Archive for the ‘محيط زيست’ Category

نخستین سینمای مستند محیط زیست
ژوئن 7, 2010

Advertisements

فاجعه‌ي بزرگ زيست‌محيطي زمين
ژوئن 4, 2010

فاجعه‌ي بزرگ زيست‌محيطي زمين (نشت نفت بريتيش پتروليوم در خليج مكزيك) در زير نگاه طنزآلود كاريكاتوريست مجله تايم:

سوسن چلچراغ
ژوئن 3, 2010


در آستانه‌ي تابستان هستيم. اگر گذرتان افتاد به استان گيلان يا همان دور و بر هستيد، حتماً از تنها گياه ملي ايران ديدن كنيد. اعلام كرده‌اند كه سوسن چلچراغ، كمياب‌ترين گياه سرزمين‌مان اين روزها به گل نشسته است. يادتان باشد خاصيت اين گياه چنين است كه بازديد از آن اندكي از غم دل مي‌كاهد.
چند سطر آغازين سرمقاله‌ي مجله‌ي تابستان سال گذشته را تحت عنوان يكي داستان است پُر آب چشم، به سوسن چلچراغ اختصاص داده بودم. اميد داشتم كه امسال بتوانم از نزديك آن را ببينم، اما نشد. اگر قسمت شما شد، از طرف من هم تماشا كنيد. به قول عارف «اي بلبلان چون در اين چمن وقت گل رسد، از ما نيز ياد آريد».
اين هم آن چند سطر:

«تابستان وقتي پاي به كشورمان مي‌گذارد كه در نقطه‌اي از قلب سرزمين‌ پهناورمان ايران، گل‌هاي سرنگون، مهتابي و شب‌تابِ كمياب‌ترين گياه زمين شكوفا مي‌شوند. پس بي‌مناسبت نيست كه سخن اين تابستان را در شرحي از اين گياه علفيِ پايا آغاز كنيم كه گروهي نگران، نگين گران‌بهاي طبيعت سرزمين‌مان مي‌خوانندش و در ‌هراس‌ از ناياب شدن‌اش‌اند.
اين نگين گران‌بهاي تنوع زيستي سرزمين‌مان كه «سوسن چلچراغ (Lilium ledebourii)» نام دارد، در سال 1354در نزديكي روستاي داماش از توابع عمارلو از شهرستان رودبار شناسايي شد، در زمره‌ي آثار ملی محیط زیست کشورمان به ثبت رسید و در زيستگاه خود تحت حفاظت قرار گرفت. براي داشتن تصوري از ارزش و اهميت اين گياه، كافي است اندكي بينديشيم كه اين گوهر كمياب به تعداد معدود فقط در همين نقطه از كره‌ي زمين مي‌رويد و به دشواري تكثير مي‌شود.
البته، در اين جا قصد نداريم به معرفي و ويژگي‌هاي سوسن چلچراغ بپردازيم، بلكه غرض بيش‌تر ذكر مثالي از ذخاير زيستي و ايجاد بهانه‌اي براي مرور تنوع زيستي كشورمان و نيز با ارائه‌ي پيشنهادي اشاره به فوريت حفاظت از آن است»…

pdf فرهنگ‌نامه‌ي حيات وحش ايران
آوریل 27, 2010

مي‌توانيد فايل پي‌دي‌اف 17 صفحه‌ي اول فرهنگ‌نامه‌ي حيات وحش ايران (مهره‌داران)، انتشارات طلايي را از اينجا دريافت كنيد (اندازه: در حدود 7ر3 مگابايت).

گور اسب يا گورخر
آوریل 26, 2010

گورهاي افريقايي (Equus zebra) بيشتر اسب هستند تا خر. بنابراين در نوشته‌هاي علمي اگر آن‌ها را گوراسب بنامبم، درست‌تر است. گورخر(Equus hemionus)، همان گور آسيايي است كه شبيه خر است و راه‌راه نيست و در ايران به تعداد بسيار اندك از زخم تير شكارچيان در امان مانده‌اند.
عكس جالبي را دوستان فرستاده‌اند از گور اسب افريقايي:

اين عكس را هم مدتي پيش خودم در باغ وحش تهران از اين كُرّه گورخر گرفته‌ام:

مرغ شاخ‌دار
آوریل 26, 2010

مريم نوشته است كه
… چند روزی است که پرنده‌اي به محله ما آمده! تصویر و صدایش رو ضمیمه این ایمیل کرده‌ام. هر روز صدایش به گوش می‌رسه؛ صبح ها شروع به خواندن می‌کنه و تا ساعت ها هم دست بردار نیست… دیگران تصور می‌کردند كه بايد کبک باشه؛ اما من از کتاب شما حدس می‌زنم یه نوع قرقاول باشه… شما فکر می‌کنید اين چه نوع پرنده‌ای است؟
و عكسي فرستاده است تو اين مايه‌ها (من آن را با عكسي ديگر از همان پرنده عوض كرده‌ام).
مرغ شاخ‌دار
پاسخ: به اين پرنده در فارسي مي‌گوييم «مرغ شاخ‌دار»! ترجمه‌ي نام انگليسي آن (Guinea fowl) مرغ گينه‌اي است و به صورت وحشي در مناطق گرم و خشك افريقا، بويژه افريقاي جنوبي زندگي مي‌كند. نوع پرورشي آن كه مانند مرغ خانگي پرورش مي‌دهند، همان است كه تصويرش را مي‌بينيد و Helmeted Guineafowl نام دارد. مرغ شاخ‌دار البته قرقاول نيست، بلكه هم‌خانواده‌ي قرقاول، كبك و مرغ خانگي (جوجه‌كباب) است.

سینه سرخ
آوریل 14, 2010

سینه سرخ

مشاهده‌ي سلول با قوطي كبريت
آوریل 5, 2010

اين سرمقاله‌اي است كه براي مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي تابستان 89 نوشته‌ام:
در آن صبح آفتابي و خوشِ‌ 25 آذرماه 88 از كرمان به راه افتاديم، از كوه و دَر و دشت گذر كرديم و گردنه‌ي خانه‌سرخ را پشت سر گذاشتيم. آن گاه به آرامي از كنار دامنه‌ي خواب‌آلوده‌ي كوه‌پنج عبور كرديم و به مبادي شهر سيرجان رسيديم. از سه راهي اول كه پيچيديم سمت راست ناگهان با ديدن تابلو اداره‌ي آموزش و پرورش شهرستان سيرجان، به ناگهان ناخواسته و بي‌اختيار در احساسي غريب فرو رفتم؛ گويي قرن‌هاست در زمان سفر كرده‌ام و اكنون به سيّاره‌اي دوردست، اما آشنا وارد شده‌ام.
خودرو متوقف شد و ما سرنشينان، كه به بازديد نحوه‌ي توزيع مجلات آموزشي رشد و ارتباط و گفت و گو با مخاطبان‌مان در ادامه‌ي سفرهاي استاني، راهي استان كرمان شده بوديم، پاي به زمين گذاشتيم. هنوز چند گامي فراتر برنداشته بوديم كه مردي سپيدموي و موقّر را ديديم به استقبال‌مان مي‌آيد. پس از سلام‌ها، عليك‌ها و تعارف‌هاي معمول، رييس گروه، رو به آن مرد مو‌سپيد در حالي كه دستش را به نشانه‌ي معرفي به سوي من دراز كرده بود، نام مرا بر زبان راند. مرد سپيد موي با لبخندي مهربان، سر به زير و آهسته رو به من نجوا كرد كه: «مي‌شناسم! ايشان معلم ما بوده‌اند».
به چشمانش نگاه كردم. در زير برف حاصل از گذر زمان خيلي زود آن نوجوان پر شور را شناختم. اما آن برف به نشانه‌ي تغيير در گذر زمان مرا به گذشته‌اي دور فرا ‌‌خواند، به زماني بسيار دور، به نقطه‌اي در جواني من و نوجواني او. پرسيدم: «بيست سالي شيرين از آن روزگار مي‌گذرد، مگر نه؟». با لبخند پاسخ داد: «سي سالي شيرين از آن روزها مي‌گذرد»!
يادم آمد، گويي همين ديروز بود. دبيرستان ابن‌سينا يكي از دو دبيرستان شهر بود و آن تخته‌ي سياه كلاس در زير سقف‌هاي گنبدي كاهگلي به حوض رنگ مي‌مانست با گچ‌هايي از رنگ‌هاي مختلف در پاشويه‌اش. اين حوض رنگارنگ هر روز به رنگي درمي‌آمد. يك روز نوبت مي‌رسيد به بساك و تكوين دانه‌هاي گرده‌ي زرد در كنار كاسبرگ‌هاي سبز و گلبرگ‌هاي گل‌بهي و ديگر روز به گويچه‌هاي سرخ خوني در كنار رشته‌هاي زرد و سفيد بافت هم‌بند. به جز كاغذ و قلم، گچ‌هاي سفيد و رنگي تنها ابزارهاي آموزشي و كمك آموزشي ما بودند كه تنوع رنگ‌‌، تنها تفاوت‌شان بود.
يادم آمد، روزي از آن روزها در ميانه‌ي درس، دانش‌آموزي سؤالي ساده ولي عجيب مطرح كرد. او پس از مشاهده‌ي تصويري از سلول در كتاب درسي، ناگهان آهسته غريد كه حالا از كجا معلوم كه اين شكل‌ها راست و درست باشد؟ البته، بگذاريد همين جا اقرار كنم كه در آن لحظه گر چه همه‌ي استعدادها و تجربه‌هاي اندك معلمي‌ام را به كار گرفته بودم، اما از شما چه پنهان، نتوانستم نوعِ پرسش اين دانش‌آموز را تشخيص دهم؛ ندانستم از سر كنجكاوي است كه مي‌پرسد يا به قول معروفِ آن روزها، براي ايجاد تنوع! در آن لحظه اما، تنها چيزي كه به نظرم رسيد، آن داستان معروف بود: كسي در پاسخ به كسي ديگر كه در جست و جوي مركز كره‌ي زمين بود، گفت: مركز كره‌ي زمين درست همين جايي است كه ميخ طويله‌ي الاغ من در زمين فرو رفته است. قبول نداري خودت اندازه بگير.
در آن لحظه به سرم زد كه نزد دانش‌آموزان پيشنهادي مطرح كنم. بدانان گفتم حالا كه ميكروسكوپ نداريم تا با آن سلول‌ها را ببينيم، بياييد خودمان يك ميكروسكوپ بسازيم و وسيله‌اي براي درشت‌تر نشان دادن اشيا درست كنيم، به اندازه‌اي كه حداقل هسته‌ي سلول را به ما نشان دهد. مطرح كردن اين پيشنهاد شد مثل انداختن كبريتي در انبار جاز[1]. نه، بهتر است بگويم، مثل آتشفشاني شد كه ناگهان فوران مي‌كند. كلاس شد صحنه‌ي آن چيزي كه امروزه به آن مي‌گويند «بارش مغزي[2]»: با يك ذره‌بين بزرگ مي‌شود؟ با دو تا ذره بين كه حتماً مي‌شود! چطور است دنبال سلولي بگرديم كه بزرگ باشد. راستي، تخم مرغ چطور است[3]؟…
عجله‌اي در كار نبود. قرار گذاشتيم هفته‌ي آينده در همان زنگ هر كس روي آن چه به نظرش مي‌رسد، بيش‌تر فكر كند يا اگر توانست، وسيله‌اي ابتكاري طراحي يا اجرا كند و به كلاس بياورد.
به هفته نكشيد. سه روز بعد اما، آن چه مي‌ديدم به معجزه مي‌مانست. يكي از دانش‌آموزان طرحي از وسيله‌اي بسيار ساده، اما كارآمد با خود به كلاس آورده بود. پرسيدم: «اما قرارمان هفته‌ي آينده بود، چرا عجله كردي؟ مگر گوش نمي‌دادي در آن موقع كه مي‌گفتم»؟ كه گفت: «چرا، گوش مي‌دادم، اما صبر نمي‌توانستم بكنم. پريشب و ديشب در مجموع چهار ساعت هم نخوابيدم. وسوسه‌ي ساختن ميكروسكوپ دست از سرم برنمي‌داشت آقا»! و شگفتا او همان بود كه در خواندن و حفظ كردن مطالب شيرين زيست‌شناسي چندان خود را علاقه‌مند و كوشا نشان نمي‌داد. وسوسه‌ي او اين انديشه را در من ايجاد كرد كه آموختن نظري و آموختن عملي با هم فرق دارند، گويي از جنس هم نيستند و رويكردها و راهكار متفاوت دارند. به گونه‌اي كه اين دو را نبايد با هم مقايسه كرد.
باري، وسيله‌ي بسيار ساده و ابتكاري اين دانش‌آموز متوسط را سال‌ها بعد، در حضور جمعي بزرگ از دبيران زيست‌شناسي كشور كه براي گذراندن دوره‌اي كارآموزي در تهران جمع شده بودند، رونمايي و برمَلا كرديم. خوب به ياد دارم در آن روز گرم تابستاني در نزد ايشان به ضرورتِ نشان دادن هاگ‌هاي سرخس به دانش‌آموزان تأكيد مي‌كردم. از پيش مي‌دانستم كه بسياري از ميان جمع برخواهند خاست كه ما ميكروسكوپ از كجا بياوريم؟ در مدرسه‌ي ما ميكروسكوپ وجود ندارد، يا خراب است. و من ‌چون بازيگري در ميان جمع خود را متعجب و پشيمان از پيشنهاد جسورانه‌ام نشان دادم. جمعيت از مشاهده‌ي اين حالت پشيماني به وجد آمد و هر كس سخني از كمبود امكانات آموزشي و كمك‌آموزشي در مدرسه خود گفت. چاره‌اي نبود، جز شنيدن همه‌ي آن‌ها. اما اين معلم حقير كه در آن لحظه به هدفي، به بازيگري روي آورد بود، در شب قبل از آن وسايلي را كه براي ساختن ميكروسكوپ ابداعي آن دانش‌آموز سيرجاني لازم بود، از بقالي رو به روي خانه خريداري كرده بود: تعدادي قوطي كبريت كه آن‌ها را از چوب كبريت‌ خالي كرده بود، نوار چسب، تعدادي تيغ. مقداري طلق بي‌رنگ و شفاف، يك عدد پياز و چندين برگ هاگينه‌دار سرخس هم آماده داشت.
باري، آن روز معلماني كه همگي زيست‌شناسي را در دانشگاه خوانده‌ و لابد بارها با ميكروسكوپ‌هاي دانشگاهي سلول را مشاهده كرده بودند، شگفت زده با يك قوطي كبريت خالي به مشاهده‌ي سلول پياز و هاگ سرخس پرداختند. همان كارستاني كه آن دانش‌آموزان سيرجاني ده‌ها سال پيش در آن روز زيباي پاييزي كردند[4]!
يادم آمد آن روزهاي زيباي پايان اسفندماه هم! همراه با دانش‌آموزان‌مان به سفري علمي رفته بوديم به ناحيه‌ي گرمسيري جنوب آن شهرستان، نزديكِ حاجي‌آباد. جوانانه در جست و جوي گياهان نورسته‌ي اسفندماه خوش خوش و گلچين گلچين تا نزديكي‌هاي خيمه و خرگاه چادرنشينان رفتيم. پيش كه مي‌رفتيم، از زير هر بوته خرگوشي، خارپشتي، كبكي،يا تيهويي هراسان به ديگر سو مي‌گريخت و گورخرهاي آسيايي گَلّه گُلّه از دور در حركت بودند. پيرزني چادرنشين كه در آستانه‌ي چادر ايستاده بود، با مشاهده‌ي نسل جوان و نوجوان كه وقت خود را صرفِ در آوردن ريشه‌ي نمونه‌هاي گياهي از درون خاك مي‌كنند، با دست مساحتي به اندازه‌ي تقريبي يك متر مربع روي زمين رسم كرد و به گويش عشايري خود به ما گفت: «دست نگه داريد. يك ماه بعد بياييد. من از اين اندازه از همين زمين يك بغل گل برايتان خواهم چيد كه در آن از هيچ نوع گُلي دوتا نباشد. مي‌ترسم بچه‌اي نسل گياهي را براندازد». شگفتا! او كه فقط در دامان طبيعت درس آموخته بود، سال‌ها پيش از برگزاري كنفرانس زمين در ريودوژانيروي برزيل[5]، تنوع زيستي[6]، غناي گونه‌اي[7] ، فراواني نسبي گونه‌ها[8] و لزوم حفاظت از آن‌ها را به زباني ساده بيان مي‌كرد! مي‌انديشيدم با خود: اكنون از آن تنوع زيستي چه مانده است پايدار؟
آن مرد سپيد موي مرا به نام صدا كرد. ناگهان به خود آمدم و از دريايي كه داشت مرا در خود غرق و از جمع دور مي‌كرد، پاي بيرون گذاشتم. خوشبختانه، هنوز در محوطه‌ي اداره‌ي آموزش و پرورش سيرجان ايستاده بوديم و چند ثانيه‌ بيشتر نگذشته بود. من كه هميشه از آن مي‌ترسيدم به سرنوشت آن دوست سرد و گرم چشيده‌اي دچار شوم كه هر وقت احوالش را مي‌پرسي، بي‌درنگ روي يكي از چند فايل‌ خاطره‌ي درون ذهنش كليك و آن را باز مي‌كند و بي‌توجه به حوصله ي شنونده، هر چه درون دارد بيرون مي‌ريزد، از آن خوشحال شدم كه حداقل بلند بلند فكر نكرده‌ام و همه‌ي آن چه نوشتم فقط در ذهن مرور كرده بودم!
آه، ديديد چه شد؟ از همه چيز گفتم، الا از جلسه‌اي كه در سيرجان با جانشينان جوان خود درباره‌ي مجله‌ي رشد آموزش زيست‌شناسي داشتم. بگذريم، مي‌ترسم حوصله‌ي شنيدنش را نداشته باشيد! پس بگذاريد بماند تا به عمل كار برآيد.

سردبير

[1] بوته‌اي كه به آساني آتش مي‌گيرد و در سيرجان براي برافروختن آتش اوليه‌ي تنور از آن استفاده مي‌كردند.
[2] Brain storming
[3] عوام به احتمال زياد، به علت شباهت ظاهري تخم‌مرغ به سلول، آن را به نادرست يك سلول مي‌پندارند. مثلاً، شوربختانه، چند سالي است بدون آن كه آب از آب تكان بخورد، اين پندارِ نادرست در صفحه‌ي 158 كتاب درسي علوم تجربي سال اول راهنمايي جا خوش كرده است!
[4] گونه‌اي پيشرفته‌تر از اين نوع ميكروسكوپ ساده را در اين نوشته معرفي كرده‌ايم: آزمايشگاه آسان، رشد آموزش زيست‌شناسي، شماره‌ي 63، تابستان 1385.
[5] در سال 1992 كنفرانس سران زمين در شهر ريودوژانيرو برزيل برگزار شد. تنوع زيستي و اهميت آن در پايداري اكوسيستم‌ها در اين كنفرانس به بحث گذاشته شد و گروهي اين كنفرانس را زادگاه علم تنوع زيستي مي‌دانند.
biodiversity[6]
species richness [7]
Relative abundance of species[8]

اخراج از مركز طبيعت
مارس 5, 2010

شواهدي وجود دارد كه نشان مي‌هند نابودي تمدن مايا يك علت بيشتر نداشت و آن فرسايش خاك بود. يعني تخريب يكي از اجزاي طبيعت (خاك) باعث نابودي يك تمدن شده است. شايد شما هم شك نداشته باشيد كه آدمي دست به تخريب طبيعت مي‌زند و با اين كار خود و همه‌ي موجودات زنده‌ي ديگر را به پرتگاه نابودي نزديك‌تر مي‌كند.
اما ظاهراً برخي افراد هنوز به اين واقعيت چندان باور ندارند، آنان آدمي را در مركز آفرينش مي‌پندارند كه در پيرامون او نعمت‌هاي بي‌كران و بي‌پايان فراوان است و معتقدند كه اصلاً آدمي آفريده شده است تا آن جا كه مي‌تواند از طبيعت بهره كشي و در آن دخالت كند. در حالي كه پژوهش‌هاي بوم‌شناختي عكس اين را مي‌رسانند.
يكي از كوشش‌هاي علم‌ورزان و دانشمندان همواره آن بوده است كه به آدمي بفهمانند كه او در مركز اين جهان جاي ندارد، بلكه يكي از اجزاي طبيعت است و ضعف هر يك از اجزاي طبيعت به ضعف آدمي و حتي نابودي او منجر مي‌شود. داروين نيز چنين مي‌انديشيد و جان جانانِ تئوري انتخاب طبيعي او هم همين بود. يعني او مي‌گفت كه همان قانون‌هايي كه در طبيعت براي همه‌ي موجودات زنده حكم‌فرما هستند، شامل آدمي هم مي‌شوند و آدمي از دايره‌ي قوانين طبيعت بيرون نيست.
امروز در جايي ترجمه‌اي خواندم از يكي از نوشته‌هاي Carl Sagan فضانورد امريكايي. جالب بود، اما خودم قبلاً آن قسمت را براي كاري ترجمه كرده بودم. ترجمه‌ي خودم را در اين جا مي‌آورم. ببينيد كه او تصوير كره‌ي زمين را در فضاي تاريك، در كتاب خود تحت عنوان «نقطه‌ي آبي كم‌رنگ»، چه زيبا و دل‌نشين توصيف كرده است:

نقطه‌ي آبي كم‌رنگ
يك بار ديگر به این نقطه نگاه کنید. خانه در آن است. ما در آن‌ايم. همه‌ي کسانی که دوست دارید٬ همه‌ي کسانی که می‌شناسید٬ همه‌ي کسانی که تا كنون چیزی در باره‌شان شنیده‌اید٬ همه‌ي کسانی که تا كنون وجود داشته‌اند٬ زندگی را در این جا سپری کرده‌اند. همه‌ي خوشی‌ها و رنج‌های ما در همین نقطه جمع شده‌اند. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگان‌شان از درستي آن‌ها کاملا» مطمئن بوده اند٬ همه‌ي شكارها و شکارگران٬ همه‌ي قهرمانان و بزدلان٬ همه‌ي آبادگران و ویران کنندگان تمدن٬ همه‌ي پادشاهان و همه‌ي رعایا٬ همه‌ي زوج‌هایِ جوانِ عاشق٬ همه‌ي پدران و مادران٬ کودکان امیدوار، مخترعان و كاشفان٬ همه‌ي معلمان اخلاق٬ همه‌ي سیاستمداران فاسد٬ همه‌ي سوپرستارها٬ همه‌ي رهبران بزرگ٬ همه‌ي قدیسان و گناهکارانِ تاریخِ گونه‌ي ما٬ در اين نقطه زیسته‌اند٬ در این ذره‌ي غبار که در فضای بیکران در مقابل پرتوهاي خورشیدي شناور است.
زمین ذره ای خُرد در پهنه‌ي گسترده‌ي جهان است. به رودهای خون که امپراطوران و ژنرال‌ها، البته با عظمت و فاتحانه، بر زمین جاری كرده‌اند٬ بیاندیشید. اینان فقط اربابان لحظه‌هايي از قسمت کوچکی از این نقطه بوده‌اند. به ستم‌هاي بی‌پایانی بيانديشيد كه ساکنان گوشه‌ای از این نقطه٬ از ساکنان گوشه‌اي دیگر كشيده‌اند؛ اينان بدفهمي‌ها را تا چه اندازه تكرار مي‌كنند، چقدر به کشتن یکدیگر مشتاقند و چه دشمني پرشوري با هم دارند!
اين نور كم‌رنگ موقعيت ما٬ تصور خودمهم‌بینی بی‌پایان ما٬ توهم موقعیت ممتاز ما را در پهنه گیتی٬ به چالش مي‌كشد. سیاره‌ي ما نقطه‌اي تنها در دامن تاریک کهکشان‌هاست. در این تیرگی و گستردگي بی‌پایان٬ هیچ نشانی از کمک از جایی نيست تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد.
زمین تنها جای شناخته شده براي زیستن است. هیچ جای ديگری نیست، حداقل در آینده نزدیک، که گونه‌ي آدمي بتواند به آن مهاجرت کند. دوست داشته باشيم يا نه، زمین تنها جایی است که می‌توانیم روی آن بایستیم .
گفته شده که فضانوردی تجربه‌ای شخصیت‌ساز است که آدمي فروتن می‌كند. شاید هیچ تصویری بهتر از این تصوير دوردست از جهان ما، غرور ابلهانه و نابخردانه گونه‌ي آدمي را در دنیای کوچک‌اش به نمایش نگذارد. به باور من این تصویر تأکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه‌ای که تاکنون شناخته‌ایم.

يك جمله هم ديدم از نیل آرمسترانگ كه اولین انساني بود كه در ۲۰ ژوئیه‌ي ۱۹۶۹ بر کره‌ي ماه فرود آمد. او در يكي از يادداشت‌هايش، از خاطره‌ي آن روز چنين نوشته است:

…ناگهان متوجه شدم كه آن دانه‌ي كوچك، زيبا و آبي [در آسمان] كره‌ي زمين است. انگشت شستم را در برابرش قرار دادم و يك چشم را بستم. زمين پشت انگشتم پنهان شد. [دراين هنگام]خودم را غول احساس نكردم. [بلكه]احساس كردم بسيار بسيار كوچكم…

ادعاي علمي، نظر عوامانه
ژانویه 22, 2010


اندكي به اين پرنده‌ي زيبا، آشيانه‌ي ساده‌ و جوجه‌هايش توجه كنيد. در وصف اين منظره بسيار مي‌توان نوشت. كافي است اندكي به صحنه نگاه كنيم و سپس با توجه به زمينه‌ي دانش و تجربه‌اي كه داريم، قلم بر كاغذ بچرخانيم و آن انديشه و تجربه را نزد همگان آشكار كنيم.
مي‌توانيم هم چيزي ننويسيم، آن گاه است كه به مصداق ضرب‌المثل «ديكته‌ي نانوشته غلط ندارد»، كسي نمي‌تواند بر ما ايراد و اشكالي بگيرد كه مثلاً چرا اين گونه فكر كرده‌ايم. چون عالمِ خيال، جهاني پنهان، اما بي حد و مرز درون هر يك از ماست.
اما اگر نوشتيم، آن گاه آن فكر و انديشه را در تاريخ ثبت كرده‌ايم به طوري كه مهار آن ديگر در اختيار و اراده‌ي ما نخواهد بود. از آن بالاتر كسي كه آن را مي‌خواند، درباره‌ي ما داوري خواهد كرد و اگر در اين داوري به هر علت در دل اتهامي به ما نسبت دهد، پاك كردن آن اتهام، هر چند ناروا، بسيار دشوار و گاه ناممكن خواهد بود.
حالا اگر ما آدم بي‌ادعا يا كم‌ادعايي باشيم، به احتمال زياد خواننده‌اي كه نوشته‌ي ما را مي‌خواند، چندان بر ما سخت نخواهد گرفت؛ اما به عكس اگر اين طور نباشد و خواننده از ما انتظار خبر، گزارش يا تحليل علمي داشته باشد، اما به عكس با نظري عوامانه رو به رو شود، آن وقت اعتماد را از ما كاهش خواهد داد.
خوب، بهتر است برويم سر اصل مطلب. اين عكس چندي پيش در اين جا منتشر شد. اما در يكي از وب‌لاگ‌هاي فارسي كه نويسنده‌ي به نسبت ادعادار و خواننده‌ي به نسبت بسيار هم دارد، با لحني جدي و توضيحي غير علمي نقل شد؛ كه مثلاً اين پرنده چون از اول اشتباه كرده و آشيانه‌اش را روي ناودان ساخته است، حالا بدن خود را تا چند برابر بزرگ كرده، با بدن خود راه آب را سد كرده است تا آب آشيانه‌اش را نبرد و چنين و چنان! در حالي كه در تصوير به وضوح از باران و آب خبري نيست و هم‌چنين آشيانه به روشني بالاتر از سطح آب ناودان قرار دارد، به طوري كه اصلاً در معرض خطر آب نيست و از همه مهم‌تر اگر به مفاهيم ساده‌ي رفتارشناسي آشنا باشيم، مي‌دانيم كه پرندگان در چنين مواردي از روي محرك‌هاي نشانه پاسخ مي‌دهند و از تعقل در اين مورد ناتوان‌اند، نمونه‌اش كوكوست كه درباره‌اش مدتي پيش در همين جا نوشتم. به علاوه، اگر چه رفتارهاي دگرخواهانه‌ي بسياري را در پرندگان مي‌شناسيم، اين يكي را نمي‌توانيم در زمره‌ي رفتارهاي دگر‌خواهانه (فداكارانه=altruism) قرار دهيم.
من در اين جا البته كه نمي‌خواهم نويسنده‌ي آن وب‌لاگ را به قول معروف شماتت كنم. به همين علت نشاني آن وب‌لاگ را نمي‌نويسم و نوشته‌اش را هم به مضمون نقل كردم تا از اين جا قابل جست و جو نباشد (اگر چه بموقع تذكر مؤدبانه‌اي برايش نوشتم، اما نظر اين حقير ظاهراً تأثيري نداشت). بلكه قصدم در اين جا طرح موضوع است، نه متهم كردن اشخاص (كه رسم زمانه‌ي ماست) و به ويژه كه ديدم موضوع دارد بيخ پيدا مي‌كند و مثل ويروسي يكي يكي وب‌لاگ‌هاي دوستان و همكاران زيست‌شناسي ما را كه بدون روا داشتن اندكي انديشه مطالب ايشان را عيناً كپي و در بلاگ خود پيست مي‌كنند، در بر مي‌گيرد (تازه، مطلب غيرعلمي ديگري هم ديدم كه ايشان به آن وب‌لاگ افزوده و آن داستان تخيلي شيري است كه پس از دريدن شكار و مشاهده‌ي جنين در رحم آن، از كرده‌ي خويش پشيمان مي‌شود و از غصه مي‌ميرد).
اما بشنويد درباره‌ي اين پرنده‌ي زيبا كه از قضا از پرندگان فراوان سرزمين‌مان است. ما آن را توكاي باغي مي‌ناميم و نام علمي‌اش هست Turdus philomelos. توكاي باغي البته مهاجر و در ايران زمستان گذر است(در شمال كشور گاه در همه ي سال يافت مي‌شود). در ايران به ندرت زادآوري مي‌كند و بدين سبب عكس مورد نظر آشكارا اروپايي است. توكاي باغي آوايي خوش دارد كه اين روزها در مناطق طبيعي و باغ‌هاي كشورمان طنين انداز است. اگر نوع اتصال اينترنت‌تان مرغوب است، بد نيست آواي خوشش را در كنار جاده‌اي پر رفت و آمد از اين جا بشنويد تا قضيه‌ي آن وب‌لاگ‌ها را از ياد ببريد و فراموش كنيد. اگر هم مي‌خواهيد درباره‌‌ي توكاي باغي بيشتر بدانيد، برويد به صفحه‌ي خاص آن در ويكيپديا كه در آن جا به تفصيل نوشته‌اند.