وفادار اين مجله به ياد دارند كه درباره‌ي برنامه‌ي درسي نوين زيست‌شناسي متوسطه و پيش‌دانشگاهي بارها نوشته‌ايم: مثلاً در صفحه‌ي 4 شماره‌ي 72 (پاييز 1387) به «معرفي برنامه‌ي درسي جديد زيست‌شناسي» پرداختيم. در سرمقاله‌ي همان شماره كه «دم فروبستن به وقت گفتن» عنوان داشت، از همگان دعوت كرديم كه درباره‌ي اين برنامه نظر دهند؛ نوشتيم كه «اكنون وقت گفتن است و دم فرو بستن جايز نيست و يادمان باشد كه فردا ممكن است خيلي دير باشد». نيز در شماره‌ي 77 (پاييز 1388) درباره‌ي برنامه‌ي درسي ملي كه دربرگيرنده‌ي برنامه‌هاي درسي همه‌ي درس‌هاست، گفت و گويي اختصاصي درج كرديم. در اين شماره نوبت شماست كه نظرهاي خود و ديگر صاحب‌ نظران را درباره‌ي اين برنامه بخوانيد. مقاله‌ي «صاحب‌نظران درباره‌ي برنامه‌ي درسي جديد چه مي‌گويند»، خلاصه‌اي است از نظرهاي شما درباره‌ي برنامه‌ي درسي نوين.
اما فراموش نكنيم كه برنامه‌ي درسي موجودي بي‌جان است كه معلم به آن روح مي‌دهد. به باور نگارنده‌ي اين سطور، نقش معلم در آموزش از نقش برنامه‌ريزان و مؤلفان كتاب‌هاي درسي بيش‌تر است. اي بسا معلمان نوآور كه به جان برنامه‌هاي درسي ضعيف روحي قوي مي‌دهند و به عكس. نوبهار طبيعت كه از قضا روز معلم را هم درون خود جاي داده است، بر همه‌ي معلمان فرخنده باد.
سردبير

بهار آماده شد
ژانویه 9, 2010


مجله‌ی شماره‌ی 78 (بهار 89) آماده شده است. روی جلد را می‌بینید که تصویری است از فک خزری، جانور در شرف انقراض خاص دریای خزر. عکس را آقای دیباج، عکاس و فیلمساز حیات وحش در مازندران گرفته است.
اما كمي درباره‌ي فك خزري:

شرح عكس روي جلد
فُك خزري (Phoca caspica Gmelin, 1788)
عكس از: پرهام ديباج
اين جانور بومي درياي خزر است، فقط در درياي خزر و در رودخانه‌هاي بزرگي كه به آن مي‌ريزند، زندگي مي‌كند و در هيچ جاي ديگر كره‌ي زمين يافت نمي‌شود. فك خزري در سال 2007 از سوي اتحاديه‌ي بين‌المللي حفاظت طبيعت به عنوان جانوري در معرض خطر معرفي شد .
دست و پاهاي اين پستاندار آب‌زي شبيه باله‌ي ماهي است، اما در هر كدام پنج انگشت با ناخن‌هاي بلند و پرده‌اي در ميان انگشتان وجود دارد. پاها در امتداد دم قرار دارند و نمي‌توانند به جلو خم شوند. بنابراين، هنگامي كه اين جانور براي زادآوري يا استراحت به ساحل مي‌آيد، مجبور است با قوز كردن و لوليدن روي خشكي حركت ‌كند؛ اما در عوض، درون آب مي‌تواند با حركت پاهاي عقبي به خوبي به سمت جلو شنا كند. گاه، به ويژه هنگامي كه در اسارت است، روي پشت هم شنا مي‌كند يا عمود در آب مي‌ايستد. شبانه روز فعال‌ است و مي‌تواند با چشم‌هاي درشت خود درون آب را به خوبي ببينند و با استفاده از سبيل‌هاي بلند و كلفت خود به تعقيب شكار بپردازد. بدن فك خزري دوكي شكل است، چشم‌ها به نسبت درشت و گوش‌ها بسيار كوچك‌اند؛ در آرواره‌ي بالا 10 جفت و در آرواره‌ي پايين 8 جفت دندان دارد. سطح بدن را موهايي كوتاه مي‌پوشانند. اين موها هنگام تولد نرم، متراكم و سفيد رنگ‌اند، اما غالباً به رنگ خاكستري هستند و بنابر سن و فصل تغيير مي‌كنند. خال‌هاي تيره رنگ و به نسبت پهني بر سطح پشتي آن‌ به وجود مي‌آيد كه با بالا رفتن سن رنگ بدن روشن‌تر و خال‌ها تيره‌تر مي‌شوند. رنگ خال‌هاي ماده‌ها روشن‌تر است. حدود 80 درصد از غذاي فك خزري را ماهي كيلكا و بقيه را ماهي‌هايي از گاوماهيان و ماهي كُلمه تشكيل مي‌دهند.
فك خزري در پاييز به سوي آب‌هاي شمال شرقي درياي خزر كه در زمستان يخ‌زده است، مهاجرت مي‌كند و سوراخ كوچكي براي تنفس و سوراخي بزرگ‌تر براي خروج از آب در تكه‌هاي يخ حفر مي‌كند. در اوايل بهار كه يخ‌ها ذوب مي‌شوند، فك خزري به جنوب درياي خزر كه عمق بيش‌تر و آب سردتر دارد، مهاجرت مي‌كند. در اين فصل‌ شماري از فك‌هاي خزري را مي‌توان در آب‌هاي نزديك سواحل گيلان و سواحل شرقي مازندران، مانند ميانكاله و بابلسر، در حالي كه فقط سرها از آب بيرون است، مشاهده كرد.
فك خزري تك‌همسر است، دوره‌ي بارداري آن 11 ماه طول مي‌كشد و هر بار يك يا دو بچه كه هر كدام در حدود 64 تا 79 سانتي‌متر طول و حدود پنج كيلو وزن دارد، در سوراخ‌هايي كه در يخ حفر مي‌كند يا در ميان قطعه‌هاي يخ به دنيا مي‌آورد. مادر حدود چهار تا پنج هفته از بچه‌ها مراقبت مي‌كند و روزي يك بار با شير پر چرب خود كه حدود 12% چربي دارد، به آن‌ها شير مي‌دهد. بچه‌ها سپس به طور گروهي به آب‌هاي عميق و سرد جنوب درياي خزر مهاجرت مي‌كنند، در پنج تا هفت سالگي بالغ مي‌شوند و حدود 30 سال عمر مي‌كنند.
در اويل قرن بيستم جمعيت فك خزري از يك ميليون متجاوز بود. تعداد آن‌ها در دهه‌ي هفتاد ميلادي به حدود 400000، اما در سال 2005 به حدود 111000 رسيد. حدود 20% از كاهش جمعيت را به علت آلودگي‌ها، به ويژه آلودگي دريا به سموم كشاورزي مي‌دانند. در سال‌هاي بين 1997 تا 2000 در حدود 20 تا 30 هزار فك به علت بيماري ويروسي CDV (Canine Distemper Vieus) در مناطق شمالي درياي خزر تلف شدند. تغيير آب و هوا سبب كاهش يخبندان و شكسته شدن زودهنگام يخ‌ها يكي ديگر از عوامل اين كاهش است. فروپاشي اتحاد شوروي و افزايش صيد اين جانور براي به دست آوردن پوست زيبا سبب شده است كه هر ساله هزاران فك را در شمال خزر شكار ‌كنند.
دشمن طبيعي بچه‌هاي اين جانور عقاب است. در ساحل شمالي گرگ‌ها نيز آ‌ن‌ها مي‌كشند. ماهي‌گيران آن‌ها را با كارد يا تبر مي‌كشند يا تعدادي از آن‌ها در تورهاي صيد ماهي‌هاي خاوياري گرفتار و خفه مي‌شوند. ورود نوعي شانه‌دار به درياي خزر و در نتيجه كاهش شديد ماهي كيلكا و صيد بيش از حد، جمعيت آن‌ها را كاهش داده است. در نتيجه، در 100 سال اخير جمعيت آن 90% كاهش داشته است. لذا، اتحاديه بين‌المللي حفاظت از طبيعت (IUCN) در سال 2007 به علت كاهش بيش از 50% از جعيت فك خزري در سه نسل آخر، كاهش جايگاه‌هاي زادآوري و شكار بيش از حد، وضعيت آن را از تراز «آسيب‌پذير» به تراز «در معرض خطر» تغيير داد.

سفر به دل عالم
دسامبر 18, 2009

چندي پيش لوح فشرده‌اي درباره‌ي كرمان و وضعيت‌هاي گذشته و حال آن از دوستان كرماني به دستم رسيد كه در پشت آن دستي با قلم مخصوص نوشته بود: «دل عالم». آن را كه باز كردم ديدم كه عنوان انگليسي لوح را گذاشته‌اند: «Heart of Universe»؛ يعني همان «دل عالم». بي‌درنگ به ياد اين شعرهاي شاه نعمت‌الله ولي افتادم و دو نكته در نظرم آمد:
هرچند که از روی کریمان خجلیم
شک نیست که پرورده‌ي این آب و گلیم
در روی زمین نیست چو «ماهان» جائی
«ماهان» دل عالم است و ما اهل دلیم.
نكته‌ي نخست اين بود كه برخي، بعدها واژه‌ي «كرمان» را به جاي «ماهان» نشاندند تا تفكر شاه نعمت‌الله را گسترش و به محدوده‌ي دل او وسعت بيش‌تر دهند و نكته‌ي دوم كلمه‌ي «كريمان» بود به كنايه از مردم ناحيه‌ي كرمان كه روزگاري ولايت «كريمان» نام داشت، ولي امروزه گروهي از كرماني‌ها اين واژه‌ را كه از لحاظ دستوري اسم است، صفت مي‌پندارند، مردم كرمان را كريم مي‌دانند و در تابلوهايي كه بر در و ديوار و دروازه‌ي شهر آويخته‌اند، ورود ميهمانان را به ديار كريمان خوش‌آمد مي‌گويند.
از شما چه پنهان، ولايت كرمان براي من كه كودكي را در آن گذرانده‌ام و زمينش از خاك پدر و مادر و نياكانم پوشيده است، در واقع همان «دل عالم» است. چه، روزي نيست كه گوشه‌اي از فرهنگ قديم اين سرزمين را به خاطر نياورم، در جمع خانواده و دوستان نقل نكنم و از غناي فرهنگ اين بخش از خاك ايران سخني نگويم يا شبي نيست كه در عالم خواب با پدر و مادرم كه سال‌هاست در دل خاك سرد آن خفته‌اند، گفت و گو نكنم. اگر چه ده‌ها سال است كه از آن سرزمين رخت بربسته‌ام و در دياري ديگر سكونت گزيده‌ام.
بنابراين، در ذهنم سفر به كرمان بازگشت به دل عالم بود، به سرزميني از جنس خشت خام، كاهگل و سقف‌هاي گنبدي.
اما از آن جا كه در بستر زمان همه چيز در تغيير است، ديگر نبايد انتظار همان مي را داشت با همان ساقي. بايد انتظار داشت كه تندباد زمان رفته رفته همه‌ي نقش و نگارهاي كاهگلي را پاك و به جاي آن‌ها نقش‌هاي نويني آفريده باشد.
براي من اما، به نظر ميرسد كه آن دل عالم فقط در عالم خواب و خيال زنده باشد، بلكه در عالم واقع سرزميني كه من در آن چشم باز كرده و رشد يافته‌ام پشت زمان‌ها منقرض شده يا فقط در نقاشي‌هاي رويايي پرويز كلانتري وجود دارد.

كرمان دل عالم است
دسامبر 14, 2009

براي بررسي وضعيت توزيع مجله، بازديد از محيط‌هاي آموزشي و ملاقات و گفت و گو با دوستان و همكاران يعني دبيران زيست‌شناسي استان كرمان، از امروز دو شنبه 23 تا پنج شنبه 26 آذر 86 در استان كرمان خواهيم بود. اميدوارم سفري خوبي در پيش باشد.

زمستان رسيد
دسامبر 3, 2009

شماره‌ي 77، يعني شماره‌ي زمستاني سال 1388 مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي از چاپ خارج شد. در اين شماره كه عكس‌هايي از عكاسان حيات وحش ايران آن را در بر گرفته‌اند، مقالات علمي و آموزشي متعددي به چاپ رسيده است.
سرمقاله به چند مورد اشاره دارد: معيارهاي پذيرش مقاله، المپياد جهاني زيست‌شناسي در سال 1393 در ايران و نگراني از روند رو به رشد انقراض گونه‌ها.
ديدگاه يكي از دبيران زيست‌‌شناسي با عنوان «خواسته‌هاي ما از برنامه‌ي درسي جديد» در صفحه‌بعدي چاپ شده است.
پس از آن گفت و گويي آمده است بسيار دل‌نشين با يكي از دبيران زيست‌‌شناسي اردبيل تحت عنوان «مي‌تواني غوعاي دل بي‌قرارش را بشنوي».
سپس مقاله‌ي تحقيقي در باره‌ي جانوران در كتاب‌هاي كودكان چاپ شده است. عنوان اين مقاله چنين است: «جاي خالي جانورشناسان» كه منظور جاي خالي ايشان در تأليف كتاب‌هاي كودكان است.
چند تجربه‌ي آموزشي از چند دبير زيست‌شناسي در پي آن آمده است: طرز ساختن آشام‌سنج يا پوتومتر، جست و جوي گلوكز فتوسنتزي، تدريس فتوسنتز، مشاهده‌ي اسپرم در مراحل مختلف بلوغ، مقايسه‌ي برش‌هاي ميكروسكوپي ساقه و ريشه‌ي گياهان دولپه‌اي و تك‌لپه‌اي و سرانجام شرحي بر آموزش كلادوگرام و دندروگرام، يا به عبارت ديگر شرحي بر درخت زندگي گوريل و موش و مرغ و غيره مندرج در كتاب زيست‌شناسي پيش‌دانشگاهي كه بسيار سؤال‌برانگيز است.
مطابق معمول نيمه‌ي دوم مجله را مقالات علمي تشكيل داده‌اند: متالوپروتئيناز‌هاي زمينه‌اي، مواد خودتميزشوده، مهره‌داران خشكي‌زي بدون آبشش، فلور منطقه‌ي صائين، miRNA، معماهاي ژنوم، اكتينوميست‌ها، پرسلولي‌شدن ضرورت تكامل، ترانسفورماسيون در باكتري‌ها و كشند سرخ.
گفت و گو با علي مهاجران عكاس حيات وحش، خبر توليد اسپرم آدمي از سلول‌هاي بنيادي روياني و سرانجام بازتاب نظرهاي شما درباره‌ي محتواي مجله و ذكر مقاله‌هاي رسيده.
مطابق روال كار ما، تقريباً نيمي از مجله به مطالب علمي و نيم ديگر به مطالب آموزشي اختصاص دارد. در اين شماره بيش از نيمي از مقالات را دبيران زيست‌شناسي براي دبيران زيست‌شناسي نوشته‌اند.
همه‌ي‌ اين مطالب خواندني براي شماست كه بخوانيد و اگر خواستيد، ايرادات و اشكال‌ها را به خود ما، ولي خوبي‌هايش را به ديگران بگوييد.

اصفهان! مي‌آيم.
نوامبر 8, 2009

از غروب دوشنبه 18 تا ظهر پنج‌شنبه 21 آبان 88 در اصفهان خواهيم بود. هدف برقراري ارتباط با مخاطبان مجله، شركت در جلسه‌هايي با معاونان و نمايندگان توزيع مجلات در مناطق و نواحي آموزش و پرورش اصفهان و بازديد از محيط‌هاي آموزشي است. استان اصفهان يكي از فعال‌ترين استان‌ها از نظر توزيع مجله و نيز مشاركت در توليد محتواي مجله است. اميدوارم بتوانم با همه‌ي دوستان ملاقات و گفت و گو كنم.

پ.ن. برنامه‌ي سفرمان به اصفهان:
سه‌شنبه 19 آبان از 8 تا 16 در مركز تحقيقات معلمان خواهم بود.
چهارشنبه 20 آبان از 8 تا 12 نيز سالن مركز تحقيقات خواهم بود.
پنج‌شنبه 21 آبان از 8 تا 12 در ناحيه‌ي يك خواهم بود.
بعد از ظهرها هم به بازديد از محيط‌هاي آموزشي خواهيم پرداخت.