سوسن چلچراغ

ژوئن 3, 2010 - 2 پاسخ


در آستانه‌ي تابستان هستيم. اگر گذرتان افتاد به استان گيلان يا همان دور و بر هستيد، حتماً از تنها گياه ملي ايران ديدن كنيد. اعلام كرده‌اند كه سوسن چلچراغ، كمياب‌ترين گياه سرزمين‌مان اين روزها به گل نشسته است. يادتان باشد خاصيت اين گياه چنين است كه بازديد از آن اندكي از غم دل مي‌كاهد.
چند سطر آغازين سرمقاله‌ي مجله‌ي تابستان سال گذشته را تحت عنوان يكي داستان است پُر آب چشم، به سوسن چلچراغ اختصاص داده بودم. اميد داشتم كه امسال بتوانم از نزديك آن را ببينم، اما نشد. اگر قسمت شما شد، از طرف من هم تماشا كنيد. به قول عارف «اي بلبلان چون در اين چمن وقت گل رسد، از ما نيز ياد آريد».
اين هم آن چند سطر:

«تابستان وقتي پاي به كشورمان مي‌گذارد كه در نقطه‌اي از قلب سرزمين‌ پهناورمان ايران، گل‌هاي سرنگون، مهتابي و شب‌تابِ كمياب‌ترين گياه زمين شكوفا مي‌شوند. پس بي‌مناسبت نيست كه سخن اين تابستان را در شرحي از اين گياه علفيِ پايا آغاز كنيم كه گروهي نگران، نگين گران‌بهاي طبيعت سرزمين‌مان مي‌خوانندش و در ‌هراس‌ از ناياب شدن‌اش‌اند.
اين نگين گران‌بهاي تنوع زيستي سرزمين‌مان كه «سوسن چلچراغ (Lilium ledebourii)» نام دارد، در سال 1354در نزديكي روستاي داماش از توابع عمارلو از شهرستان رودبار شناسايي شد، در زمره‌ي آثار ملی محیط زیست کشورمان به ثبت رسید و در زيستگاه خود تحت حفاظت قرار گرفت. براي داشتن تصوري از ارزش و اهميت اين گياه، كافي است اندكي بينديشيم كه اين گوهر كمياب به تعداد معدود فقط در همين نقطه از كره‌ي زمين مي‌رويد و به دشواري تكثير مي‌شود.
البته، در اين جا قصد نداريم به معرفي و ويژگي‌هاي سوسن چلچراغ بپردازيم، بلكه غرض بيش‌تر ذكر مثالي از ذخاير زيستي و ايجاد بهانه‌اي براي مرور تنوع زيستي كشورمان و نيز با ارائه‌ي پيشنهادي اشاره به فوريت حفاظت از آن است»…

Advertisements

زیست‌شناسی تکوینی و سلول‌های بنیادی

مه 29, 2010 - 3 پاسخ

بالاخره نخستین مدرسه‌ی تابستانی پژوهشگاه رویان هم با عنوان زیست‌شناسی تکوینی و سلول‌های بنیادی ثبت نام را آغاز کرد. 21 تیرماه (به زبان فارسی) و 22 تا24 تیرماه (به زبان انگلیسی)، در پژوهشگاه رویان. موضوعات: سلول‌های بنیادی، سلول‌های زاینده، اپی‌ژنتیک، جنین‌شناسی پیش از لانه‌گزینی. اطلاع بیشتر: اینجا.

مدرسه‌اي متصل به تراكتور

مه 27, 2010 - 7 پاسخ

رايانامه، يعني ايميلي از يكي از دوستان رسيد كه جالب بود. در آن نوشته بود:
گرگان – دانش آموزان عشایر دبستان خرد در منطقه‌ي گنبدکاووس در شرایط بسیار سخت و با کمترین امکانات آموزشی در اتوبوسی که با تراکتور حمل می‌شود، به تحصیل ادامه می‌دهند.
و چندتا عكس جالب كه يكي از آن‌ اين است (با سپاس از ايشان):

با عشق ترجمه كرده‌ام

مه 25, 2010 - 6 پاسخ

شايد بعضي از دوستان از مشاهده‌ي كتاب رماني كه اين جانب ترجمه كرده‌ام، قدري تعجب كنند. جاي تعجب هم دارد، چون تا حالا به جز علوم و آموزش آن كار ديگري منتشر نكرده‌ام. اما ديروز در اين رابطه اتفاق عجيبي افتاد:
به ياد دارم سوم خرداد 1369، يعني درست بيست سال پيش را. در اين روز كتابي را كه ترجمه‌اش به پايان رسيده بود، بي‌خبر از بازي‌هاي پنهان كه در پرده بود، به دوست ويراستارم دادم تا ويرايش كند. اما به علت مسافرتِ من، رشته‌ي دوستي‌مان گسسته شد و كتاب نزد اين دوست ويراستار ماند.
حدود ده سال پيش بار ديگر اين دوست را پيدا كردم، اما او به ياد نداشت كه كتاب را چه كرده يا كجا گذاشته است.
از آن به بعد منتظر فرصتي بودم كه بار ديگر آن را ترجمه كنم، اما مشكل آن بود كه خودم اصل كتاب را پيدا نمي‌كردم. بارها در جست و جوي آن انباري خانه‌مان را زير و رو كردم، اما هر بار خسته و خاك‌آلود از آن بيرون شدم، بي‌نتيجه.
ديروز اما، درست در بيستمين سالگرد تحويل اين كتاب، آن دوست عزيز ترجمه‌ام را كه پيدا كرده بود، برايم آورد.
نمي‌دانيد چقدر خوشحال شدم. ديروز درست در بيستمين سالگرد، گمگشته‌اي را كه اميد بازيافتن آن را از دست داده بودم، دوباره پيدا كردم.
دست‌نوشته‌ها مرا به ياد بيست سال پيش انداخت؛ زماني كه كتاب را با عشق ترجمه مي‌كردم.
عنوان كتاب هست «ولگردها» و نويسنده‌ي آن ايوان وازوف نويسنده‌ي بلغار (1921-1850) است. داستان آن تصويري واقعي از زندگي مهاجران سياسي بلغار در روماني است در سال‌هاي آخر استيلاي ترك‌هاي عثماني.
در آن زمان از اين نويسنده‌، كتاب «درزير يوغ» به ترجمه‌ي محمد قاضي منتشر شده بود. به همين علت ملاقاتي داشتم با جناب قاضي. در آن ملاقات آقاي محمد قاضي كه به سختي و با دستگاه خاصي سخن مي‌گفت، مرا به ترجمه‌ي اين كتاب ترغيب و تشويق كرد. يادش گرامي باد. محمد قاضي سال‌هاست كه روي در نقاب خاك كشيده است. من اين شعر ايوان وازوف را كه به نظرم خيلي جالب آمده است، از مقد‌مه‌ي كتاب به ترجمه‌ي خودم به ياد او نقل مي‌كنم در اين جا كه بماند به يادگار:

روزگاري خواهد آمد كه من نيز نخواهم بود
در آن روزگار كه خاك گورم را علف‌ها سبزپوش كرده‌اند،
گروهي برايم مرثيه مي‌خوانند و گروهي ديگر ناسزايم مي‌گويند
مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

بس نام‌هاي پرافتخار را
جاروي زمان محو
و گل‌هاي وحشي پنهان مي‌كنند
اما مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

پس از من نفرت هم‌چنان وحشيانه خواهد غريد
اما خشم و حسد مرا تكان نخواهد داد
من آسوده به آينده مي‌نگرم
و مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

سرودهايم پژواك روح مردم‌اند
نخواهند مُرد تا قلبي مي‌تپد
در سرزمين‌هاي آزاد، در غم و در شادي
مردم سرودهايم را مي‌خوانند.

انسان‌ها و قورباغه‌ها

مه 22, 2010 - 5 پاسخ

اين خبر (شباهت عجيب ژنتيكي انسان و قورباغه) به نظرم عجيب آمد. هر چه جست‌وجو كردم، مطلبي در تأييد آن پيدا نكردم. از نوع ترجمه حدس زدم كه احتمالاً نوعي شوخي است. كسي مي‌داند در اين باره احياناً؟ اگر مي‌دانيد، لطفاً راهنمايي كنيد كه سپاس.

سلول مصنوعي يا ژنوم مصنوعي؟

مه 21, 2010 - 4 پاسخ

زيست‌شناسان منتظرش بودند، اما براي مردم غيرزيست‌شناس خبري ناگهاني و مهم بود. امروز يك بار ديگر كريگ ونتر در دنياي زيست‌شناسي گرد و خاك راه انداخت و آن را به انقلابي علمي نزديك‌تر كرد. يادتان هست كه چند سال پيش همين كريگ ونتر در پروژه‌ي ژنوم آدمي چه كار بزرگي انجام داد و بعدش هم چه الم‌شنگه‌اي به پا كرد؟ حالا آمده است به حوزه‌ي حيات مصنوعي وارد شده و اعلام كرده است كه باكتري جديدي ساخته است.
البته كه ونتر كار بزرگي انجام داده به طوري كه امروز را در تاريخ پيشرفت‌هاي زيست‌شناسي به ثبت رسانده است. اما در واقع كار او غيرمنتظره نبوده است. تيم او در واقع ژنومي مصنوعي ساخته و آن گاه آن را به درون باكتري‌اي كه ژنوم‌اش را خارج كرده بودند، وارد كرده است. باكتري جديد شروع به تقسيم كرده و شده است باكتري جديدي كه ژنوم آن را آدمي طراحي كرده است.
بي‌گمان اين كار بسيار بحث انگيز خواهد شد. گروهي آن را انقلاب علمي، اما گروهي ديگر آن را دخالت در طبيعت و موجب تخريب محيط زيست خواهند دانست.
به نظر من علم راه خود را خواهد رفت، جَوّگير نخواهد شد و به كاربردهاي مثبت و منفي بعدي نوآوري‌ها هم كاري نخواهد داشت.

پ.ن. ديروز مجله‌ي ساينس درخواست كرده بود كه مردم سؤال‌هاي خودشان را از طريق وب‌سايت‌، ايميل يا فيس‌بوك مطرح كنند. حالا Elizabeth Pennisi خبرنگار علمي و Mark Bedau كه فيلسوف و سردبير مجله‌ي زندگي مصنوعي است، در اينجا به چند تا از پرسش‌ها پاسخ داده‌اند. پرسش‌ها جالب‌اند:
– آيا اين پيشرفت واقعاً به معني خلق حيات جديد است؟
– آيا اين فناوري به آدمي كمك مي‌كند كه طول عمر خود را افزايش دهد؟ آيا در درمان بيماري‌هايي مانند ديابت به ما كمك مي‌كند؟
– آيا اين سلول مصنوعي مي‌تواند زادآوري كند؟ اگر مي‌تواند، سلول‌هاي دختر زنده‌ماندني هستند؟
– اگر اين باكتري‌ها به طور اتفاقي به محيط زيست‌ راه يابند، چه روي مي‌دهد؟ آيا اقدامات پيشگيرانه انجام شده است؟
– آيا فقط DNA مواد هسته‌اي را جانشين كرده‌اند يا DNA ميتوكندريايي را هم؟ تا خلق سلول كامل چقدر فاصله داريم؟
– آيا اين يافته‌ي علمي با مفهوم‌هاي آفرينش حيات و روح در تضاد است؟
– جايگاه اين باكتري در رده‌بندي كجاست؟ اين باكتري به كدام گونه تعلق دارد؟
– نظر سياست‌گذاران چيست يا چگونه بايد باشد؟ آيا طرح‌هايي براي پيشرفت و كنترل اين نوع از پژوهش‌ها و نشان دادن پي‌آمدهاي آن وجود دارد؟
– آيا «سنتزDNA» اكنون مسئله‌اي حل شده است؟ آيا مي‌توان با اطمينان رشته‌اي DNA ساخت كه كارهاي شكسپير به طور كامل، بدون توجه به عملكرد ژنتيك روي آن موجود باشد؟

تقدير

مه 16, 2010 - 12 پاسخ

اين تقديرنامه را به مؤلفان، مترجمان، ويراستاران، گرافيست‌ها، عكاسان و خوانندگان خوب و وفادار مجله كه همواره در بهبود آن به من كمك بسيار مي‌كنند، تقديم مي‌كنم.

بي‌مهريِ بسيار به يار مهربان

مه 14, 2010 - 6 پاسخ


براي من يكي از دشوارترين كارها بازديد از بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران بود.
دشوارترين نه بدان سبب كه براي يافتن جاي پارك خودرو دو ساعت و نيم سرگردان بودم و دست آخر به علت پيدا نكردن جاي پارك به توصيه‌ي مسئول پارگينگي كه به زحمت توانسته‌بودم به درون آن راه يابم، مجبور شدم خودرو را در جاي نامناسبي رها كنم.
دشوارترين نه براي آن كه پيمودن مسيري پنجاه متري درون نمايشگاه در ميان ازدحام بازديدكنندگان بيش از 20 دقيقه طول كشيد.
دشوارترين نه براي آن كه به علت ازدحام بيش از حد بازديدكنندگان نتوانستم در برابر غرفه‌‌هاي دلخواه بايستم و كتاب‌هاي مورد نظرم را ورق بزنم.
دشوارترين نه براي آن كه در حالي كه درد در استخوان‌هايم مي‌پيچيد ساعت‌ها مجبور به پياده روي شدم.
دشوارترين نه براي آن كه در مكاني بيش از حد كوچك، در زير چادر، در گرماي طاقت‌فرسا و در زير طوفان و رگبار در ميانه‌ي جنگ بين آب باران و كاغذ كتاب در جست و جو بودم.
دشوارترين نه به سبب مشاهده‌ي كيفيت كتاب‌هاي ارائه شده.
بلكه دشوارترين بدان سبب كه از يك سو جمعيتي بیش از 4 میلیون نفر (به نوشته‌ي سايت رسمي) را مي‌ديدم كه در جست و جوي يار مهربان همه‌ي سختي‌ها را بر خود هموار كرده‌اند و در ديگر سوي مسئولاني را كه به جاي عذرخواهي از اين كه هنوز نتوانسته‌اند پس از گذشت بيست و سه سال جايگاه مناسبي براي اين يار مهربان فراهم كنند، با ادعاهاي عجيب خود كه مثلاً «نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران یکی از معتبرترین نمایشگاه‌های بین‌المللی در سراسر جهان است»، نمك بر زخم مي‌پاشند.

بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران

مه 5, 2010 - 10 پاسخ


امروز بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران گشايش مي‌يابد. در آن دو كتاب جديد از ما عرضه خواهند شد: يكي «زيست‌شناسي با رويكرد مولكولي» از انتشارات فاطمي كه مكرر درباره‌اش در اينجا نوشته‌ام و ديگري «دايرةالمعارف اينترنتي علوم» از انتشارات محراب قلم براي نوجوانان كه به عكس، قبلاً در اينجا چيزي درباره‌اش ننوشته‌ام. هر دو كتاب حاصل كار گروهي هستند.
بايد توضيح بدهم كه كتاب دايرة‌المعارف اينترنتي علوم در واقع چاپ پنجم است و چهار چاپ آن با ترجمه‌ي مترجمان ديگري منتشر شده است و اين چاپ پنجم ترجمه‌ي جديدي از اين كتاب است، البته با خريد كپي‌رايت از ناشر خارجي كه در نشر ما كم‌سابقه است.
* در ضمن به آگاهي دوستان مي‌رسانم كه روز شنبه 18 ارديبهشت 89 در غرفه‌ي انتشارات فاطمي در اين نمايشگاه حضور خواهم داشت.

روز معلم مبارك باد

مه 4, 2010 - 5 پاسخ

پريروز روز معلم بود و من دور از كامپيوترم بودم و نتوانستم با شما سخن بگويم و روز معلم را به خودمان يعني معلمان كشور تبريك عرض كنم. چند روزي در استان كرمانشاه بوديم به بازديد و سخنراني و سخن شنيدن.
روز معلم امسال را در كنگاور بوديم. صبح از كرمانشاه به راه افتاديم و ساعتي بعد از كنار معبد آناهيتا، گذشتيم، اما فرصتي براي ديدار با آناهيتا نداشتيم. عجله داشتيم به معلمان و مديرانِ منتظر برسيم كه براي رسيدن بدانان از راهي سرشار از طراوت، زيبايي و رنگارنگ از گل و سبزه، روييده از خاك بارورش عبور كرد بوديم.
در جمع معلمان و مديران اين شهر كوچك ولي زيبا به شنيدن سخن رفته بوديم، اما مجبور به سخنراني شدم. من هم هر چه فكر كردم چه بگويم، راه به جايي نبردم. ناچار، داستاني واقعي را كه سال‌ها پيش روي داده بود، پيش كشيدم و بازگفتم:
نخست، از حاضران پرسيدم چه كسي مهرماه سال 1353 را به ياد مي‌‌آورد. سه چهار نفري از ميان جمع 200 نفري دست بلند كردند و گروهي به ويژه از خانم‌ها زيرلبي و درگوش يكديگر پچ‌پچ كردند و بعضي ديگر بلند بلند گفتند كه در آن سال هنوز به دنيا نيامده بودند.
داستان چنين بود. در خرداد سال 1353 دانش‌آموزي در شهري كوچك ديپلم گرفت و در كنكور شركت كرد. مهرماه همان سال اين دانش‌آموز سه ماه پيش راهي دانشگاه شد و براي آن كه خرج تحصيل را در بياورد، از سوي دانشگاه به آموزش و پرورش معرفي شد تا معلمي كند. او را به مدرسه‌اي در يكي از مناطق اطراف فرستادند. نيمه‌ي مهر بود و هنوز هرج و مرج آغاز سال فرونخفته بود. مدير مدرسه اين دانش‌آموز ديروز، دانشجوي خام و تازه‌وارد و معلم بي‌تجربه‌ را فرستاد سر كلاس دوازدهم تا همان درس‌هايي را كه خود او سه ماه و نيم پيش پشت سر گذاشته بود، تدريس كند. او به كلاس رفت. در كلاس آشوب بود در غياب معلم. معلم جوان سعي كرد در اين كلاس پرآشوب خود را معرفي و كلاس را ساكت كند. اما دانش‌آموزان كه هم‌سن و سال او بودند، باور نمي‌كردند. آنان تصور مي‌كردند كه اين معلم جوان دانش‌آموزي است كه به تفريح نقش معلم را بازي مي‌كند. مي‌خنديدند و هر كدام چيزي مي‌گفتند مكمل تفريح. سرانجام يكي از آنان كه درشت‌تر مي‌نمود، پيش آمد و معلم جوان را از كلاس بيرون انداخت. معلم جوان داستان ما، پيش مدير شكايت كرد كه چرا ناظم را براي معرفي او به كلاس همراه نكرده است. چنين شد. دانش‌آموزان بي‌درنگ معلم جوان را هم‌چون دوستي صميمي بين خود پذيرفتند، به گونه‌اي كه معلم جوان هرگز خاطره‌ي آن روز را فراموش نخواهد كرد. بدين ترتيب سرآغاز دوران معلمي او كه با اخراج از كلاس آغاز شده بود، به خوشي ادامه يافت.
آن معلم جوان من بودم و اكنون پس از گذر 35 سال در حضور شما اقرار مي‌كنم كه در زندگي رابطه‌اي زيباتر از معلمي نديده‌ام و به نظرم بهترين رابطه بين دو انسان همين رابطه‌ي شاگرد – معلمي است.
روز معلم را از كنار يادگار هنري پدران‌مان يعني معبد ایزدبانوی آب و باران و باروری، به همه‌ي معلمان تبريك مي‌گويم.